سکوت
در خلوتی ناخواسته از جنس سکوت
قطره اشکی غم عشق را دوباره ستود
پنداشتم غربت دل را از دیده ربود
ناگه نامه ای نانوشته آمد روی خطوط
پرکشیدم و از خلوت ناخواسته گذر کردم
غبار غم را از دل و دیده بدر کردم
در زمستان خانه خاطرات بهار را خبر کردم
ستاره ها در جوار نور تو خندان
من در جوار تو چه رامان
آسمان صاف و آرام
هوای دل هوای بعد باران
به من گفتی بر من نظر کن
بیا و از این عشق گذر کن
در رسم عاشقی همچو ابر بهارم
شاید که باران جدایی ببارم
گر خواهی باغ عشقت نخشکد
چشمه ای خواه که همیشه بجوشد
با تو گفتم چشم انتظار بارانم
درخت عشق را با جان می کارم
هوای با تو بودن به سر دارم
توان گذر ازعشق تو را ندارم
آخر حرف دلت را به کرسی نشاندی
بهار جوانیم رابرگریزان پاییز خواندی
در سوگ تکانه های دل چله نشینم کردی
ابر باران زارا به دیده گانم فرا خواندی
گذشت یکی پس ازدیگری لحظه های انتظار
در دل غم کرده بود حکومتی دگر برقرار
لحظه های انتظار را از سر بدر کردم
بی تو به چه حال از این سکوت گذر کردم