اشو
مقدمه ي مترجم
سلام
اين سومين كتابي است از اشو كه در پونا ترجمه كرده ام. اصل كتاب متعلق به دوست عزيزي بود كه در وقت رفتن از اين شهر، آن را براي ما باقي گذاشت. با خواندن
مقدمه ي كتاب، ترديدي نبود كه ترجمه اش براي شخص بنده و ساير دوستداران حق و حقيقت بركتي خواهد بود.
حال كه پس از يك سال، براي ويرايش نهايي دوباره آن را خواندم، بيشتر از پيش از آن لذت بردم. اصل اين كتاب حاوي عكس هاي فراوان است از آن دوران و بسيار گويا و باصفا!
اميدوارم فارسي زبانان عزيز در سراسر اين سياره ي كوچك بتوانند از منابع حكمت و آگاهي اشو استفاده ي شايسته كنند.
تقديم با عشق، به تمامي عاشقان.
محسن خاتمي
پونا ، زمستان 1380
-----------------------------------------------------------------------------------------------
مقدمه
در پانزده روز از ماه مي 1974 در پونا، شهري بزرگ در هندوستان در هشتاد كيلومتري بمبئي، گروهي از پيروان غربي در آشرام اشو گردهم آمدند تا از او در مورد خودش و راهش به سوي اشراق پرسش هايي بپرسند.
كار او هنوز در خارج از هند شناخته نبود و اين پرسش ها با منظوري خاص جمع آوري شده بودند __ براي آماده كردن كتابي كه او را در غرب معرفي كند.
هدف از اين صفحات نيز همين است. من نه ماه پيش از كانادا نزد او آمدم و سعي خواهم كرد در مورد او برايتان بگويم. ولي من نمي توانم سخنان او را تفسير كنم. تنها كاري كه بايد بكنيد اين است كه آنچه را كه گفته بخوانيد. زبان مادري او هندي است، ولي تسلط خارق العاده اي به زبان انگليسي دارد و چون مستقيماً از تجربه ي شخص اش مي گويد، قادر است ژرف ترين مفاهيم را با روشني شگفت آور و با سادگي غيرقابل باوري بيان كند. راه من : راه ابرهاي سپيد حاصل آن صبح هاي ماه مي در پونا است.
اشو هرگز نمي توانست در غرب اتفاق بيفتد.
هزاران هزار سال است كه در هند و در سراسر شرق، دين يك علم عميق بوده است و روش اكتشاف، به جاي آزمايشگاه، مراقبه بوده است.
درجايي كه علم غربي، عملاً اكتشاف سياره ي ما را به پايان برده و انسان را در كره ي ماه پياده كرده و در وراي فضاي بيروني مشغول اكتشاف است، علم شرقي به وراي ذهن مي نگرد و فضاهاي دروني انسان و بودش او را مي كاود.
عالمان غربي به ماه دست يافته اند، ولي خورشيد، آن مركز، هنوز بسيار دور است.
مدت ها پيش، عالمان شرقي به خورشيد دروني دست يافته اند، حالت اشراق ___ سامادي، ست چيت آناندا sat-chit-ananda، نيروانا __ حالت غايي معرفت كيهاني.
اشو به اشراق رسيده است. او يك عالم شرقي است كه به خورشيد درون دست يازيده.
او در جايي است كه مسيح و بودا بوده اند __ يك godman يا انسان الهي __ واژه اي انگليسي كه مطبوعات هندي براي توصيف رهبران مذهبي خود اختراع كرده اند.
اشو همچنين، يك مرشد نيز هست. او كاري را كرد كه بودا در 2500 سال پيش در همين سرزمين انجام داد: راه خودش را به سوي اشراق يافت.
و همچون بودا، خودش را وقف كمك به ديگران كرد تا راهي را كه او پوييده است سفر كنند.
ذهنم پس از نه ماه، هنوز گنجايشش را ندارد، ولي آنچه امروز در پونا روي مي دهد، فقط يك برگردان قرن بيستم از همان چيزي است كه با مسيح و حواريون او در الخليل Galilee و با بودا و مريدانش در اينجا، در هند، روي داده بود.
فقط شخصيت ها تفاوت دارند. در يكي از سخنانش در اين كتاب، اشو مي گويد:
"شما خوشبختيد.
هرآنچه به شما مي گويم
درست در منبع است.
براي همين است كه مي گويم شما خوشبخت هستيد.
در هزاران هزار سال فقط يك بار رخ مي دهد كه نزديك منبع باشيد.
بار ديگر چنين نخواهد بود.
حتي با مفاهيم من نيز بار ديگر چنين نخواهد بود.
دير يا زود منطق دان ها وارد خواهند شد.
بايد كه بيايند. همين حالا هم در راه هستند.
آنان همه چيز را نظام خواهند داد، همه چيز را نابود خواهند كرد،
و آن فرصت از كف خواهد رفت.
آنوقت خواهد مرد.
هم اينك، زنده است و شما نزديك منبع هستيد.
براي همين است كه مي گويم شما خوشبخت هستيد."
اگر پذيرفتن و باوركردن اين برايتان دشوار است، فقط به پونا بياييد. من بيشتر سي و پنج سال زندگيم را در غرب سپري كرده ام و نياز به اثبات را درك مي كنم. اگر تشنه هستيد به پونا بياييد. يك بوداي زنده در اينجاست. همانطوركه عيسي نجار، مسيح شد و همانطور كه شاهزاده سيدارت Siddharth، بودا شد، راجنيش چاندرا موهان
Rajneesh Chandra Mohan، متولد 11 دسامبر 1931 در كوچ ودا Kuchwadaاز ايالت مادياپرادشMadhya Pradesh هند نيز باگوان شري راجنيش Bhagwan Shree Rajneesh ( اشو) شد.
مسيح از مرگ نفس مي گفت وقتي كه گفت، "تا وقتي كه نميريد و دوباره زاده نشويد، وارد ملكوت آسمان ها نخواهيد شد."
وقتي كه نفس مي ميرد، وجودي تازه زاده مي شود. يك تولد دوباره است. و اين زايش دوباره در اشراق است، در بهشت است.
راجنيش چاندرا موهان در 21 مارچ 1952 دوباره زاده شد. بيست و يك سال داشت.
حتي يك ثانيه نيز ترديدي ندارم كه او مي دانست برايش چه رخ خواهد داد، ولي او تحصيلاتش را به اتمام رساند و در كالج سانسكريت جبل پور به تدريس فلسفه پرداخت.
در 1966 به سبب نگرش هاي صريح و بحث انگيزش در مورد سكس، سياست و مذهب، تضادش با دانشگاه آغاز شد و استعفا كرد.همچون بودا و مسيح به مسافرت پرداخت و براي هركس كه مي شنيد سخن مي گفت. او يك جوان انقلابي آتشين بود كه سخنانش در مورد استفاده از انرژي جنسي براي رسيدن به فراآگاهي و انتقادهايش از مذاهب رسمي، سبب مخالفت هاي شديد و تهديد به سوء قصد به جانش شد. او همانوقت و حتي اكنون نيز با كساني كه حرف هاي پيش پاافتاده مي زدند وادعاي دانشي را دارند كه خودشان تجربه نكرده اند، بي رحم بوده و هست.
در آن روزها، و امروزه نيز هنوز هم در قسمت هايي از كشور، او را به نام "آچاريا (معلم ) راجنيش" Acharya Rajneesh مي شناسند، ولي با افزايش پيروانش، مريدان او را باگوان خواندند.
باگوان يعني الهي __ واژه اي هندي براي خدا نيز هست __ و براي يك انسان غربي شايد كفرآميز باشد. براي من نيز چنين بود تا زماني كه خانمي هندي برايم توضيح داد: "فكر نكن كه ما راجنيش را خدا مي دانيم. ما او را باگوان مي خوانيم، چون او از آنچه كه قبلاً بود، نيست شده و آن الوهيت درونش، آن برهما، هويدا شده است. براي همين است كه به او حرمت مي نهيم و باگوان خطابش مي كنيم. راجنيش فقط يك وسيله است، پرستشگاهي كه منزلگاه آن شعله است."
اين روزها در آشرام او در پونا، باگوان سخنراني هايي روزانه به زبان هندي و انگليسي برگزار مي كند. و هر روز صبح در باغچه اش، مريدان و جويندگاني را كه از سراسر دنيا نزدش آمده اند مي بيند.
من به سبب تحولي كه در يك دوست ديده بودم نزد باگوان آمدم، و به نظر مي رسد كه بيشتر غربي ها اينگونه نزد او آمده اند. همچنين مراكز مراقبه راجنيش در سراسر دنيا وجود دارند و شركت كنندگان در اين مراكز بسيار بودند، به ويژه در
اردوگاه هاي ماهانه مراقبه، كه جويندگان در دوره هاي فشرده ي ده روزه گردهم
مي آمدند و با او كار مي كردند.
تمام سخنراني هاي روزانه و هر جلسه ي پرسش و پاسخ با اشو ضبط شده و به صورت كتاب درآمده است.
صدها كتاب به زبان هندي و انگليسي وجود دارند و به علاوه خبرنامه هاي دوهفته يك بار و مجله ي دوماهانه ي انگليسي به نام سانياس (سالك ) وجود دارند.
ولي خود باگوان چه؟ درمورد او واقعاً چه مي توان گفت؟ به نظر من او را به كاغذ درآوردن به طوري كه معني بدهد ممكن نيست. ولي اگر به پونا بياييد، خواهيد فهميد.
وقتي براي نخستين بار با باگوان ملاقات كردم، عظمت و مغناطيس حضور او مرا در ربود. نفسم فروپاشيد، يك روز تمام گريستم. پس از سال ها جستن هاي توخالي، فقط همين واقعيت كه فردي همچون او واقعاً وجود دارد، برايم خيلي زياد بود.
وقتي كه آن ضربه ي نخستين فروكش كرد، در يك سخنراني حاضر شدم و بازهم
نقش زمين شدم. وسعت و گستره ي هوشمندي او غول آساست.
او هفته اي بيش از يك صد كتاب مي خواند و به طور غيرقابل باوري قادر است غناي اطلاعاتش را به هر ترتيبي كه بخواهد تركيب كند.
نگرش او كاملاً معقول است و به فراسوي فلسفه ها و معتقدات شرق-غرب مي رود و دانش و درك او از انسان، مشكلات انساني و راه حل هاي آن، اعجاب آور است.
همانطور كه به خواندن او مي پردازيد، متوجه خواهيد شد كه منظورم چيست.
در اينجا بيان اينكه او عشق و مهر است شايد به نظر ناشايست بيايد، ولي اين نكته از ميان سخنانش مي درخشد. تمامي وجود او وقف كمك به كساني است كه مايلند رشد كنند، كساني كه طالب هستند. و روش هاي او با هرآنچه كه قبلاً مي نشاخته ايد كاملاً تفاوت دارند.
اگر آماده هستيد، نخستين گام، تشرف به سلوك (سانياس) است كه در آن، مريد و فرزند او مي شويد. اين كار يعني كه به او مي گوييد، "از حالا به بعد، تو برنامه را اداره كن.
رشد روحاني من در دستان تو است."
اگر آماده باشي تا جهش كني، باگوان تو را مشرف مي كند. او از تو مي خواهد تا با گذشته قطع رابطه كني و آن را رها سازي و براي كمك به تو، نام و پوشش لباست را تغيير
مي دهد. به تو مي گويد كه ردايي نارنجي رنگ بپوشي __ و فقط وقتي كه در اندروني باشي اين ابزار را درك خواهي كرد __ و او تسبيحي به دور گردنت خواهد آويخت.
تسبيحي با دانه ها چوبي تيره رنگ. در انتهاي آن يك قاب عكس كوچك است كه در دو طرفش عكس هاي اوست. اين تسبيح، به نوعي، حلقه ي ارتباط با اوست.
من ظرف چند دقيقه از جك Jack قاطي پاتي هپروتي كه آژانس تبليغاتي اش را رها كرده بود، به سوامي كريشنا پريم Swami Krishna Prem پريدم. سردرگم و لرزان بودم. هيچ ايده اي نداشتم كه چه برمن گذشته است.
بيشتر آن روز را نيز گريستم، زيرا بيش از هرزماني كه به ياد داشتم، خوشبخت بودم.
نمي فهميدم چه خبر شده است، ولي مي دانستم كه چيزي سنگين مرده است و چيزي تازه متولد شده است.
روش هاي باگوان به طور منحصر به فردي مال خودش است. شباهت هايي به
تكنيك هاي گرجيف و مرشدان ذن و صوفي دارد، ولي رويكردش منحصربه فرد و در تانترا Tantraريشه دارد.
رويكرد تانترايي، به طور خلاصه از انرژي جنسي، يگانه انرژي ما، همچون يك وسيله براي رسيدن به معرفت كيهاني استفاده مي كند. رويكرد تانترايي يعني درگيرشدن تمام با زندگي. هيچ چيز سركوب نمي شود، هيچ چيز پنهان نمي گردد و چيزي نفي نمي شود.
هيچ فرقه، جزم و تشريفات آييني وجود ندارد. فقط پذيرش شادمانه ي زندگي و مشاركت تمام در آن وجود دارد.
براي يك تانتريكا tantrika، تنها خداي موجود، زندگي است.
خداوند چيزي نيست كه از بالا نازل شود، نوري است كه در درون كشف مي شود.
اين روشنايي فقط با مراقبه مي تواند كشف گردد.
هدف مراقبه، در هر مكتب فكري، اعم از تانترايي يا غيره، ساكت ساختن ذهن است.
تنها آنوقت است كه ژرفاي درون مي تواند كشف شود‘ تنها آنوقت است كه مي توان با وجود واقعي رويارو شد، تنها آنوقت است كه بي نفسي و اشراق ممكن خواهد شد.
بيشتر روش هاي مراقبه براي ساكت كردن ذهن، از سركوب كردن استفاده مي كنند __ توسط تلاش هاي خودآگاه براي ساكن كردن افكار، رياضت هاي جسماني، تكرار هيپنوتيزم گونه ي ذكرها و امثال آن. سركوب كردن روشي متداول است.
اشو با سركوب مخالف است. روش هاي مراقبه ي او كاملاً در قطب ديگر قرار دارند.
ولي پيش از اينكه در مورد آن ها برايتان بگويم، دو ديدگاه اشو را بايد با شما سهيم شوم.
نخست اينكه او اشاره مي كند كه هيچكدام از ما يك شخص واحد نيست، و هريك از ما يك جمعيت crowd است.
اگر در موردش بينديشي، موافق خواهي بود. يك "من" مركزي و پيوسته وجود ندارد،
ما چندين شخصيتي multi-personalities هستيم.
يكي تصميم مي گيرد كه صبح زود بيدار شود و ديگري وقتي كه بامداد مي شود تصميم مي گيرد تا ديروقت بخوابد‘ يكي مجدانه تصميم مي گيرد پولش را پس انداز كند و ديگري نمي تواند در مقابل خريد يك لباس تازه يا يك دستگاه صوتي جديد مقاومت كند.
يك جمعيت نمي تواند مراقبه كند. اشو مي پرسد، "چه كسي مراقبه خواهد كرد؟"
نكته ي دوم: او مي گويد كه طبيعت راستين ما در زير لايه هاي بسيار از افكار سركوب شده، عواطف بيان نشده وفروخورده شده پنهان گشته است.
هريك از ما، همچون هر درخت يا هر گل، متفاوت هستيم، اصيل هستيم، ولي بااين وجود، اين اصالت هرگز مجال شكوفايي نيافته است.
والدين، مربيان و جامعه به ما مي گويند كه چه چيز درست است و چه چيز نادرست است و خوب چيست و بد چيست.
ما آزاد نيستيم تا تجربه كنيم و خودمان نتيجه بگيريم. اغلب به ما دروغ گفته شده و ما را ترسانده اند.
در تشريح واقعيت هاي زندگي، مادر يكي از دوستان ما در اينجا به او گفته بود، "اگر پرندگان و زنبورها پيش از ازدواج معاشقه كنند، خداوند آنان را مي كشد."
دوستي ديگر، در طول هفت سال نخست كه عادت ماهانه داشته، مي پنداشته كه دارد
مي ميرد. داستان هايي كه به ما گفته شده مسخره هستند، ولي زخم ها و عقده هايي كه نتيجه ي آن هاست، مصيبت بار است. ما احساسات، عواطف و افكار خودمان را سركوب مي كنيم. ما منحرف مي شويم، مخلوقاتي غيرطبيعي مي شويم
و هماهنگي خودمان را با دنياي اطرافمان كاملاً از دست مي دهيم. سردرگم و ناشاد
مي شويم. چون ما قادر به مراقبه كردن نيستيم، اشو وضعيتي ايجاد مي كند تا مراقبه براي ما رخ بدهد. چون ما از سركوب ها گرانباريم، او موقعيتي خلق مي كند تا يك پاكسازي عميق رخ بدهد. او اين موقعيت را "مراقبه ي پويا" dynamic meditation مي خواند.
باوجودي كه اشو تكنيك هاي بسياري را براي مقاصد ويژه اي به افراد مي دهد،
"مراقبه ي پويا" نقطه ي كانوني است كه رويكرد او برحول آن مي چرخد. "مراقبه ي پويا" در بامداد و با معده ي خالي انجام مي شود. پنج مرحله دارد كه سه مرحله اش
ده دقيقه اي و دو ديگر، پانزده دقيقه اي هستند. مرحله ي اول تنفس عميق، تند و
پرهرج ومرج است كه با تمام بدن انجام مي شود.
و اينگونه، توسط يك روند دروني كه من حتي نمي توانم درك كنم يا توصيفش كنم، نقاط پرتنش وجود و موانع عاطفي كه نتيجه ي سال ها وسال ها سركوب هستند، از ناخودآگاه آزاد مي شوند.
در مرحله ي ده دقيقه اي دوم، آنچه كه آزاد شده، ناگهان وجود دارد، به سطح آمده است، در سطح خودآگاه، جايي كه مي تواند به سادگي از وجودت به بيرون پرتاب شود. تو در مركز قرار داري، و در اطرافت، ذهن - بدنت در حال خنديدن، گريستن، فريادزدن، رقصيدن و ورجه زدن است. اين يك تجربه ي دوباره re-experiencing است.
من نمي توانم توضيح بدهم كه چرا، و علاقه اي هم ندارم كه بدانم چرا، ولي با
تجربه ي خودم مي دانم كه وقتي يك زخم را كه در گذشته تو را زخمي و متاثر كرده است، دوباره زندگي كني، دوباره تجربه اش كني، از آن رها مي شوي. خودش مي افتد.
وقتي نوزادي دوماهه بودم، مادرم مرد و بسياري از عقده هايم، پيش از اينكه نزد اشو بيايم، به همين علت ريشه اي بازمي گشت. يك روز، در همين دومين مرحله، روي زمين افتادم و درست همانجا بودم، درست پس از مرگ او __ يك كودك دوماهه، لگد ميزدم، گريه مي كردم و بيهوده به سينه هاي مادر چنگ مي انداختم.
براي من، اين يك تخليه ي بزرگ بود، ولي پس از آن، بيشتر مشكلاتي كه ريشه اش را در مرگ مادر رديابي كرده بودم __ اگر نه تمامشان __ ناگهان ازبين رفته بودند.
ساكن كردن ذهن انرژي بسياري مي برد، بيشتر از آن انرژي كه معمولاً در درونمان جاري است، و سومين مرحله از مراقبه ي پويا، فريادزدن آن ذكر صوفي، "هو" است. اين صوت درست به بالاي مركز جنسي مي كوبد و مانع را از ميان برمي دارد و براي نخستين بار به انرژي اجازه مي دهد تا به سمت بالا جاري شود. اگر اين انرژي به پايين برود، براي سكس است و اگر به بالا برود، براي مراقبه است.
و در انتهاي اين مرحله، "ايست" را مي شنويم! براي پانزده دقيقه منجمد مي شويم، و در هر موقعيتي كه هستيم به انرژي اجازه مي دهيم تا جاري باشد، بچرخد و در درون ما كار كند. و ما هشيار مي مانيم. مرحله ي پاياني جشن گرفتن است __ رقصيدن و آواز خواندن و خوش بودن است و فقط در سكوت، ضيافت و سپاسگزاري، بودن است.
درست مانند هرچيز ديگر، تو از مراقبه ي پويا هماني را مي گيري كه در آن مي نهي. گاهي وقتي كه در دو مرحله ي فعال __ تنفس و هو كشيدن __ سخت كاركرده ام، در چهارمين، مرحله ي بي عملي، سكوني تمام را تجربه كرده ام، يك سكوت عميق و با چنان سروري سرشار شده ام كه مانند هيچ چيزي نبوده كه قبلاً مي شناخته ام.
دراين مرحله، ذهن/بدن پاكسازي شده است، سركوب هاي بيشتري رفته اند و تازه هستي.
انرژي ات در اوج است و تو فقط وجود داري، ساكت، هشيار. در مراقبه هستي.
اشو مي گويد كه اين، لحظه ي رويارويي با الوهيت است.
او مي گويد كه نفس مي تواند در هرلحظه انداخته شود و آن لحظه مي تواند در هر زماني بيايد.
من فقط اشاره اي به اين مراقبه كردم. منافع بسيار بسيار ديگري دارد. نه فقط تو را از عقده ها خلاص مي كند و سكوت و سرور مي آورد، به تو كمك مي كند تا مركزيت بيابي و هشياري ات را نسبت به وجود خودت و دنياي اطرافت
افزايش مي دهد. همچنين به تو كمك مي كند تا نفس را منزوي كني و تو را از حقه هاي ذهن آگاه مي سازد. شروع مي كني به مشاهده كردن، به تماشاي خودت، تشخيص خواهي داد كه تو واقعاً در بدن نيستي، در ذهن نيستي، بلكه وراي هردو هستي.
اشو، استاد موقعيت هاست و هر موقعيتي كه خلق مي كند، شامل "مراقبه ي پويا"، براي كمك به ساكت كردن ذهن است. او مي گويد كه حتي سخنانش نيز براي ساكت كردن ما است. وقتي توجه خودمان را به او مي دهيم، آن چرخه ي دروني از گردش بازمي ايستد.
حتي سخن گفتن او نيز يك موقعيت است.
اشو بيشتر پيروانش را وقتي كه در هند هستند مشغول نگه مي دارد __ در موقعيت ها.
علاوه بر "مراقبه ي پويا" كه از ساعت شش تا هفت صبح اجرا مي شود، رقص صوفي از ده تا يازده و نيم صبح و مراقبه كنداليني از پنج و نيم تا شش و نيم عصرهر روز به طور منظم جريان دارد. در ميان اين برنامه هاي مراقبه، بيش از پانزده گروه رشد است كه مي توان از بين آن ها انتخاب كرد. ( زمان ها و برنامه ها اينك متفاوت است. م )
مردم همچنين در داخل و اطراف آشرام مشغول به كار هستند __ در باغچه، در دفتر، در كتابفروشي و انتشارات.... جايي كه فرستاده مي شوي، موقعيتي كه خلق مي شود، بستگي به نياز تو دارد. شايد به هيچ جا فرستاده نشوي.
وقتي براي نخستين بار نزد او آمدم، يكي از بزرگترين موانع من اين بود كه برايم زمان حال وجود نداشت. در دنيايي غيرواقعي زندگي مي كردم، نگران گذشته ي مرده بودم و براي آينده ي ناموجود رويابافي مي كردم. اشو مرا به يكي از مزارع فرستاد، جايي كه قرار بود يك آشرام ساخته شود، با اين توصيه: "اگرقطعه چوبي را اره مي كني تا كلبه اي بسازي، آن قطعه چوب را اره كن. كلبه را فراموش كن.
شايد هرگز چنين اتفاقي نيفتد. فقط آن قطعه چوب واقعي است. تماماً با آن قطعه چوب درگير باش."
به دلايل مختلفي كه اينك به نظر احمقانه مي آيند، نتوانستم با آن موقعيت كنار بيايم.
پس از سه هفته آنجا را ترك كردم و به جزيره ي گوآ، تفرجگاه شيفتگان لذت رفتم.
بين راه آن مزرعه و گوآ او را ديدم. قضاوتي وجود نداشت __ او هرگز چنين نمي كند ___ فقط عشق، مهر و ادراك. همانطور كه صحبت مي كرديم، احساس كردم كودكي بدقلق هستم، ولي همانطور كه از او جدا مي شدم، چيزي به من گفت كه در آن زمان خيلي از سرم زياد بود. گفت، "من در گوآ با تو خواهم بود."
و بود. دو ماه طول كشيد تا اين را ببينم، ولي در گوآ نخستين تكه از حقيقت، از دانش، و از خرد در من جا افتاد و بخشي جدانشدني از وجودم شد: من آگاه شدم كه زمان يك توهم است. زمان وجود ندارد. زمان فقط نقطه ي ارجاعي براي نفس است، چيزي كه همچون خوراك به آن نياز دارد. گذشته مرده است. فقط يك خاطره است، بخشي از ذهن، و ذهن براي خوشامد خودش هرچيزي را تغيير مي دهد. خاطره واقعيت نيست، آينده نيز واقعيت نيست. آينده چيزي جز فرافكني اميال برآورده نشده نيست. فقط لحظه ي حال وجود دارد. زمان وجود ندارد.
او زماني گفته بود كه تا وقتي مفهوم زمان ازبين نرود، امكاني وجود ندارد كه نفس
ازبين برود. درك اين نياز به دو موقعيت داشت، ولي باگوان به من كمك كرد تا به نقطه اي برسم كه اينك چيزي معجزه آسا رخ بدهد.
وقتي اين اتفاق افتاد __ و اين يك رويداد بود، نه حاصل تلاشي خودآگاه __ همه چيز تغيير كرد. تمام انرژي من از منفي به مثبت برگشت: عشق در من شروع به شكوفاشدن كرد و من خودم را با يك هشياري جديد مي پاييدم. شروع كردم به درك وحدت __ همان آهنگي كه در من هست، در طبيعت نيز هست، همان اوج ها و همان دره ها، همان نورها و تاريكي ها. ديدم كه همه چيز به هم وصل است و فردها، تخيل هستند و ديدم كه
نه آغازي هست و نه پاياني، فقط يك جريان پيوسته وجود دارد. ديدم كه زندگي بي مقصد است و چيزي براي كسب كردن وجود ندارد.
و آشكارا ديدم كه باحركت كردن با جريان زندگي، همچون ابري سپيد، نفس مجبور است كه برود.
ديدم كه در پشت تمام تضادها، تمام رنج ها و دردها نفس وجود دارد. ناگهان، گذشته ام از من افتاد. ديگر وجود نداشت. هرچيزي كه اتفاق افتاده بود قادر به مشوش كردن من نبود، زيرا واقعاً براي من رخ نداده بود. براي ذهن رخ داده بود، براي بدن، نه براي من.
هنوز هم بالاوپايين هايي وجود دارند، قله ها و دره ها هستند و آينده هنوز هم به درون
مي خزد. ولي گذشته رفته است و آن بقيه نيز روزي ازبين خواهند رفت.
وقتي گوآ را ترك كردم و به پونا بازگشتم، مرا در باغچه نزد باگوان بردند.
همانطور كه از ميان چمن مي گذشتم، گفت، "من در گوآ با تو بودم."
براي نخستين بار، شروع كردم، فقط شروع كردم به درك اين نكته كه كاركردن با مرشد يعني چه. او روزي گفته بود، "مرشد همچون سايه تو را دنبال مي كند." من نمي دانم چگونه، ولي او هميشه هست، با من است و مرا راهنمايي مي كند. من شروع كرده ام تا او را واضح تر بشنوم.
او داستاني را مي گويد كه در آن از كودكان دبستاني پرسيده مي شود كه هركدام در خانه چه كمكي انجام مي دهند. يكي ظرف ها را مي شويد و ديگري رختخواب ها را جمع
مي كند و همينطور بقيه...... ولي يك پسربچه ي كوچك پاسخ داد، "من بيشتر اوقات از سر راه كنار مي روم."
اين كاري مشكل است. نفس تا آخر مي جنگد. ولي من دارم مي آموزم كه از سر راه كنار بروم. جنبه ي ديگري از باگوان هست كه من از اشاره به آن اكراه دارم، زيرا در غرب به نظر عجيب مي آيد. ولي مي توانيد خودتان قضاوت كنيد.
باگوان به نوعي در انزوايي قابل درك به سر مي برد. او در يك خانه ي بزرگ در
منطقه ي مرفه كورگان پارك در پونا با چند مريد نزديكش زندگي مي كند.
خانه هاي اطراف به سرعت خريداري مي شوند و يك آشرام بزرگ و مدرن در راه است. تا اينجا او از رفتن به غرب امتناع كرده است.
او به ندرت در مورد خودش حرف مي زند و همانطور كه در اين كتاب توجه خواهيد كرد، او خيلي كم شناخته شده است.
ولي يكي از سالكان اشو چند سال پيش از يك معبد تبتي در رومتك Rumtek در سيكيم Sikkimديدار كرد و در ملاقاتش با لاما كارمپا Lama Karmpaچنين
مي گويد:
" او (لاما) قاب عكس كوچك آويخته به تسبيح باگوان را در دستش گرفت و آن را به پيشاني اش نهاد و در موردش چنين گفت : « از زمان بودا تاكنون، او بزرگترين تناسخ است و يك بوداي زنده است.»"
آن لاما همچنين گفته بود كه باگوان در دو زندگاني پيشين يكي از بزرگترين تناسخ هاي آنان بوده و تنديس طلايي او در سالن تناسخات the Hall of Incarnations در تبت پنهان شده است.
خود باگوان فقط به آخرين مرگش در سال 106 در تبت اشاره مي كند. او مي خواسته پس از يك روزه ي بيست و يك روزه بدنش را تسليم كند، ولي سه روز مانده به پايان اين مدت، يكي از مريدانش او را مي كشد تا بتواند بارديگر زاده شده وكارش را ادامه دهد.
مادرش مي گويد كه در طول سه روز اول تولدش، او نه گريه كرد و نه چيزي خورد و باگوان گفته است : "در اين زندگاني، آن سه روز تكميل شدند، ولي تكميل آن كار در اينجا، بيست و يك سال طول كشيد."
او در بيست و يك سالگي به اشراق رسيد.
وقتي او در اين مورد سخن مي گفت، اضافه كرد: "من فقط به اين دليل اين را براي شما گفتم تا شما را به جست و جوي زندگاني هاي پيشينتان وادارم."
من تاكنون قادر بوده ام سه زندگاني پيشينم را به ياد بياورم. و چهره ها و مناظري را
ديده ام. زماني يك گرگ بودم، زماني مردي جوان بودم كه بازوي راستش توسط مغول ها يا بربرها قطع شده بود و زماني در مرگ باگوان ،در هفتصد سال پيش در تبت حضور داشته ام. او سي وپنج سال است كه مرا نزد خودش مي خواند.
و اگر با خواندن اين كتاب تكان خورديد يا ارضاء شديد، او شما را نيز فرا مي خواند.
سوامي كريشنا پريم Swami Krishna Prem