http://ods.blogfa.com/

پرسش دوم

هرجا باد تو را هدايت كند

پرسش دوم

باگوان، همچون تمام ابرها، ابرهاي سپيد توسط باد جهت داده مي شوند.
جهت فعلي باد چيست؟
 آيا در اين عصرحاضر نيروهاي بالقوه ي ويژه اي وجود دارند؟

 

ابرهاي سپيد توسط باد جهت نمي گيرند. پديده ي جهت دادن فقط وقتي وجود دارد كه مقاومت وجود داشته باشد.

اگر ابرسپيد بخواهد به شرق برود و باد به غرب بوزد، جهت دادن آنوقت وجود دارد __ زيرا مقاومت وجود دارد. ولي اگر آن ابر به جايي نرود و شرق و غرب برايش يكي باشد، مقاومتي وجود ندارد.

اگر از سوي ابر اراده اي وجود نداشته باشد، آنگاه باد نمي تواند به آن جهت بدهد.

فقط وقتي مي تواني جهت بدهي كه كسي آماده نيست تا شناور باشد، آسوده و رها باشد.

ولي پديده ي ابر يعني خود رها بودن.

اگر باد بگويد شرق، ابر آماده است، پيشاپيش به سمت شرق حركت كرده است.
حتي يك ثانيه نيز فكر نمي كند. نه، حتي براي يك ثانيه نيز انكاري وجود ندارد.

اگر آن ابر به غرب مي رفت و باد شروع كند به وزيدن به شرق، ابر به شرق مي رود.

باد جهت دهنده نيست. جهت دادن فقط وقتي مورد نياز است كه مقاومت و مخالفت وجود داشته باشد.

مردم نزد من مي آيند و مي گويند: به ما جهت بده.

و من مي دانم كه چه مي گويند: ما را هدايت كن. و من مي دانم كه چه مي گويند ___ آنان آماده نيستند. وگرنه، چه نيازي به جهت دادن و هدايت كردن است؟

همينكه با من در اينجا هستيد كافي است، و همه چيز اتفاق خواهد افتاد __ باد به شرق
مي وزد و شما به جهت شرق شناور مي شويد. ولي تو مي گويي: هدايت كن.
مي گويي: جهت بده.

مي گويي كه مخالف هستي.  آن انكار را داري. آن ردكردن را داري.

خواهي جنگيد. اين يك نكته.

و اگر از سوي ابر اراده اي وجود نداشته باشد، چگونه مي تواني تمايز قايل شوي؟ __

 كه ابر كدام است و باد كدام است؟ مرز اين دو را اراده ي ابر تعيين مي كند.

اين را به ياد بسپار: اين بايد اساس بينش شما شود:

مرز بين شما و من فقط در اراده ي شما وجود دارد. تو آنجايي و توسط اراده احاطه
شده اي. آنگاه من مي آيم و سپس تضاد وجود دارد.

يك ابر اراده اي ندارد. پس آن مرز در كجاست؟ ابر كجا پايان مي گيرد و باد كجا آغاز مي شود؟ ابر و باد يكي هستند. ابر بخشي از باد است و باد بخشي از ابر است. آن پديده يكي است، تقسيم نشده است. و باد به تمام جهت ها مي وزد. بنابراين مسئله انتخاب كردن جهت نيست، مسئله چگونه ابرشدن است.

باد به وزيدن در تمام جهت ها ادامه مي دهد. باد حركت مي كند، تغيير مي كند. هميشه از اين گوشه به آن گوشه مي دود. درواقع، جهتي وجود ندارد. نقشه اي وجود ندارد، تمامش ناپيموده است. كسي آن را هدايت نمي كند

و نمي گويد كه حالا به شرق برو و حالا به غرب برو. تمام جهان هستي آن را مواج
مي سازد. باد وجودي مواج است، تمامي جهت ها به آن تعلق دارد.

و وقتي كه مي گويم تمام جهت ها، منظورم خوب و بد است. وقتي مي گويم تمام جهت ها، منظورم تمام است.

هميشه چنين بوده است. پس به ياد داشته باش:

هيچ عصري به ويژه عصري مذهبي نبوده است و هيچ عصري هم عصر غيرمذهبي نبوده است __ نمي تواند باشد. مردم چنين مي پندارند، زيرا اين نيز نفسشان را راضي
مي كند. در هند مردم فكر مي كنند كه در روزگار قديم، در ايام باستاني، يك عصر مذهبي روي زمين وجود داشته است __ اينك همه چيز فاسد شده و عصر تاريكي است.
تمامش بي معني است. هيچ عصري مذهبي نيست و هيچ زمانه اي غيرمذهبي نيست.

مذهبي بودن ربطي به زمان ندارد، به كيفيت ذهن مربوط است.

پس مسئله اين نيست كه اگر ابر به شرق برود __ آنوقت مذهبي خواهد بود.

و يا اگر به غرب برود، غيرمذهبي خواهد بود. نه.

اگر ابر اراده اي نداشته باشد، آن ابر مذهبي است، به هركجا كه برود.

و اگر ابر اراده اي داشته باشد، هركجا كه برود، غيرمذهبي است.

و هر دو نوع ابر وجود دارند __ تعداد بسيار اندكي بدون اراده هستند.

ميليون ها ابر وجود دارند كه اراده ها و فرافكني هاي خودشان را دارند. آنان با باد خواهند جنگيد. هرچه بيشتر بجنگند، تشويش بيشتري خواهند آفريد. و جنگيدن به جايي نخواهد رسيد، زيرا هيچ كاري نمي توان كرد. چه بجنگي و چه نجنگي، باد به شرق خواهد رفت و تو بايد به شرق بروي.

فقط مي تواني مفهومي را با خودت حمل كني كه جنگيده اي و يك جنگجوي بزرگ هستي. همين. ولي كسي كه درك كند، از جنگيدن دست برمي دارد. او حتي تلاش نمي كند كه شنا كند، او فقط با سيل جاري مي شود. او از همين جريان، همچون يك وسيله ي نقليه استفاده مي كند، با آن يكي مي شود و همراهش حركت مي كند.

من اين را تسليم مي خوانم و متون مذهبي باستاني اين را رفتار يك مخلص devotee
مي خوانند. وقتي كه تسليم شوي، وجود نداري. اينك هركجا كه باد بوزد، خواهي رفت. هيچ اراده اي از خودت نداري.

و هميشه چنين بوده است.

در گذشته بوداهايي بوده اند، ابرهاي سپيد شناور‘ در زمان حاضر نيز بوداهايي هستند كه همچون ابرهاي سپيد شناوراند. در گذشته ابرهاي ابرهاي تاريك ديوانه بوده اند: سرشار از اراده، خواسته و آينده. امروزه نيز وجود دارند.

با اراده و خواسته، تو يك ابر تيره اي __ سنگين.

بدون اراده، بدون خواسته، ابري سپيدي __ بي وزن.

و امكان هردو هميشه باز بوده است. بستگي به تو دارد كه به كدام اجازه بدهي.

و به زمان و عصر فكر نكن. زمان و عصر بي تفاوت هستند. آن ها هيچ كس را وادار نمي كنند كه يك بودا شود.

آنان مانع كسي نمي شوند كه يك بودا شود. اين دو فقط بي تفاوت هستند.

به خودت اجازه بده تا خالي شوي __ و همين زمانه، عصر طلايي است.

به خودت اجازه بده تا پر از اميال و خواسته شوي __ و هم اينك تاريك ترين زمانه ممكن است __ كالي يوگاkali yuga . اين تويي كه زمانه و عصر خودت را در اطرافت
مي سازي. تو در عصر و زمانه ي خودت زندگي مي كني.

و به ياد بسپار: ما به اين ترتيب، معاصر همديگر نيستيم. شخصي همچون مسيح يك تصادف است! شايد او درست همينجا باشد، ولي يك تصادف است.

او بسيار جاودانه زندگي مي كند ___ نمي تواني او را معاصر بخواني.

او چنان با تماميت زندگي مي كند كه نمي تواني بگويي او به بخشي از زمان تعلق دارد.

او بخشي از آن دنياي مدها fashions نيست كه بيايد و برود.

در زندگي كردن با مطلق، تو مطلق مي شوي.

در زندگي كردن با جاودانه، جاودان مي گردي.

در زندگي كردن با بي زمان، بي زمان مي شوي.

ولي اين پرسش  هنوز جنبه اي ديگر نيز دارد. مردم در تمام دنيا احساس مي كنند كه يك عصر مشخص، يك زمان خاص، يك حال و هواي معين، يك اوج در حال نزديك شدن است __ چيزي منفجر خواهد شد، گويي به نقطه ي مشخصي در تكامل انساني نزديك
شده ايم.

ولي من مايلم به شما بگويم كه اين هم باز يك سفرنفساني براي اين عصر است. هر عصري چنين مي پندارد: "چيزي در اين زمانه ي ما رخ خواهد داد‘ ما اينجا هستيم و چيزي مخصوص در دوران ما روي زمين رخ خواهد داد." هميشه چنين بوده است!

آورده شده است كه وقتي آدم و حوا از باغ بهشت رانده شدند، همانطور كه از دروازه
مي گذشتند، آدم به حوا گفت: "ما از بزرگترين تحول تاريخي گذر مي كنيم!"

نخستين انساني كه مي گويد و فكر مي كند: "بزرگترين تحول تاريخي...!"

و سپس هر زمانه اي مي پندارد كه اوضاع به اوج خود رسيده است و به نقطه ي پاياني و انتهايي خود رسيده است كه در آن همه چيز منفجر شده و چيزي تازه زاده خواهد شد!

ولي اين ها فقط اميد هستند، خواهش هاي نفساني هستند و معناي زيادي ندارند.

شما چند سالي اينجا خواهيد بود و سپس ديگران اينجا خواهند بود و همينطور فكر خواهند كرد. آن اوج رسيده شده است __ نه با زمانه، بلكه با وجود هر فرد.

آن اوج دست يافته شده، ولي هميشه با خودآگاهي به آن دست يافته شده، نه با ناخودآگاه جمعي.

تو مي تواني يك موجود مذهبي شوي. و زمان مناسب است. و خيلي به ديگران فكر نكن، زيرا اين مي تواند فقط يك گريز از خويشتن باشد. به عصر و زمانه و به بشريت فكر نكن __ زيرا ذهن بسيار حيله گر است، ذهن انسان بسيار حيله گر است، نمي دانيد...

نامه اي از يك دوست مي خواندم و مي گويد كه او از تمام روابط عاشقانه اش بسيار ناكام شده است: هرگاه كه عاشق شده، چنان مصيبتي بوده كه او از عشق ورزيدن به افراد دست برداشته و شروع كرده به عشق ورزيدن به كل بشريت!

حالا، عاشق تمام بشريت شدن كاري بسيار آسان است و كساني كه قادر به عشق ورزي نيستند، هميشه عاشق تمام بشريت هستند!

 

مشكلي در اين نيست. عشق ورزيدن به يك فرد بسيار بسيار دشوار است، مي تواند خودش يك جهنم باشد. مي تواند يك جهنم باشد، زيرا كه مي تواند يك بهشت شود.

ما به پرهيزكردن ادامه مي دهيم. مردم شروع مي كنند به فكركردن درمورد ديگران فقط براي اينكه از فكركردن در مورد خودشان پرهيز كنند.

 

آنان در مورد عصر و زمانه و سيارات و اينكه بر سر آگاهي انسان چه خواهد آمد فكر
مي كنند، فقط براي اينكه از رويارويي با مشكل اساسي پرهيز كنند: چه بر سر آگاهي من خواهد آمد؟

 

هدف بايد آگاهي خودت باشد.

 

و هر زماني خوب است، تمام زمان ها برايش خوب هستند.

 

اشو

 

 

مقدمه ي مترجم

سلام

اين سومين كتابي است از اشو كه در پونا ترجمه كرده ام. اصل كتاب متعلق به دوست عزيزي بود كه در وقت رفتن از اين شهر، آن را براي ما باقي گذاشت. با خواندن
مقدمه ي كتاب، ترديدي نبود كه ترجمه اش براي شخص بنده و ساير دوستداران حق و حقيقت بركتي خواهد بود.

حال كه پس از يك سال، براي ويرايش نهايي دوباره آن را خواندم، بيشتر از پيش از آن لذت بردم. اصل اين كتاب حاوي عكس هاي فراوان است از آن دوران و بسيار گويا و باصفا!

اميدوارم فارسي زبانان عزيز در سراسر اين سياره ي كوچك بتوانند از منابع حكمت و آگاهي اشو استفاده ي شايسته كنند.

 

تقديم با عشق، به تمامي عاشقان.
محسن خاتمي

 

پونا ،  زمستان 1380

 

-----------------------------------------------------------------------------------------------

 

مقدمه

در پانزده روز از ماه  مي 1974 در پونا، شهري بزرگ در هندوستان در هشتاد كيلومتري بمبئي، گروهي از پيروان غربي در آشرام اشو گردهم آمدند تا از او در مورد خودش و راهش به سوي اشراق پرسش هايي بپرسند.

كار او هنوز در خارج از هند شناخته نبود و اين پرسش ها با منظوري خاص جمع آوري شده بودند __  براي آماده كردن كتابي كه او را در غرب معرفي كند.

هدف از اين صفحات نيز همين است. من نه ماه پيش از كانادا نزد او آمدم و سعي خواهم كرد در مورد او برايتان بگويم. ولي من نمي توانم سخنان او را تفسير كنم. تنها كاري كه بايد بكنيد اين است كه آنچه را كه گفته بخوانيد. زبان مادري او هندي است، ولي تسلط خارق العاده اي به زبان انگليسي دارد و چون مستقيماً از تجربه ي شخص اش مي گويد، قادر است ژرف ترين مفاهيم را با روشني شگفت آور و با سادگي غيرقابل باوري بيان كند. راه من : راه ابرهاي سپيد  حاصل آن صبح هاي ماه  مي در پونا است.

اشو هرگز نمي توانست در غرب اتفاق بيفتد.

هزاران هزار سال است كه در هند و در سراسر شرق، دين يك علم عميق بوده است و روش اكتشاف،  به جاي آزمايشگاه، مراقبه بوده است.

درجايي كه علم غربي، عملاً اكتشاف سياره ي ما را به پايان برده و انسان را در كره ي ماه پياده كرده و در وراي فضاي بيروني مشغول اكتشاف است، علم شرقي به وراي ذهن مي نگرد و فضاهاي دروني انسان و بودش او را مي كاود.

عالمان غربي به ماه دست يافته اند، ولي خورشيد، آن مركز، هنوز بسيار دور است.

مدت ها پيش، عالمان شرقي به خورشيد دروني دست يافته اند، حالت اشراق ___ سامادي، ست چيت آناندا sat-chit-ananda، نيروانا __ حالت غايي معرفت كيهاني.

اشو به اشراق رسيده است. او يك عالم شرقي است كه به خورشيد درون دست يازيده.

او در جايي است كه مسيح و بودا بوده اند __ يك godman يا انسان الهي __ واژه اي انگليسي كه مطبوعات هندي براي توصيف رهبران مذهبي خود اختراع كرده اند.

اشو همچنين، يك مرشد نيز هست. او كاري را كرد كه بودا در 2500 سال پيش در همين سرزمين انجام داد: راه خودش را به سوي اشراق يافت.

و همچون بودا، خودش را وقف كمك به ديگران كرد تا راهي را كه او پوييده است سفر كنند.

ذهنم  پس از نه ماه، هنوز گنجايشش را ندارد، ولي آنچه امروز در پونا روي مي دهد، فقط يك برگردان قرن بيستم از همان چيزي است كه با مسيح و حواريون او در الخليل Galilee  و با بودا و مريدانش در اينجا، در هند، روي داده بود.

فقط شخصيت ها تفاوت دارند. در يكي از سخنانش در اين كتاب، اشو مي گويد:

"شما خوشبختيد.

هرآنچه به شما مي گويم

درست در منبع است.

براي همين است كه مي گويم شما خوشبخت هستيد.

در هزاران هزار سال فقط يك بار رخ مي دهد كه نزديك منبع باشيد.

بار ديگر چنين نخواهد بود.

حتي با مفاهيم من نيز بار ديگر چنين نخواهد بود.

دير يا زود منطق دان ها وارد خواهند شد.

بايد كه بيايند. همين حالا هم در راه هستند.

آنان همه چيز را نظام خواهند داد، همه چيز را نابود خواهند كرد،

و آن فرصت از كف خواهد رفت.

آنوقت خواهد مرد.

هم اينك، زنده است و شما نزديك منبع هستيد.

براي همين است كه مي گويم شما خوشبخت هستيد."

 

اگر پذيرفتن و باوركردن اين برايتان دشوار است، فقط به پونا بياييد. من بيشتر سي و پنج سال زندگيم را در غرب سپري كرده ام و نياز به اثبات را درك مي كنم. اگر تشنه هستيد به پونا بياييد. يك بوداي زنده در اينجاست. همانطوركه عيسي نجار، مسيح شد و همانطور كه شاهزاده سيدارت Siddharth، بودا شد، راجنيش چاندرا موهان

  Rajneesh Chandra Mohan، متولد 11 دسامبر 1931 در كوچ ودا  Kuchwadaاز ايالت مادياپرادشMadhya Pradesh   هند نيز باگوان شري راجنيش  Bhagwan Shree    Rajneesh ( اشو) شد.

مسيح از مرگ نفس مي گفت وقتي كه گفت، "تا وقتي كه نميريد و دوباره زاده نشويد، وارد ملكوت آسمان ها نخواهيد شد."

وقتي كه نفس مي ميرد، وجودي تازه زاده مي شود. يك تولد دوباره است. و اين زايش دوباره در اشراق است، در بهشت است.

راجنيش چاندرا موهان در 21 مارچ 1952 دوباره زاده شد. بيست و يك سال داشت.

حتي يك ثانيه نيز ترديدي ندارم كه او مي دانست برايش چه رخ خواهد داد، ولي او تحصيلاتش را به اتمام رساند و در كالج سانسكريت جبل پور به تدريس فلسفه پرداخت.

در 1966 به سبب نگرش هاي صريح و بحث انگيزش در مورد سكس، سياست و مذهب، تضادش با دانشگاه آغاز شد و استعفا كرد.همچون بودا و مسيح به مسافرت پرداخت و براي هركس كه مي شنيد سخن مي گفت. او يك جوان انقلابي آتشين بود كه سخنانش در مورد استفاده از انرژي جنسي براي رسيدن به فراآگاهي و انتقادهايش از مذاهب رسمي، سبب مخالفت هاي شديد و تهديد به سوء قصد به جانش شد. او همانوقت و حتي اكنون نيز با كساني كه حرف هاي پيش پاافتاده مي زدند وادعاي دانشي را دارند كه خودشان تجربه نكرده اند، بي رحم بوده و هست.

در آن روزها، و امروزه نيز هنوز هم در قسمت هايي از كشور، او را به نام "آچاريا (معلم ) راجنيش" Acharya Rajneesh مي شناسند، ولي با افزايش پيروانش، مريدان او را باگوان خواندند.

باگوان يعني الهي __ واژه اي هندي براي خدا نيز هست __ و براي يك انسان غربي شايد كفرآميز باشد. براي من نيز چنين بود تا زماني كه خانمي هندي برايم توضيح داد: "فكر نكن كه ما راجنيش را خدا مي دانيم. ما او را باگوان مي خوانيم، چون او از آنچه كه قبلاً بود، نيست شده و آن الوهيت درونش، آن برهما، هويدا شده است. براي همين است كه به او حرمت مي نهيم و باگوان خطابش مي كنيم. راجنيش فقط يك وسيله است، پرستشگاهي كه منزلگاه آن شعله است."

اين روزها در آشرام او در پونا، باگوان سخنراني هايي روزانه به زبان هندي و انگليسي برگزار مي كند. و هر روز صبح  در باغچه اش، مريدان و جويندگاني را كه از سراسر دنيا نزدش آمده اند مي بيند.

من به سبب تحولي كه در يك دوست ديده بودم نزد باگوان آمدم، و به نظر مي رسد كه بيشتر غربي ها اينگونه نزد او آمده اند. همچنين مراكز مراقبه راجنيش در سراسر دنيا وجود دارند و شركت كنندگان در اين مراكز بسيار بودند، به ويژه در
اردوگاه هاي ماهانه مراقبه، كه جويندگان در دوره هاي فشرده ي ده روزه گردهم
مي آمدند و با او كار مي كردند.

تمام سخنراني هاي روزانه و هر جلسه ي پرسش و پاسخ با اشو ضبط شده و به صورت كتاب درآمده است.

صدها كتاب به زبان هندي و انگليسي وجود دارند و به علاوه خبرنامه هاي دوهفته يك بار و مجله ي دوماهانه ي انگليسي به نام سانياس (سالك ) وجود دارند.

ولي خود باگوان چه؟ درمورد او واقعاً چه مي توان گفت؟ به نظر من او را به كاغذ درآوردن به طوري كه معني بدهد ممكن نيست. ولي اگر به پونا بياييد، خواهيد فهميد.

وقتي براي نخستين بار با باگوان ملاقات كردم، عظمت و مغناطيس حضور او مرا در ربود. نفسم فروپاشيد، يك روز تمام گريستم. پس از سال ها جستن هاي توخالي،  فقط همين واقعيت كه فردي همچون او واقعاً وجود دارد، برايم خيلي زياد بود.

وقتي كه آن ضربه ي نخستين فروكش كرد، در يك سخنراني حاضر شدم و بازهم
نقش زمين شدم. وسعت و گستره ي هوشمندي او غول آساست.

او هفته اي بيش از يك صد كتاب مي خواند و به طور غيرقابل باوري  قادر است غناي اطلاعاتش را به هر ترتيبي كه بخواهد تركيب كند.

نگرش او كاملاً معقول است و به فراسوي فلسفه ها و معتقدات شرق-غرب مي رود و دانش و درك او از انسان، مشكلات انساني و راه حل هاي آن، اعجاب آور است.

همانطور كه به خواندن او مي پردازيد، متوجه خواهيد شد كه منظورم چيست.

در اينجا بيان اينكه او عشق و مهر است شايد به نظر ناشايست بيايد، ولي اين نكته از ميان سخنانش مي درخشد. تمامي وجود او وقف كمك به كساني است كه مايلند رشد كنند، كساني كه طالب هستند. و روش هاي او با هرآنچه كه قبلاً مي نشاخته ايد كاملاً تفاوت دارند.

اگر آماده هستيد، نخستين گام، تشرف به سلوك (سانياس) است كه در آن، مريد و فرزند او مي شويد. اين كار يعني كه به او مي گوييد، "از حالا به بعد، تو برنامه را اداره كن.
رشد روحاني من در دستان تو است."

اگر آماده باشي تا جهش كني، باگوان تو را مشرف مي كند. او از تو مي خواهد تا با گذشته قطع رابطه كني و آن را رها سازي و براي كمك به تو، نام و پوشش لباست را تغيير
مي دهد. به تو مي گويد كه ردايي نارنجي رنگ بپوشي __ و فقط وقتي كه در اندروني باشي اين ابزار را درك خواهي كرد __ و او تسبيحي به دور گردنت خواهد آويخت.

تسبيحي با دانه ها چوبي تيره رنگ. در انتهاي آن يك قاب عكس كوچك است كه در دو طرفش عكس هاي  اوست. اين تسبيح، به نوعي، حلقه ي ارتباط با اوست.

من ظرف چند دقيقه از جك Jack  قاطي پاتي هپروتي كه آژانس تبليغاتي اش را رها كرده بود، به سوامي كريشنا پريم  Swami Krishna Prem پريدم. سردرگم و لرزان بودم. هيچ ايده اي نداشتم كه چه برمن گذشته است.

بيشتر آن روز را نيز گريستم، زيرا بيش از هرزماني كه به ياد داشتم، خوشبخت بودم.
نمي فهميدم چه خبر شده است، ولي مي دانستم كه چيزي سنگين مرده است و چيزي تازه متولد شده است.

روش هاي باگوان به طور منحصر به فردي مال خودش است. شباهت هايي به 
تكنيك هاي گرجيف و مرشدان ذن و صوفي دارد، ولي رويكردش منحصربه فرد و در تانترا  Tantraريشه دارد.

رويكرد تانترايي، به طور خلاصه از انرژي جنسي، يگانه انرژي ما، همچون يك وسيله براي رسيدن به معرفت كيهاني استفاده مي كند. رويكرد تانترايي يعني درگيرشدن تمام با زندگي. هيچ چيز سركوب نمي شود، هيچ چيز پنهان نمي گردد و چيزي نفي نمي شود.

هيچ فرقه، جزم و تشريفات آييني وجود ندارد. فقط پذيرش شادمانه ي زندگي و مشاركت تمام در آن وجود دارد.

براي يك تانتريكا tantrika، تنها خداي موجود، زندگي است.

خداوند چيزي نيست كه از بالا نازل شود، نوري است كه در درون كشف مي شود.

اين روشنايي فقط با مراقبه مي تواند كشف گردد.

هدف مراقبه، در هر مكتب فكري، اعم از تانترايي يا غيره، ساكت ساختن ذهن است.

تنها آنوقت است كه ژرفاي درون مي تواند كشف شود‘ تنها آنوقت است كه مي توان با وجود واقعي رويارو شد، تنها آنوقت است كه بي نفسي و اشراق ممكن خواهد شد.

بيشتر روش هاي مراقبه براي ساكت كردن ذهن، از سركوب كردن استفاده مي كنند __ توسط تلاش هاي خودآگاه براي ساكن كردن افكار، رياضت هاي جسماني، تكرار هيپنوتيزم گونه ي ذكرها و امثال آن. سركوب كردن روشي متداول است.

اشو با سركوب مخالف است. روش هاي مراقبه ي او كاملاً در قطب ديگر قرار دارند.

ولي پيش از اينكه در مورد آن ها برايتان بگويم، دو  ديدگاه اشو را بايد با شما سهيم شوم.

نخست اينكه او اشاره مي كند كه هيچكدام از ما يك شخص واحد نيست، و هريك از ما يك جمعيت crowd است.

اگر در موردش بينديشي، موافق خواهي بود. يك "من" مركزي و پيوسته وجود ندارد،

ما چندين شخصيتي multi-personalities هستيم.

يكي تصميم مي گيرد كه صبح زود بيدار شود و ديگري وقتي كه بامداد مي شود تصميم مي گيرد تا ديروقت بخوابد‘ يكي مجدانه تصميم مي گيرد پولش را پس انداز كند و ديگري نمي تواند در مقابل خريد يك لباس تازه يا يك دستگاه صوتي جديد مقاومت كند.

يك جمعيت نمي تواند مراقبه كند. اشو مي پرسد، "چه كسي مراقبه خواهد كرد؟"

نكته ي دوم: او مي گويد كه طبيعت راستين ما در زير لايه هاي بسيار از افكار سركوب شده، عواطف بيان نشده  وفروخورده شده پنهان گشته است.

هريك از ما، همچون هر درخت يا هر گل، متفاوت هستيم، اصيل هستيم، ولي بااين وجود، اين اصالت هرگز مجال شكوفايي نيافته است.

والدين، مربيان و جامعه به ما مي گويند كه چه چيز درست است و چه چيز نادرست است و خوب چيست و بد چيست.

ما آزاد نيستيم تا تجربه كنيم و خودمان نتيجه بگيريم. اغلب به ما دروغ گفته شده و ما را ترسانده اند.

در تشريح واقعيت هاي زندگي، مادر يكي از دوستان ما در اينجا به او گفته بود، "اگر پرندگان و زنبورها پيش از ازدواج معاشقه كنند، خداوند آنان را مي كشد."

دوستي ديگر، در طول هفت سال نخست كه عادت ماهانه داشته، مي پنداشته كه دارد
مي ميرد. داستان هايي كه به ما گفته شده مسخره هستند، ولي زخم ها و عقده هايي كه نتيجه ي آن هاست، مصيبت بار است. ما احساسات، عواطف و افكار خودمان را سركوب مي كنيم. ما منحرف مي شويم، مخلوقاتي غيرطبيعي مي شويم

و هماهنگي خودمان را با دنياي اطرافمان كاملاً از دست مي دهيم. سردرگم و ناشاد
مي شويم. چون ما قادر به مراقبه كردن نيستيم، اشو وضعيتي ايجاد مي كند تا مراقبه براي ما رخ بدهد. چون ما از سركوب ها گرانباريم، او موقعيتي خلق مي كند تا يك پاكسازي عميق رخ بدهد. او اين موقعيت را "مراقبه ي پويا" dynamic meditation مي خواند.

باوجودي كه اشو تكنيك هاي بسياري را براي مقاصد ويژه اي به افراد مي دهد،
"مراقبه ي پويا" نقطه ي كانوني است كه رويكرد او برحول آن مي چرخد. "مراقبه ي پويا" در بامداد و با معده ي خالي انجام مي شود. پنج مرحله دارد كه سه مرحله اش
ده دقيقه اي و دو ديگر، پانزده دقيقه اي هستند. مرحله ي اول تنفس عميق، تند و
پرهرج ومرج است كه با تمام بدن انجام مي شود.

و اينگونه، توسط يك روند دروني كه من حتي نمي توانم درك كنم يا توصيفش كنم، نقاط پرتنش وجود و موانع عاطفي كه نتيجه ي سال ها وسال ها سركوب هستند، از ناخودآگاه آزاد مي شوند.

 در مرحله ي ده دقيقه اي دوم، آنچه كه آزاد شده، ناگهان وجود دارد، به سطح آمده است، در سطح خودآگاه، جايي كه مي تواند به سادگي از وجودت به بيرون پرتاب شود. تو در مركز قرار داري، و در اطرافت، ذهن - بدنت در حال خنديدن، گريستن، فريادزدن، رقصيدن و ورجه زدن است. اين يك تجربه ي دوباره re-experiencing است.

من نمي توانم توضيح بدهم كه چرا، و علاقه اي هم ندارم كه بدانم چرا، ولي با
تجربه ي خودم مي دانم كه وقتي يك زخم را كه در گذشته تو را زخمي و متاثر كرده است، دوباره زندگي كني، دوباره تجربه اش كني، از آن رها مي شوي. خودش مي افتد.

وقتي نوزادي دوماهه بودم، مادرم مرد و بسياري از عقده هايم، پيش از اينكه نزد اشو بيايم، به همين علت ريشه اي بازمي گشت. يك روز، در همين دومين مرحله، روي زمين افتادم و درست همانجا بودم، درست پس از مرگ او __ يك كودك دوماهه، لگد ميزدم، گريه مي كردم و بيهوده به سينه هاي مادر چنگ مي انداختم.

براي من، اين يك تخليه ي بزرگ بود، ولي پس از آن، بيشتر مشكلاتي كه ريشه اش را در مرگ مادر رديابي كرده بودم __ اگر نه تمامشان __ ناگهان ازبين رفته بودند.

ساكن كردن ذهن انرژي بسياري مي برد، بيشتر از آن انرژي كه معمولاً در درونمان جاري است، و سومين مرحله از مراقبه ي پويا، فريادزدن آن ذكر صوفي، "هو" است. اين صوت درست به بالاي مركز جنسي مي كوبد و مانع را از ميان برمي دارد و براي نخستين بار به انرژي اجازه مي دهد تا به سمت بالا جاري شود. اگر اين انرژي به پايين برود، براي سكس است و اگر به بالا برود، براي مراقبه است.

و در انتهاي اين مرحله، "ايست" را مي شنويم! براي پانزده دقيقه منجمد مي شويم، و در هر موقعيتي كه هستيم به انرژي اجازه مي دهيم تا جاري باشد، بچرخد و در درون ما كار كند. و ما هشيار مي مانيم. مرحله ي پاياني جشن گرفتن است __ رقصيدن و آواز خواندن و خوش بودن است و  فقط در سكوت، ضيافت و سپاسگزاري، بودن است.

درست مانند هرچيز ديگر، تو از مراقبه ي پويا هماني را مي گيري كه در آن مي نهي. گاهي وقتي كه در دو مرحله ي فعال __ تنفس و هو كشيدن __ سخت كاركرده ام، در چهارمين، مرحله ي بي عملي، سكوني تمام را تجربه كرده ام، يك سكوت عميق و با چنان سروري سرشار شده ام كه مانند هيچ چيزي نبوده كه قبلاً مي شناخته ام.

دراين مرحله، ذهن/بدن پاكسازي شده است، سركوب هاي بيشتري رفته اند و تازه هستي.

انرژي ات در اوج است و تو فقط وجود داري، ساكت، هشيار. در مراقبه هستي.

اشو مي گويد كه اين، لحظه ي رويارويي با الوهيت است. 

او مي گويد كه نفس مي تواند در هرلحظه انداخته شود و آن لحظه مي تواند در هر زماني بيايد.

من فقط اشاره اي به اين مراقبه كردم. منافع بسيار بسيار ديگري دارد. نه فقط تو را از عقده ها خلاص مي كند و سكوت و سرور مي آورد، به تو كمك مي كند تا مركزيت بيابي و هشياري ات را نسبت به وجود خودت و دنياي اطرافت

افزايش مي دهد. همچنين به تو كمك مي كند تا نفس را منزوي كني و تو را از حقه هاي ذهن آگاه مي سازد. شروع مي كني به مشاهده كردن، به تماشاي خودت، تشخيص خواهي داد كه تو واقعاً در بدن نيستي، در ذهن نيستي، بلكه وراي هردو هستي.

اشو، استاد موقعيت هاست و هر موقعيتي كه خلق مي كند، شامل "مراقبه ي پويا"، براي كمك به ساكت كردن ذهن است. او مي گويد كه حتي سخنانش نيز براي ساكت كردن ما است. وقتي توجه خودمان را به او مي دهيم، آن چرخه ي دروني از گردش بازمي ايستد.

حتي سخن گفتن او نيز يك موقعيت است.

اشو بيشتر پيروانش را وقتي كه در هند هستند مشغول نگه مي دارد __ در موقعيت ها.

علاوه بر "مراقبه ي پويا" كه از ساعت شش تا هفت صبح اجرا مي شود، رقص صوفي از ده تا يازده و نيم صبح و مراقبه كنداليني از پنج و نيم تا شش و نيم عصرهر روز به طور منظم جريان دارد. در ميان اين برنامه هاي مراقبه، بيش از پانزده گروه رشد است كه مي توان از بين آن ها انتخاب كرد. ( زمان ها و برنامه ها اينك متفاوت است. م )

مردم همچنين در داخل و اطراف آشرام مشغول به كار هستند __ در باغچه، در دفتر، در كتابفروشي و انتشارات.... جايي كه فرستاده مي شوي، موقعيتي كه خلق مي شود، بستگي به نياز تو دارد. شايد به هيچ جا فرستاده نشوي.

وقتي براي نخستين بار نزد او آمدم، يكي از بزرگترين موانع من اين بود كه برايم زمان حال وجود نداشت. در دنيايي غيرواقعي زندگي مي كردم، نگران گذشته ي مرده بودم و براي آينده ي ناموجود رويابافي مي كردم. اشو مرا به يكي از مزارع فرستاد، جايي كه قرار بود يك آشرام ساخته شود، با اين توصيه: "اگرقطعه چوبي را اره مي كني تا كلبه اي بسازي، آن قطعه چوب را اره كن. كلبه را فراموش كن.

شايد هرگز چنين اتفاقي نيفتد. فقط آن قطعه چوب واقعي است. تماماً با آن قطعه چوب درگير باش."

به دلايل مختلفي كه اينك به نظر احمقانه مي آيند، نتوانستم با آن موقعيت كنار بيايم.

پس از سه هفته آنجا را ترك كردم و به جزيره ي گوآ، تفرجگاه شيفتگان لذت رفتم.

بين راه آن مزرعه و گوآ او را ديدم. قضاوتي وجود نداشت __ او هرگز چنين نمي كند ___ فقط عشق، مهر و ادراك. همانطور كه صحبت مي كرديم، احساس كردم كودكي بدقلق هستم، ولي همانطور كه از او جدا مي شدم، چيزي به من گفت كه در آن زمان خيلي از سرم زياد بود.  گفت، "من در گوآ با تو خواهم بود."

و بود. دو ماه طول كشيد تا اين را ببينم، ولي در گوآ نخستين تكه از حقيقت، از دانش، و از خرد در من جا افتاد و بخشي جدانشدني از وجودم شد: من آگاه شدم كه زمان يك توهم است. زمان وجود ندارد. زمان فقط نقطه ي ارجاعي  براي نفس است، چيزي كه همچون خوراك به آن نياز دارد. گذشته مرده است. فقط يك خاطره است، بخشي از ذهن، و ذهن براي خوشامد خودش هرچيزي را تغيير مي دهد. خاطره واقعيت نيست، آينده نيز واقعيت نيست. آينده چيزي جز فرافكني اميال برآورده نشده نيست. فقط لحظه ي حال وجود دارد. زمان وجود ندارد.

او زماني گفته بود كه تا وقتي مفهوم زمان ازبين نرود، امكاني وجود ندارد كه نفس
ازبين برود. درك اين نياز به دو موقعيت داشت، ولي باگوان به من كمك كرد تا به نقطه اي برسم كه اينك چيزي معجزه آسا رخ بدهد.

وقتي اين اتفاق افتاد __ و اين يك رويداد بود، نه حاصل تلاشي خودآگاه __ همه چيز تغيير كرد. تمام انرژي من از منفي به مثبت برگشت: عشق در من شروع به شكوفاشدن كرد و من خودم را با يك هشياري جديد مي پاييدم. شروع كردم به درك وحدت __ همان آهنگي كه در من هست، در طبيعت نيز هست، همان اوج ها و همان دره ها، همان نورها و تاريكي ها. ديدم كه همه چيز به هم وصل است و فردها، تخيل هستند و ديدم كه
نه آغازي هست و نه پاياني، فقط يك جريان پيوسته وجود دارد. ديدم كه زندگي بي مقصد است و چيزي براي كسب كردن وجود ندارد.

و آشكارا ديدم كه باحركت كردن با جريان زندگي، همچون ابري سپيد، نفس مجبور است كه برود.

ديدم كه در پشت تمام تضادها، تمام رنج ها و دردها نفس وجود دارد. ناگهان، گذشته ام از من افتاد. ديگر وجود نداشت. هرچيزي كه اتفاق افتاده بود قادر به مشوش كردن من نبود، زيرا واقعاً براي من رخ نداده بود. براي ذهن رخ داده بود، براي بدن، نه براي من.

هنوز هم بالاوپايين هايي وجود دارند، قله ها و دره ها هستند و آينده هنوز هم به درون
مي خزد. ولي گذشته رفته است و آن بقيه نيز روزي ازبين خواهند رفت.

وقتي گوآ را ترك كردم و به پونا بازگشتم، مرا در باغچه نزد باگوان بردند.

همانطور كه از ميان چمن مي گذشتم، گفت، "من در گوآ با تو بودم."

براي نخستين بار، شروع كردم، فقط شروع كردم به درك اين نكته كه كاركردن با مرشد يعني چه. او روزي گفته بود، "مرشد همچون سايه تو را دنبال مي كند." من نمي دانم چگونه، ولي او هميشه هست، با من است و مرا راهنمايي مي كند. من شروع كرده ام تا او را واضح تر بشنوم.

او داستاني را مي گويد كه در آن از كودكان دبستاني پرسيده مي شود كه هركدام در خانه چه كمكي انجام مي دهند. يكي ظرف ها را مي شويد و ديگري رختخواب ها را جمع
مي كند و همينطور بقيه...... ولي يك پسربچه ي كوچك پاسخ داد، "من بيشتر اوقات از سر راه كنار مي روم."

اين كاري مشكل است. نفس تا آخر مي جنگد. ولي من دارم مي آموزم كه از سر راه كنار بروم. جنبه ي ديگري از باگوان هست كه من از اشاره به آن اكراه دارم، زيرا در غرب به نظر عجيب مي آيد. ولي مي توانيد خودتان قضاوت كنيد.

باگوان به نوعي در انزوايي قابل درك به سر مي برد. او در يك خانه ي بزرگ در
منطقه ي مرفه  كورگان پارك در پونا با چند مريد نزديكش زندگي مي كند.
خانه هاي اطراف به سرعت خريداري مي شوند و يك آشرام بزرگ و مدرن در راه است. تا اينجا او از رفتن به غرب امتناع كرده است.

او به ندرت در مورد خودش حرف مي زند و همانطور كه در اين كتاب توجه خواهيد كرد، او خيلي كم شناخته شده است.

ولي يكي از سالكان اشو چند سال پيش از يك معبد تبتي در رومتك Rumtek  در سيكيم       Sikkimديدار كرد و در ملاقاتش با لاما كارمپا   Lama Karmpaچنين
مي گويد:

" او (لاما) قاب عكس كوچك آويخته به تسبيح باگوان را در دستش گرفت و آن را به پيشاني اش نهاد و در موردش چنين گفت : « از زمان بودا تاكنون، او بزرگترين تناسخ است و يك بوداي زنده است.»"

آن لاما همچنين گفته بود كه باگوان در دو زندگاني پيشين يكي از بزرگترين تناسخ هاي آنان بوده و تنديس طلايي او در سالن تناسخات the Hall of Incarnations  در تبت پنهان شده است.

خود باگوان فقط به آخرين مرگش در سال 106 در تبت اشاره مي كند. او مي خواسته پس از يك روزه ي بيست و يك روزه بدنش را تسليم كند، ولي سه روز مانده به پايان اين مدت، يكي از مريدانش او را مي كشد تا بتواند بارديگر زاده شده وكارش را ادامه دهد.

مادرش مي گويد كه در طول سه روز اول تولدش، او نه گريه كرد و نه چيزي خورد و باگوان گفته است : "در اين زندگاني، آن سه روز تكميل شدند، ولي تكميل آن كار در اينجا، بيست و يك سال طول كشيد."

او در بيست و يك سالگي به اشراق رسيد.

وقتي او در اين مورد سخن مي گفت، اضافه كرد: "من فقط به اين دليل اين را براي شما گفتم تا شما را به جست و جوي زندگاني هاي پيشينتان وادارم."

من تاكنون قادر بوده ام سه زندگاني پيشينم را به ياد بياورم. و چهره ها و مناظري را
ديده ام. زماني يك گرگ بودم، زماني مردي جوان بودم كه بازوي راستش توسط مغول ها يا بربرها قطع شده بود و زماني در مرگ باگوان ،در هفتصد سال پيش در تبت حضور داشته ام. او سي وپنج سال است كه مرا نزد خودش مي خواند.

و اگر با خواندن اين كتاب تكان خورديد يا ارضاء شديد، او شما را نيز فرا مي خواند.

                                                                                                              سوامي كريشنا پريم Swami Krishna Prem 

 

پرسش اول

صبح دوم: رازي وراي ذهن                                  ص  30

 

رازي وراي ذهن

صبح دوم

 11 مي 1974

پرسش اول

باگوان، اي ابر زيبا، چرا ما چنين خوشبختيم كه با تو هستيم و تو چرا با ما هستي؟

 

چراها هميشه غيرقابل پاسخ هستند. براي ذهن چنين به نظر مي رسد كه هرگاه چرا بپرسي، مي تواند پاسخ داده شود. ولي اين يكي از فرضيات كاذب است. تاكنون هيچ چرايي پاسخ داده نشده يا توانسته كه پاسخ داده شود؟

جهان هستي وجود دارد __ در موردش هيچ چون وچرا وجود ندارد. اگر بپرسي، اگر اصرار كني، شايد پاسخي خلق كني __ ولي اين پاسخي آفريده شده است، واقعاً يك پاسخ نيست.  خود پرسيدن در اساس مسخره است.

درختان وجود دارند __ نمي تواني بپرسي چرا. آسمان وجود دارد __ نمي تواني بپرسي چرا. جهان هستي وجود دارد، رودخانه ها جاري هستند، ابرها شناورند __ نمي تواني بپرسي چرا. ذهن مي پرسد چرا، اين را مي دانم. ذهن كنجكاو است، مي خواهد چرايي همه چيز را بداند.

ولي اين يك مرض ذهني است و اين چيزي است كه نمي تواند ارضاء شود __ زيرا اگر يك چرا را پاسخ دهي، آنگاه بي درنگ چراي ديگري برمي خيزد.

هر پاسخي فقط توليد پرسش هاي بيشتر مي كند. و تا آن پاسخ نهايي به تو داده نشود، ذهن راضي نخواهد شد.  و آن پاسخ نهايي وجود خارجي ندارد.

منظورم از "پاسخ نهايي " اين است كه ديگر نتواني بپرسي چرا.

ولي همچون وضعيتي ممكن نيست. هرچه گفته شود، بازهم باخودش چرا مي آورد.

تمام تلاش هاي عبث فلسفه ها اين بوده است: اين دنيا چرا هست؟

بنابراين فكر كردند و نظريه اي در موردش ساختند: خداوند آن را خلق كرده __ ولي چرا خدا آن را خلق كرده؟

آنوقت بازهم نظريه و نظريه...... و عاقبت: چرا خدا وجود دارد؟

بنابراين نخستين چيزي كه بايد بداني اين است: خود كيفيت اين ذهن كه به پرسيدن چراها ادامه مي دهد.

همانطور كه برگ ها روي درخت مي رويند، چراها نيز روي ذهن مي رويند __

يكي را قطع مي كني، بسياري ديگر رشد مي كنند.

و شايد پرسش هاي بسياري جمع كني، ولي آن پاسخ نهايي وجود نخواهد داشت.

و تا آن پاسخ وجود نداشته باشد، ذهن در بي قراري به پرس و جويش ادامه مي دهد.

پس نخستين چيزي كه مايلم به تو بگويم اين است: زياد روي چراها اصرار نكن.

ما چرا اصرار مي كنيم؟ چرا مي خواهيم سبب را بدانيم؟ چرا مي خواهيم عميقاً وارد چيزي بشويم و تا ريشه اش پيش برويم؟

چرا؟ زيرا اگر تمام چراها را بداني، اگر تمام پاسخ ها را در مورد يك چيز بداني، بر آن مسلط مي شوي. آنگاه آن چيز مي تواند مورد دستكاري قرار بگيرد. آنگاه آن چيز ديگر يك راز نخواهد بود، ديگر شگفتي و هيبتي در موردش وجود نخواهد داشت.

تو آن را شناخته اي __ آن راز را كشته اي.

ذهن يك قاتل است __ قاتل تمام اسرار. ذهن هميشه با هرچيز مرده راحت است.

باهرچيز زنده، ذهن احساس ناراحتي مي كند، زيرا نمي تواني يك ارباب مطلق باشي.

چيزهاي زنده هميشه وجود دارند __ غيرقابل پيش بيني.

با يك چيز زنده، آينده را نمي توان تثبيت كرد، و تو نمي داني كه كجا خواهد رفت، به كجا هدايت خواهد كرد. با چيز مرده، همه چيز قطعي و تثبيت شده است. تو راحت هستي. نگرانش نيستي، يقين داري.

همه چيز را قطعي كردن، نياز عميق ذهن است، زيرا ذهن از زندگي مي ترسد.

ذهن علم را ايجاد مي كند، فقط براي اينكه هرگونه امكان زندگي را بكشد.

ذهن مي كوشد تا توضيحاتي پيدا كند __ وقتي كه توضيحي پيدا شد، آن راز ازبين رفته است. يك چرا مي پرسي و پاسخش داده مي شود __ آنوقت ذهن راحت مي شود.

از اين چه به دست آورده اي؟ هيچ چيزي به دست نياورده اي، چيزي از دست داده اي ___ رازي از دست رفته است.

راز تو را ناراحت مي كند، زيرا چيزي از تو بزرگتر است، چيزي است كه نمي تواني دستكاري اش كني، چيزي است كه همچون يك شيئ نمي تواني از آن استفاده كني‘ چيزي است كه تو را فرا مي گيرد، برتو چيره است‘ چيزي است كه در برابرش عريان و ناتواني __ چيزي است كه تو فقط دربرابرش محو مي شوي.

راز به تو احساسي از مردن مي دهد‘ براي همين است كه اينهمه چرا پرسيده مي شود : چرا اين؟ چرا آن؟

اين نخستين چيزي است كه بايد به خاطر سپرده شود.

ولي فكر نكن كه من از پاسخ دادن به تو پرهيز مي كنم. از آن پرهيز نمي كنم.  چيزي در مورد ذهن به تو مي گويم __ كه چرا مي پرسد. و اگر بتواني آن احساس رازگونگي را حفظ كني، پاسخت را خواهم داد.

اگر آن احساس رازآلودگي حفظ شود، آنوقت پاسخ دادن خطرناك نيست، مي تواند مفيد باشد. آنوقت هر پاسخي تو را به رازي عميق تر هدايت مي كند.

آنوقت همه چيز از نظر كيفي متفاوت مي شود. آنوقت مي پرسي، نه براي اينكه توضيحي به دست بياوري،  آنوقت براي رسيدن به عمق بيشتري از اسرار سوال مي كني.

آنگاه اين كنجكاوي ذهني نيست، آنگاه يك طلب مي شود __ طلبي عميق در بودش.

تفاوت را مي بيني؟

اگر مشتاق توضيحات باشي آنوقت بد است و من آخرين كسي هستم كه آن را ارضا خواهم كرد __  زيرا آنوقت من دشمنت خواهم بود، آنوقت من چيزها را برايت مرده مي سازم.

دانشمندان الهيات حتي خداوند را نيز چيزي مرده ساخته اند __ آنان بسيار در موردش توضيح داده اند، پاسخ هاي بسياري در مورد خدا داده اند و براي همين است كه خداي آنان مرده است. انسان ها خدا را نكشته اند __ كشيشان او را كشته اند.

آنان چنان زياد درموردش توضيح داده اند كه هيچ رازي باقي نمانده است.

و اگر رازي در موردش نباشد، پس خدا چيست؟

اگر خدا فقط يك نظريه باشد كه در موردش بحث كني، فلسفه اي باشد كه بتواني تحليلش كني، باوري باشد كه بتواني قبول يا ردش كني، آنوقت تو بزرگتر هستي و اين خدا، فقط اثاثيه اي  در ذهن تو است __ چيزي مرده است.

هروقت با شما صحبت مي كنم، هميشه اين را به ياد داشته باشيد: هرچه كه مي گويم براي كشتن طلب شما نيست، براي دادن توضيحات به شما نيست. من علاقه اي به پاسخ دادن به شما ندارم.  بلكه برعكس براي اين است كه شما را بيشتر طالب كنم تا عميقاً وارد رازها شويد. پاسخ هاي من پرسش هاي عميق تري به شما خواهد داد، و لحظه اي فراخواهد رسيد كه تمام پرسش ها دورانداخته مي شوند. نه اينكه شما تمام پاسخ ها را دريافت كرده باشيد، بلكه به اين دليل كه هر پاسخي عبث است.

و آنگاه راز كامل است. آنوقت در همه جا اسرار است__ در بيرون و در درون.

آنگاه تو بخشي از آن هستي. آنوقت در اسرار شناوري. آنوقت تو نيز موجودي رازآلوده مي شوي. و تنها آنوقت است كه درها گشوده مي شوند.

حالا مي گويم كه چرا با شما هستم و چرا شما اينجا با من هستيد.

نكته ي اول:

فقط در اينجا و در اين زمان نيست كه شما با من هستيد __ شما قبلاً نيز اينجا بوده ايد. زندگي بسيار به هم پيوسته است. زندگي جرياني رودخانه گونه است. ما آن را به گذشته، حال و آينده تقسيم مي كنيم. ولي اين تقسيم بندي فقط جنبه ي كاربردي دارد. زندگي تقسيم شده نيست. جريان زندگي در يك زمان واقع مي شودcontemporaneous .

جريان رود گنگ در خود منبعش، رود گنگ كه از كوه هاي هيماليا جاري است، رود گنگ در دشت ها، رود گنگ كه به اقيانوس مي ريزد __ يكي است!

همه در يك زمان واقع مي شود. منبع و پايان، آغاز و انتها، دو چيز جدا ازهم نيستند __ جريان يكي است. گذشته و آينده ندارد، زمان حال جاودانه است.

اين نكته بايد عميقاً درك شود.

شما با من بوده ايد. شما با من هستيد. مسئله ي گذشته درميان نيست.

اگر بتوانيد ساكت باشيد، اگر بتوانيد ذهنتان را قدري كنار بگذاريد، اگر بتوانيد ابري سپيد شويد كه روي تپه ها شناور است، فكر نكنيد و فقط باشيد ___ اين را احساس خواهيد كرد.

شما با من بوده ايد، با من هستيد و با من خواهيد بود. اين بودن با من، مسئله ي زمان نيست.

كسي از مسيح پرسيد: تو از ابراهيم مي گويي __ چگونه مي داني؟ زيرا فاصله ي زماني بسياري بين تو و ابراهيم وجود دارد ___ هزاران سال."

و مسيح جمله اي بسيار اسرارآميز بيان كرد، اسرارآميزترين جمله اي كه بيان كرده.

او گفت: " پيش از اينكه ابراهيم باشد، من هستم."

پيش از اينكه ابراهيم باشد، من هستم......

زمان محو مي شود.

زندگي زمان حال جاودانه است. ما هميشه در اينك و اينجا بوده ايم __ هميشه و هميشه.

با شكل ها و قيافه هاي متفاوت البته در موقعيت هاي متفاوت __ ولي هميشه و هميشه بوده ايم.

فردها افسانه اي بيش نيستند. زندگي تقسيم شده نيست. ما همچون جزيره هايي نيستيم، ما يكي هستيم.

اين وحدت بايد احساس شود.

و زماني كه اين وحدت را احساس كردي، زمان ازبين مي رود، مكان بي معني مي شود.

ناگهان از زمان و مكان هردو بيرون مي آيي. آنوقت وجود داري __ فقط هستي.

شخصي از بودا پرسيد: تو كيستي؟

و بودا گفت: "من به هيچ رده اي وابسته نيستم. من فقط هستم. من هستم، ولي به هيچ
رده اي تعلق ندارم."

هم اكنون مي تواني آن لمحه را داشته باشي.

اگر فكر نكني، پس كيستي؟

زمان كجاست؟ آيا هيچ گذشته اي وجود دارد؟ آيا آنوقت هيچ آينده اي وجود دارد؟

آنوقت اين لحظه همان جاودانگي مي شود. تمامي روند زمان، فقط يك زمان حال گسترده است. تمام مكان فقط يك اينجاي گسترده است.

پس وقتي كه مي پرسي من چرا اينجا هستم يا شما چرا اينجا هستيد، به اين دليل است كه اين تنها راه بودن است. من نمي توانم جاي ديگري باشم. شما نمي توانيد جاي ديگري باشيد. اينگونه است كه ما به يكديگر وصل شده ايم.

شايد حالا قادر به ديدن اين نباشي. آن حلقه هاي اتصال شايد برايت خيلي آشكار نباشند، زيرا تو وجودت را در تماميتش نمي شناسي. يك دهم از وجودت برايت شناخته شده است، نه دهم فقط در تاريكي است.

شما همچون جنگل هايي هستيد كه خيلي كم فضاي باز داريد. درختاني قطع شده اند و فضاي اندكي براي زندگي درست شده است.

ولي درست در وراي اين فضاي كوچك، آن جنگل تاريك وجود دارد. شما مرزهاي آن را نمي شناسيد. و شما چنان از تاريكي و حيوانات وحشي مي ترسيد كه هرگز آن فضاي صاف را ترك نمي كنيد. ولي آن فضاي صاف نيز فقط بخشي از اين جنگل تاريك است ___ شما فقط بخشي از وجودتان را مي شناسيد.

من شما را همچون تاريكي تمام مي بينم، تمامي جنگلتان را مي بينم. و زماني كه يك فرد را در تماميتش ببينم، تمام افراد در آن درگير هستند، زيرا آن جنگل جدا نيست.

در آن تاريكي، مرزها باهم ملاقات مي كنند، درهم مي آميزند و يگانه مي گردند.

شما اينجا هستيد. اگر من به يك فرد زيادي توجه كنم، آنوقت خودم را تمركز مي دهم. ولي بااين وجود، حتي با تمركز داشتن،  پيوسته مرزهاي تو را مي بينم كه با ديگري درهم
مي آميزد. بنابراين براي منظوري خاص شايد من تو را همچون يك فرد بگيرم، ولي در واقعيت چنين نيست.

وقتي كه تمركز نكرده ام، فقط به شما نگاه مي كنم، بدون اينكه تو را ببينم __ تنها يك نگاه، آنوقت تو ديگر وجود نداري. مرزهاي تو با بقيه ديدار مي كند. و نه تنها با انسان هاي ديگر، با درختان، با كوه ها، با آسمان... همه چيز. مرزها افسانه هستند، بنابراين فردها افسانه هستند.

من اينجايم زيرا كه نمي توانم جاي ديگري باشم. زندگي چنين اتفاق افتاده است.

شما اينجا هستيد، زيرا نمي توانيد جاي ديگري باشيد. زندگي براي شما چنين روي داده است. ولي پذيرش اين دشوار است.

چرا پذيرش اين مشكل است؟ زيرا آنوقت نمي تواني بر آن چيره شوي، آنوقت زندگي از تو بزرگتر مي شود.اگر به تو بگويم كه چون سالكي بزرگ هستي در اينجايي، آنوقت راحت مي شوي. آنوقت نفس ارضا مي شود.

آنوقت اگر انتخاب كني، مي تواني بروي. آنوقت تو انتخابگر هستي.

آنوقت تو زندگي را كنترل مي كني و نه زندگي تو را.

ولي من اين را نمي گويم، من مي گويم كه تو اينجايي زيرا كه زندگي چنين روي داده است.

تو نمي توانستي انتخابي بكني __ اين انتخاب تو نيست. حتي اگر هم اينجا را ترك كني، انتخاب خودت نخواهد بود. بازهم، زندگي چنين خواسته است. اگر انتخاب كني كه بماني، آن نيز يك انتخاب نيست.

انتخاب ممكن نيست. انتخاب فقط با نفس ممكن است.

هرگاه نفس خوراك پيدا نكند، احساس ناراحتي و عدم رضايت مي كني.

بنابراين براي راحت بودن دو راه وجود دارد:

يكي اين است كه به خوراك دادن به نفس ادامه بدهي و ديگر اينكه فقط آن را دور بيندازي.

و به ياد بسپار: راه اول موقتي است.

هرچه بيشتر به نفس خوراك بدهي، درخواست بيشتر مي كند و پاياني براي آن نيست.

پس به تو مي گويم: زندگي چنين پيش آورده است كه من اينجا باشم و شما اينجا باشيد.

و اين بارها در گذشته رخ داده است و به همين ترتيب ادامه خواهد داشت.

اگر بتواني اين را تشخيص دهي، چيزهاي بسيار بيشتري بي درنگ ممكن خواهد شد.

اگر اين را تشخيص دهي، بيشتر باز و كمتر بسته خواهي بود. بيشتر آسيب پذير و پذيرا خواهي بود.

آنوقت نخواهي ترسيد. آنوقت زندگي مي تواند از ميان تو عبور كند. آنگاه زندگي فقط يك نسيم مي شود و تو يك اتاق خالي، و زندگي مي آيد و مي رود... و تو به آن اجازه
مي دهي. اجازه دادن به زندگي آن راز است __ راز تمام رازها.

بنابراين من تاكيد مي كنم و اصرار مي كنم كه شما به سبب انتخاب خودتان اينجا نيستيد. من به دليل انتخاب خودم اينجا نيستم. تاجايي كه به من مربوط است، هيچ انتخابي
نمي تواند وجود داشته باشد، زيرا من وجود ندارم.

تاجايي كه به شما مربوط است، مي توانيد دراين توهم به سر ببريد كه به سبب انتخاب خودتان اينجا هستيد، ولي واقعيت اين نيست.

و من به نفس هاي شما خوراك نخواهم داد، زيرا كه آن ها بايد نابود شوند.

تمام تلاش من در اين است: چگونه شما را نابود كنم __ زيرا وقتي كه مرزهاي شما ازبين رفت، بي نهايت هستيد.

اين همين لحظه مي تواند رخ بدهد. مانعي برايش نيست، فقط چسبيدن هاي شما وجود دارد.

مردمان بسياري نزد من مي آيند و مي پرسند: آيا ما قبلاً با شما بوده ايم؟ اگر بگويم آري، احساس خيلي خوبي مي كنند. اگر بگويم نه، احساس وازدگي و افسردگي مي كنند. چرا؟

ما در افسانه ها زندگي مي كنيم.

تو با من در اينجا هستي __ اين زياد اهميتي ندارد‘ تو با من در گذشته بوده اي ___
به نظر مي رسد كه اين اهميت بيشتري دارد!

و تو اين لحظه را از دست مي دهي، وقتي كه مي تواني واقعاً با من باشي ___ زيرا با من بودن يك پديده ي فيزيكي نيست. مي تواني در كنار من نشسته باشي و با من نباشي.
مي تواني سال ها به من بچسبي و حتي ثانيه اي با من نباشي.

زيرا با من بودن فقط يعني كه تو نباشي. من وجود ندارم، و اگر تو نيز براي يك ثانيه وجود نداشته باشي، يك ملاقات وجود خواهد داشت __ آنگاه دو تهيا باهم ديدار مي كنند. به ياد بسپار: فقط دو تهيا مي توانند باهم ديدار كنند. ديدار ديگري ممكن نيست.

هرگاه ديداري داري، يعني كه دو تهيا باهم مي آميزند.

نفس بسيار جامد است __ براي درهم آميختن بسيار زمخت است.

پس مي توانيد تقلا كنيد و برخورد كنيد، ولي نمي توانيد ديدار كنيد.

شايد فكر كني كه برخورد دو نفس يك ديدار باشد. نوعي ديدار است و  كنار همديگر
مي آييد، ولي هرگز باهم نيستيد. ملاقات مي كنيد و بااين وجود ملاقاتي وجود ندارد.

همديگر را لمس مي كنيد و بااين وجود لمس نشده باقي مي مانيد.

تهياي درونتان يك سرزمين دست نخورده باقي مي ماند __ به آن نفوذ نشده است.

ولي وقتي نفس وجود نداشته باشد، وقتي كه زياد احساس "من بودن" نكني، وقتي ابداً درمورد خودت فكر نكني، وقتي كه خود وجود نداشته باشد...

اين چيزي است كه بودا آن را آناتا  anattaمي خواند ___ بي نفسي no-selfness.

او خيلي مورد سوءتفاهم بوده است.

در هندوستان مردم در مورد آتما   atmaسخن مي گفتند __ خود، خود متعال the supreme self. همه در جست و جوي خود متعال بودند __ چگونه به آن خود متعالي دست بيابند. و آنوقت بودا مي آيد و مي گويد: خودي وجود ندارد كه به آن دست پيدا كني، درعوض، لطفاً يك بي خود  no-selfشو.

تعاليم او نمي توانست مورد قبول باشد. بودا از اين سرزمين بيرون رانده شد. او را در هيچ كجا قبول نداشتند.

يك بودا هميشه رانده مي شود. هركجا كه برود، اخراج مي شود، زيرا او چنان شما را عميقاً مي زند كه نمي توانيد تحمل كنيد.

او مي گويد كه تو وجود نداري.

وقتي كه خالي هستي، وقتي كه فقط يك خلاء وجود دارد، آن ديدار صورت مي گيرد.

هركسي كه قادر به تهي بودن باشد، محو خواهد شد.

و اين تنها راه يگانه شدن با جهان هستي است.

مي تواني آن را عشق بخواني، مي تواني آن را نيايش بخواني، مي تواني آن را مراقبه بخواني __ يا هر نامي كه دوست داري.

تو اينجا هستي زيرا كه زندگي چنين جريان داشته است. من اينجا هستم زيرا كه براي من زندگي چنين روي داده است.

و اين امكان نزديك بودن شما با من مي تواند مورد استفاده قرار بگيرد و مي تواند مورد سوء استفاده قرار بگيرد  و مي تواند به كلي از كف برود.

اگر فرصت را از دست بدهي، اين نيز براي نخستين بار نخواهد بود. شما بارها بامن
بوده ايد __ شايد دقيقاً با من نبوده باشد. شما بارها با يك بودا بوده ايد و آن نيز با من بودن است.

شما بارها با يك جيناJina ، با يك ماهاوير Mahavir بوده ايد و آن نيز بامن بودن است.

شما بارها در اطراف مسيح يا موسي يا لائوتزو بوده ايد، آن بودن با من است.

زيرا يك لائوتزو يا يك بودا را نمي توانيد به هيچ وجه تعريف كنيد، آن ها دو تهيا هستند،

و دو تهيا هيچ كيفيتي ندارند كه باهم تفاوت داشته باشند.

شايد با يك لائوتزو بوده باشيد و من مي گويم كه با من بوده ايد، زيرا هيچ چيزي وجود ندارد كه بتوانيد تمايز بدهي.

يك لائوتزو يك تهياست، دوتهيا درست همانند هم هستند __ نمي تواني هيچ تمايزي قايل شوي. ولي شما آن فرصت از دست داده بوديد. شما بارها از دست داده بودي __
مي توانيد بارديگر ازدست بدهيد.

و به ياد داشته باش: شما عاقل هستيد، زرنگ وحسابگر هستيد. حتي اگر ازدست بدهيد، خيلي عاقلانه ازدست مي دهيد. آن را توجيه مي كنيد.

خواهيد گفت كه چيزي براي به دست آوردن وجود نداشت، دليلش اين بود!

يا مي تواني بحث كني كه چگونه از دست دادي و  مي داني چگونه حقيقت را پنهان كني.

اگر از اين امكان ازدست دادن هشيار شوي، آنوقت آن ديدار بي درنگ ممكن خواهد شد.

و مي گويم بي درنگ __ نيازي به تعويق انداختنش نيست.

و اين مهم است، كه زندگي چنين رخ داده كه شما اينجا باشيد.

ميليون ها نفر در جاهاي ديگر هستند و زندگي برايشان چنين نخواسته است.

شما خوشبخت هستيد، ولي از اين نكته براي نفست خوراك تهيه نكن ___ زيرا اگر نفست چيزي از آن بگيرد و قوي تر شود، آن خوش اقبالي را از دست خواهي داد. شما خوشبخت هستيد، ولي اين يك امكان باز باقي مي ماند. مي توانيد در آن رشد كنيد، مي توانيد رهايش كنيد. و اين بسيار نادر است __ به دلايل بسيار نادر است.

نخست: جذب شدن به سمت شخصي كه خالي است بسيار دشوار است __ خيلي دشوار است زيرا خالي بودن چنان نيروي مغناطيسي زيادي نيست. به سمت كسي جذب مي شوي كه چيزي داشته باشد.

چرا ما جذب كسي مي شويم كه چيزي داشته باشد؟ زيرا ما اميالي داريم، ما نيز
مي خواهيم چيزهايي به دست آوريم.

تو به سمت آن سياست باز جذب مي شوي كه در قدرت است، زيرا تو قدرت-گرا هستي و خواهان قدرتي. پس هركس كه آن را داشته باشد، بت مي شود، قهرمان مي شود. به سمت كسي جذب مي شوي كه ثروت هاي بسيار دارد، زيرا تو فقيري، در ژرفاي درون مشتاق و درپي ثروت هستي. بنابراين هركس كه آن را داشته باشد، آرمان تو مي شود.

ولي چرا كسي بايد جذب فردي شود كه هيچ چيز ندارد؟

اين خوش اقبالي است، يك امكان نادر.

گاهي اوقات زندگي چنان رخ مي دهد كه جذب مردي شوي كه چيزي ندارد، كه خالي است. تو چيزي از او به دست نخواهي آورد، بلكه با او همه چيز را بايد از دست بدهي.

اين يك قمار است. بنابراين، شما قمارباز هستيد __ براي اين است كه اينجاييد!

وتا وقتي كه تماماً قمار نكنيد، ازكف خواهيد داد، زيرا اين قماري است كه نمي تواند ناقص بازي شود. تكه ها مورد قبول نيستند. قانون بازي اينگونه نيست.

بنابراين چيزي را نگه نداريد، هرچيزي را كه داريد به ميان بياوريد.

اين قماري خطرناك و پرمخاطره است. براي همين است كه مي گويم نادر است.

فقط تعداد اندكي جذب يك بودا يا يك مسيح مي شوند، خيلي اندك.

مورد مسيح را مي دانيد __ بسيار اندك، فقط دوازده مريد. و مرداني بسيار معمولي:
چند ماهيگير، هيزم شكن، كشاورز. فقط مردماني بسيار معمولي كه اهميت چنداني نداشتند. چرا مردماني چنان معمولي جذب بودا يا مسيح شدند؟

معمولي بودن، كيفيتي بسيار غيرمعمولي است، زيرا كساني كه معمولي نيستند، دنبال هواهاي نفساني هستند __ثروت، قدرت، شهرت.

يك كشاورز، يك ماهيگير، يك هيزم شكن __ مردمان بي اهميت، مطلقاً معمولي كه در پي هيچ دستاوردي نيستند __ آنان جذب مسيح مي شوند.

معمولي بودن، پديده اي نادر است، عادي بودن واقعاً خارق العاده است. مرشدان ذن پيوسته مي گفتند: عادي باش تا خارق العاده شوي. زيرا هر موجود معمولي مي كوشد تا غيرمعمولي باشد ___ اين چيزي بسيار معمولي است. فقط معمولي بمان. اين يعني كه دنبال هيچ چيز نگرد، درپي هيچ دستاوردي نباش، واقعاً هدف گرا نباش.  فقط لحظه به لحظه زندگي كن، گردش كن. اين همان چيزي است كه من به شما مي گفتم __ پرسه زدن همچون ابري سپيد.

بودن شما در اينجا به دلايل ديگر نيز هست. زيرا ذهن انسان هميشه از مرگ مي هراسد.

ذهن به زندگي مي چسبد، شهوتي براي زندگي دارد.

حتي در مصيبت نيز به زندگي مي چسبد.... ترسي عميق از مرگ.

و زماني كه شخصي نزد من مي آيد، واقعاً مي آيد كه بميرد، براي محو شدن مي آيد.

من براي او يك چاه هستم، چاهي بي انتها كه او درونش سقوط مي كند و سقوط مي كند وسقوط مي كند، و به جايي نمي رسد....!

اگر به درون من بنگري، احساس سرگيجه خواهي كرد. اگر به چشمانم خيره شوي، آن چاه را خواهي ديد، و آنگاه ترس تو را دربر مي گيرد __ و سقوط و سقوط.... فقط فكر كن كه برگي به درون چاهي عميق فرو مي افتد __ و اين چاهي بي نهايت است و ته ندارد و آن برگ نمي تواند به جايي برسد ___ فقط مي تواند ازبين برود، سقوط و سقوط و سقوط.... و ناپديد خواهد شد. سفر روحاني شروعي دارد، ولي هرگز پاياني ندارد.

نزد من مي آيي، به درون من سقوط مي كني __از بين مي روي، هرگز به جايي
نمي رسي. ولي آن ازبين رفتن، همان مشعوف شدن  the delightاست. هيچ خوشي ديگري هرگز به پاي آن نمي رسد، هيچ شعف ديگري وجود ندارد.

شعف محوشدن تمام! درست مانند قطره ي شبنم بامدادي كه با طلوع خورشيد محو
مي شود.  يا درست مانند چراغ سفاليني كه در شب روشن است و باد مي آيد و شعله خاموش مي شود و تاريكي...

آن شعله ازبين رفته و نمي تواني آن را درهيچ كجا پيدا كني __ همينطور نيز تو محو
مي شوي . جوياي خودكشي بودن نادر است: اين خودكشي است __ خودكشي واقعي!

مي تواني بدن را در جايي بكشي، ولي خود را نمي تواني در هركجا بكشي.

دراينجا براي خودكشي نهايي آماده هستي __ براي كشتن "خود"! ولي تمام اين ها را براي خودت توضيحات نكن، چنين نيستند. من هميشه با توضيحات مخالفم. اگر تمام اين ها تو را رازآلوده تر كند، اگر تمام اين ها ابهام تو را افزايش دهد: تا اينجاي كار خوب بوده است.  اگر ذهنت دود مي شود و نمي داني كه چي به چي است، اين بهترين موقعيت است.


يوگا براي هزاره ي جديد

يوگا     Yoga

 

يوگا براي هزاره ي جديد

 

 

دوست ومترجم عزیزمان محسن خاتمی لطف کردند بخشی از این کتاب  را برای خوانندگان مدیتیشن ایران  هدیه فرستادند.

 برای خریدن و دریافت کل کتاب یا کتابهای دیگر اشو با مترجم  مستقیم تماس بگیرید:

mohsen khatami

 

 

   اشو

 

يوگا براي هزاره ي جديد

 

"يوگا علم ساكت ساختن آنچه بايد ساكت شود است
 و علم هشيارشدن به آنچه كه بايد از آن هشيار شوي.

يوگا علمي است كه آنچه را كه تو نيستي، از آنچه كه هستي جدا مي كند
 تا به يك تمايز آشكار برسد، تا بتواني خودت را كاملاً شفاف نگاه كني.

زماني كه لمحه اي از طبيعت خودت گرفتي، اين كه كيستي، تمام دنيا عوض مي شود.

آنوقت مي تواني در دنيا زندگي كني و دنيا مزاحم تو نمي شود.
آنوقت هيچ چيز نمي تواند مزاحم تو شود، تو در مركز وجودت هستي.
آنوقت مي تواني به هركجا دوست داري بروي و بي حركت باقي مانده اي،
زيرا به آن ازليThe Eternal  رسيده اي و لمسش كرده اي،

چيزي كه هرگز حركت نمي كند، بي تغيير unchanging  است.."

 

از مجله ي اشوتايمز__نسخه ي آسيايي __دسامبر2000

 

---------------------------------------------------------------------------------------

 

 

 

محتوا

1. آيا ذهن امروزي مي تواند يوگا تمرين كند؟                  ص 3

2. توجه به ذهن                                                         ص  8

 3 . نابودكردن كامل يا يوگا                                          ص 13

4. دوباره زندگي كردن زخم هاي كودكي 

پراتي پراساو Prati prasav  و درمان ازلي                       ص 16

5. يوگا يك درمان نيست، يك انضباط است                      ص 19

6. چرا يوگا از تخليه كردن عواطف سخني نمي گويد؟       ص 21

7. جاري شدن با درد!                                                ص 23

8 .   روي متضادها تامل كن                                        ص 25 

9. آيا يوگا فقط ژيمناستيك است؟                                ص 27

10. چرا يوگي جنگجو مي شود؟                                  ص 35

11. ارتباط چگونه ممكن است؟                                    ص 38

12. يك هايكو                                                            ص 41

 

جمع 41 صفحه

---------------------------------------------------------------------------------------------

 

 

 

 

 

8 -  روي متضادها تامل كن

 Ponder on The Opposite

 

 "وقتي كه ذهن توسط افكاري خطا مختل شده است،
روي متضادها تامل كن."

 

اين روشي زيباست كه برايتان بسيار مفيد خواهد بود.
براي نمونه، اگر خيلي احساس نارضايتي داشته باشي، چه بايد كرد؟ پاتانجلي مي گويد كه اگر احساس نارضايتي داري، روي متضاد آن تامل كن: روي رضايت: رضايت چيست؟

تعادلي بياور. اگر ذهنت خشمگين است، مهر را واردش كن. در مورد مهرباني فكر كن و بلافاصله، آن انرژي عوض مي شود. زيرا اين ها يكي هستند: متضاد همان انرژي است. وقتي كه آن را وارد كني، جذب مي كند. خشم وجود دارد، روي مهرباني تعمق كن.

يك كار كن: يك تنديس بودا را نگه دارد، زيرا آن تنديس، خودحالت مهرباني است. هروقت خشمگين مي شوي، به اتاقت برو، به آن بودا نگاه كن، همچون يك بودا بنشين و احساس مهرباني كن. ناگهان مي بيني كه تحولي در درونت رخ داد: خشم در حال تغيييركردن است، آن هيجان ازبين رفته است، مهرباني برمي خيزد. و اين انرژي متفاوتي نيست،
همان انرژي است، همان انرژي خشم است كه كيفيت خودش را تغيير مي دهد،
بالاتر مي رود.

امتحانش كن. 

اين سركوب نيست، به ياد داشته باش. مردم از من مي پرسند، "آيا پاتانجلي سركوبگر بوده است؟ زيرا وقتي من خشمگين هستم، اگر به مهرباني فكر كنم، آيا اين يك سركوب نخواهد بود؟"

نه، اين متعالي كردن sublimation  است، سركوبگري suppression  نيست. اگر خشمگين باشي و خشمت را سركوب كني و به مهرباني هم فكر نكني، آنوقت سركوب است. تو آن را به پايين فشار مي دهي و لبخند مي زني و چنان نمايش مي دهي كه خشمگين نيستي __ و خشم در آنجا مي جوشد و مي غلد و آماده ي انفجار است. آنوقت سركوب است. نه، ما چيزي را سركوب نمي كنيم و لبخند يا هيچ چيز ديگري هم درست نمي كنيم.
ما فقط قطبيت درون را تغيير مي دهيم.

هر چيز متضاد يك قطب است. وقتي احساس نفرت داري، به عشق بينديش. وقتي خواهشي داري، به بي خواهشي   desirelessness  و به سكوتي كه با آن خواهد آمد بينديش. مورد هرچه كه باشد، تو متضادش را وارد كن و تماشا كن كه در درونت چه اتفاقي خواهد افتاد.

 

وقتي كه قلق knack  آن را دانستي، مرشد Master  شده اي. اينك كليد را داري: هرلحظه خشم مي تواند به مهر تبديل شود، هرلحظه نفرت مي تواند به عشق تبديل شود، هرلحظه اندوه مي تواند به شعف تبديل شود.

 

رنج مي تواند به سرور تبديل شود، زيرا همان انرژي سرور را دارد، انرژي تفاوتي ندارد.
فقط بايد بداني چگونه به آن مسير بدهي.

 

و سركوب در كار نيست، زيرا تمامي انرژي خشم به مهر تبديل شده، چيزي براي
سركوب شدن باقي نمانده است.

 

درواقع، همان را به صورت مهر بيان كرده اي.

 

  

اشو، يوگا: آلفا و امگا

 

 

 

دوست ومترجم عزیزمان محسن خاتمی لطف کردند بخشی از این کتاب  را برای خوانندگان مدیتیشن ایران  هدیه فرستادند.

 برای خریدن و دریافت کل کتاب یا کتابهای دیگر اشو با مترجم  مستقیم تماس بگیرید:

mohsen khatami