در آغاز
|
در آغاز عاشق شدم به برق نگاهت به خنده ات به اشتیاقت به زندگی اکنون نیز دوست می دارم گریه ات را و بیمت را از فردا و درماندگی نهفته در چشمانت را اما در برابر هراسی که داری می خواهم یاریت دهم زیرا شوق به زندگی هنوزم در برق نگاهت نهفته است |
|
در آغاز عاشق شدم به برق نگاهت به خنده ات به اشتیاقت به زندگی اکنون نیز دوست می دارم گریه ات را و بیمت را از فردا و درماندگی نهفته در چشمانت را اما در برابر هراسی که داری می خواهم یاریت دهم زیرا شوق به زندگی هنوزم در برق نگاهت نهفته است |
|
خاطره ای در درونم است چون سنگ سپید درون چاهی سر ستیز با آن را ندارم توانش را نیز برایم شادی است و اندوه در چشمانم خیره شود گر کسی آن را خواهد دید غمگین تر از آنی خاهد شد که داستانی اندوه زا شنیده باشد می دانم خدایان انسان را بدل به شیئ می کنند بی آنکه روح را از او بر گیرند تو نیز بدل به سنگی شدی در درون من تا اندوه را جاودانه سازی |
این آخرین ابر های خاکستری است که بر تو می بارد
بعد ازین بارانی بر تو نخواهد بارید
این آخرین جام شراب است و بعد از آن نه از مستی نشان خواهد بود نه از شراب ونه ازمن...
من عاشقت شده بودم
چون کودکی کریز پای از مدرسه که کنجشک هایش را در جیب پنهان می کرد
و شعر هایش را...
با تو کودکی گریز پا ,هراسان و متناقض بودم
کودک شعر و جنون
اما تو...
منتظر قضا و قدر... در قاب فنجان
چه بد شانسی ای
بعد من نوشته آبی نخواهی دید در نامه های عاشقانه...
در گریه شمع ها...
دگر در زایمان واژه ها در درد شعر ها نخواهی بود
نخواهی بود
ماند سوالی در درونم بی جواب
دلیل زیستن را تدبیر بود ناتوان
نداد جواب سوالم را حتی شراب
در پی برهان معبد ها رفته بودم
شد نصیبم چیزی مثل سراب
اسرار ازل بر ما پوشیده است
همچو فردای که نیست در هیچ کتاب
سرزمین های بسیاری سرسبزتر از میهن من اند
سرزمین های بسیاری دلپذیر تر از میهن من اند
اما هیچ سرزمینی کردستان من نمی شود
دل رودی را شکسته ای
چون فانوسی را خاموش کنی
خورشید را رنجانده ای
و چون خورشید را نادیده بگیری
تاریکی فرود خواهد آمد
و تاریکی تو را خواهد کشت
ساده بودم
پنداشتم تو را در سفر بکشم
زیر ریل های قطار غربت
اما
صدایت در همه پروازها دنبالم
در خیابانها.مترو وBRT ها از من جلوتر بودی
ساده بودم
گفتم تورا پشت سر رها کرده ام
کوله ام را که باز میکردم
تو بودی
هر پیرهنی که می پوشیدم بوی تنت مشامم را پر می کرد
هر بار که گوشی زنگ می خورد
صدایت برایم تکرار می شد
هر روزنامه ای که می خواندم چهره ات را
پس کی؟ کی از تو خلاص می شوم؟
ای مسافری که همواره در من سفر می کنی
و رسالت من این خواهد بود
تا دو استکان چای داغ را
از میان دویست جنگ خونین
به سلامت بگذرانم
تا در شبی بارانی
آن ها را
با خدای خویش
چشم در چشم هم نوش کنیم
|
پشت باتلاق چشمانش فرشته ای از جنس خدا گرفتار پشت حسار قلبش پرنده ای درقفس و من در اندیشه آزادی آنها |
با ترسم
بدون عشقم
فراتر از خشمم
در برابر امیدم
با نیازمندیم
از برای سخنم
پیش از مرگم
|
میدانم عمریست کنار هم و هرگز به هم نمی رسیم درست مثل ریل های که رویائ مارا به سر منزل ممکن رسانده اند. نازنین هرگز نخواه روزی به هم برسیم همچو واگن های بی قرار هر قطاری واژگون خواهیم شد آن وقت همه میدانند ما حامل چند گفتگوی عاشقانه چند نامه ناخوانده و چند بوسه بی ریا بوده ایم |