سفر
|
و چه زود گذشت
یادمه روزی که بغز گلومو بر چوبه دار کرده بود
و همین طور که از شهر دور می شدم آخرین نفس هام را می کشیدم
به هر حالی که شد از لبه تیغ بغض پاین آمدم
و با جو سوختم و ساختم
ایام گذشت و گذشت تا به سفر (این بار به دل) نویدم دادن
آری من از برهوتی که برام ساخته بودن سالم به سر منزل مقصود رسیدم
الانم راحتم چون
چون از دل برام خبری آمده که تو تنها نیستی که تو اگر سفری هم در سر داشته باشی یا اینکه محکوم باشی باز تنها نیستی
چون مرغ عشقت باهات هم پات شده
الان من از هیچ سفری نمی ترسم حتی آگر به مرگ دعوت شوم با سر میروم |
+ نوشته شده در ۱۳۸۸/۰۹/۱۰ ساعت 15:11 توسط raman
|