X
تبلیغات
شخصی

شش

مشاوران توسعه

روژان گستر

مشاوره و تهیه طرح های توجیهی

اقتصادی،مالی و زیست محیطی

جهت بنگاه های تولیدی،توزیعی و خدماتی جهت ارائه به اداره تعاون، بانک،موسسات مالی،محیط زیست و...

                                                                  مهندس ساعدی : 09189697430

                                                                                                    09373240774

                                                                  مهندس محمدی : 09389108545

                                                                           تلفن دفتر : 3291051 -0871

آدرس : سنندج – خیابان وکیل(کشاورز) – پاساِژ اعظمی – طبقه اول – واحد 6

 


 

نوشته شده توسط raman در 89/12/20 ساعت 22:38 موضوع | لینک ثابت


کلید سوالات ارشد حسابداری1390

گروه امتحاني شماره پاسخنامه کد دفترچه نام رشته امتحاني کد رشته امتحاني
علوم انساني 1  --- حسابداري 1134


گزينه صحيح شماره سوال   گزينه صحيح شماره سوال   گزينه صحيح شماره سوال   گزينه صحيح شماره سوال
3 76 4 51 2 26 2 1
3 77 4 52 3 27 4 2
2 78 4 53 1 28 3 3
1 79 1 54 4 29 3 4
1 80 4 55 4 30 1 5
4 81 1 56 1 31 2 6
2 82 4 57 4 32 1 7
3 83 4 58 1 33 4 8
4 84 3 59 2 34 1 9
3 85 3 60 1 35 2 10
1 86 4 61 4 36 3 11
1 87 3 62 4 37 3 12
1 88 1 63 3 38 2 13
2 89 1 64 1 39 4 14
2 90 2 65 2 40 1 15
3 91 3 66 2 41 2 16
1 92 4 67 1 42 4 17
4 93 2 68 4 43 4 18
2 94 2 69 2 44 4 19
4 95 1 70 3 45 1 20
3 96 2 71 4 46 2 21
3 97 4 72 3 47 3 22
1 98 3 73 3 48 1 23
2 99 3 74 1 49 1 24
1 100 2 75 2 50 3 25


گزينه صحيح شماره سوال   گزينه صحيح شماره سوال   گزينه صحيح شماره سوال   گزينه صحيح شماره سوال
191 161 2 131 1 101
192 162 3 132 2 102
193 163 4 133 3 103
194 164 1 134 4 104
195 165 1 135 2 105
196 166 2 136 3 106
197 167 3 137 2 107
198 168 3 138 3 108
199 169 3 139 3 109
200 170 2 140 2 110
201 171 2 141 حذف 111
202 172 1 142 1 112
203 173 4 143 4 113
204 174 1 144 1 114
205 175 4 145 2 115
206 176 4 146 1 116
207 177 3 147 3 117
208 178 3 148 4 118
209 179 2 149 4 119
210 180 1 150 3 120
211 181 3 151 4 121
212 182 4 152 4 122
213 183 4 153 1 123
214 184 4 154 3 124
215 185 3 155 4 125
216 186 1 156 4 126
217 187 1 157 2 127
218 188 2 158 1 128
219 189 2 159 1 129
220 190 4 160 2 130


 

نوشته شده توسط raman در 89/12/07 ساعت 18:13 موضوع | لینک ثابت


آنتوان چخوف : " از میان کسانی که برای دعای باران به تپه ها می روند تنها کسانی با خود چتر می برند که

آنتوان چخوف : " از میان کسانی که برای دعای باران به تپه ها می روند تنها کسانی با خود چتر می برند که به کار خود ایمان دارند ...

حق کهنسال تر از قانون است

 

 

توی زندگی دو نفر باش.یکی برای خودت برای زندگی و دیگری برای دیگران زندگی باش

 

 

زندگی شما تنها زمانی بهتر می شود که خودتان بهتر شوید . برایان تریسی

 

 

اگر همواره مانند گذشته بیندیشید، همیشه همان چیزهایی را به‌دست می‌آورید كه تا بحال كسب كرده‌اید ( فاینمن)

 

 

 

یا چنان نمای که هستی، یا چنان باش که می‌نمایی  (بایزید بسطامی)

 

 

 

مدتها پیش آموختم که نباید با خوک کشتی گرفت، خیلی کثیف می‌‌شوی و مهم‌تر آنکه خوک از این کار لذت می‌برد

 

 

 

این شیوه آدم هاست که وقتی می خواهند چیزی را نابود کنند ، از آن هیولایی در ذهن دیگران و یا خود ترسیم می کنند

 

 

 

كسی كه دوبار از روی یك سنگ بلغزد، شایسته است كه هر دو پایش بشكند

 

 

 

برادلی : اشتباه نیز جزئی از زندگی است، پس وقت خودت را تلف نکن و خودت را به خاطر اشتباههای گذشته سرزنش نکن

 

 

 

زندگی من مجموعه ای از درسهایی است که به آن نیاز دارم، درسهایی با نظم و ترتیب تمام در زندگی ام روی می دهد.( این سالمترین برخورد است و حد اکثر آرامش ذهن را تامین می کند.)

زندگی یک مسابقه بخت آزمایی است اما من از هر اتفاقی که در زندگی روی می دهد نهایت استفاده را می برم (این دومین انتخاب خوب است و کیفیت متوسطی را به زندگی می بخشد)

چرا همیشه همه بلاها سر من می آید؟ (این طرز برخورد نهایت ناکامی و بدبختی را تضمین می کند)

 

 

 

دنیا را می توان به دو بخش تقسیم کرد: بخشی که در آن هر چیزی قیمتی دارد و بخشی که در آن قیمت بی معنا

جایی که قیمت ها بی معنا می شوند ارزشها ظهور می کنند . قیمت ها به اشیاء و امور مرده تعلق دارند

 

 

 

شما ممکن است بتوانید گلی را زیر پا لگدمال کنید، اما محال است بتوانید عطر آنرا در فضا محو سازید. «ولتر؛ نویسنده فرانسوی »

 

 

 

ما در زندگی مرتبا با درسهای تازه ای روبرو می شویم و تا زمانی که درسی را یاد نگیریم مجبور به گذراندن دوباره آن هستیم. آندرو متیوز

 

 

 

اگر می خواهی بزرگ شوی ، از کردار نیک دیگران فراوان یاد کن . اُرد بزرگ

 

 

 

کسی که می‌خواهد رازی را حفظ کند باید این واقعیت را که رازی دارد، کتمان کند   (گوته)

 

 

 

سخت كوشی هرگز كسی را نكشته است، نگرانی از آن است كه انسان را از بین می برد

 

 

 

حقیقت هر اندازه عجیب به نظر برسد باز آشناست ، دروغ هر اندازه آشنا به نظر برسد باز غریب است

 

 

 

 

هیچ سمی مهلک تر از جاه طلبی نیست ، جاه طلبی سمی ست که تو را می کشد و همچنان  زنده نگه می دارد و  زندگی تو را به زندگی گیاهی تبدیل می کند ،هیچ شکستی بد تر از توفیق در جاه طلبی نیست

 

 

 

آلفرد دوموسه : حیات خوابی است ، و محبت رویای آن

 

 

 

دنیای عجیبی است کسی که تو را دوست دارد تو. دوستش نداری و کسی که تو دوستش داری او تو را دوست ندارد وکسی را هم که تو دوستش داری و او نیز تو را دوست دارد به رسم دین و آیین به هم نمیرسید دکتر علی شریعتی

 

 

 

 

می خواستم زندگی کنم ، راهم را بستند ستایش کردم ، گفتند خرافات است عاشق شدم ، گفتند دروغ است گریستم ، گفتند بهانه است خندیدم ، گفتند دیوانه است دنیا را نگه دارید ، می خواهم پیاده شوم دکتر علی شریعتی

 

 

 

هیچوقت نمی‌توانید با مشت گره ‌کرده دست کسی را به گرمی بفشارید  (گاندی)

 

 

 

کسانی که می بخشند از بخشش خویش شادمان اند ، پاداش اینان همان شادمانی شان خواهد بود

 

 

 

شاخ و برگ های زشت حسادت ، سلطه ، تفوق ، ، رقابت ، کینه ، بد بینی و بی اعتمادی ، مانع از آن می شوند که عشق را تجربه کنی

 

 

 

خوشبختی به سراغ کسی می‌رود که فرصت اندیشه درباره بدبختی را ندارد

 

 

 

مصیبتی از این بزرگ تر؟؟ افلاطون گفت: مصیبتی از این بزرگ تر چه باشد؟ كه جاهلی مرا بستاید و كار من او را پسندیده آید! ندانم كه چه كار جاهلانه كرده ام كه او را خوش آمده است!(قابوس نامه)

 

 

 

اُرد بزرگ : هرگز به کودکتان نگویید پیشه آینده اش چه باشد همواره به او ادب آموزش دهید چون با داشتن ادب ، او و شما همیشه از مهر آدمیان برخوردار خواهید بود

 

 

 

بوسکالیا: یک زندگی را وقتی می شود با خوشبختی قرین دانست که شروعش با عشق باشد و ختمش با جاه طلبی

 

 

 

اُرد بزرگ : هیچ گاه برای آغاز دیر نیست ، با خود بگویم اینبار کار نا پایان را بسر می آورم

 

 

 

اُرد بزرگ : همواره بین خود و همسرت بازه ای (فاصله ای) را نگاهدار تا به خواری گرفتار نشوی

 

 

 

بیسمارک : اگر به جای اسلحه با معلم به جنگ دنیا می رفتیم ، همه دشمنان نابود می شدند

 

 

 

فردوسی خردمند :  کسی که به آبادانی  می کوشد جهان از او به نیکی یاد می کند

 

 

 

باب هاپ : تا وقتیکه مرد عروسی نکرده او را غیر کامل می خوانند ، بنابراین معلوم می شود پس از ازدواج کار مرد تمام است

 

 

 

بطلیموس: زمان را بر کارهای خود تقسیم کنید تا کاری بر زمین نماند

 

 

 

ارد بزرگ : هیچ دوستی بهتر از تنهایی ، برای اهل اندیشه نیست

 

 

 

اُرد بزرگ : تاریخ هیچگاه تکرار نشده و نخواهد شد آنچه روی داده و در حال رخ نمودن است پیراسته شدن ایده های بشری از ناراستی هاست

 

 

 

فردریش  نیچه :آیا می کوشی که ده بار یا صد بار دو چندان شوی ؟ نکند بهر خود مریدان بسیار می جویی ؟ – پس می باید ظرفهای تهی ( هیچ ) را بجویی

 

 

 

اُرد بزرگ : اگر بپذیریم همه ما آنگونه که می بینیم و در می یابیم ، می گوییم و روشنگری می کنیم باید بن زندگی را دایره ای بزرگ بدانیم که همه چیز را نیز  دایره ترسیم کرده است

 

 

 

گذشته چراغ آینده نیست بلکه گذشته سد راه آینده است

 

 

 

«موفقیت» بدست‌آوردن چیزی است که دوست داری و «خوشبختی» دوست داشتن چیزی است که بدست‌آورده‌ای

 

 

 

حقیقت چیزی نیست که نوشته می‌شود .. آن چیزی است که سعی می‌شود پنهان بماند!

 


 

نوشته شده توسط raman در 89/11/27 ساعت 16:16 موضوع | لینک ثابت


ارائه خدمات درمانی،پزشکی

 

بسمه تعالي

 

 

 

موضوع طرح :

ارائه خدمات درمانی،پزشکی

 

 

نام و نام خانوادگي تهيه كنندگان طرح :

 

دکتر منوچهر احمدی

 

تاريخ تهيه طرح :

 

26/11/1389

 

آدرس :

 

استان کردستان شهرستان سنندج میدان آزادی کوچه سجادی1 نبش سجادی2 پلاک95

 

 

شماره تلفن :

3241870_0871

 

 

 

 

1-    خلاصه طرح ) Plan Summary (

 

با توجه به نیاز جامعه به استفاده از دانش روز پزشکی بر این همت گزاشتیم که بتوانیم خدمتی نو در حرفه خود به بیماران ارائه دهیم امید ست با کمک فناوری های روز به ارتقای سطح سلامت جامعه همت گماریم.

 

موضوع طرح :

 

ارائه خدمات پزشکی درمانی در زمینه رادیو تراپی وانکولوژی(شیمی درمانی) جهت ارائه به بیماران سرطانی

 

محل اجراي طرح :

استان کردستان شهرستان سنندج میدان آزادی کوچه سجادی1 نبش سجادی2 پلاک95

 

 سرمايه گذاري كل :

مبلغ براوردی جهت انجام خدمت مورد نظر 3246780000  ریال می باشد

 

 

سرمايه ثابت :

سرمایه ثابت برابر2670000000 میلیون ریال میباشد

 

 

سرمايه در گردش :

مبلغ سرمایه در گردش برابر است با576870000

 

 

 

سهم آورده مجريان طرح :

مبلغ آورده برابر است با 26467800000

 

 

ميزان تسهيلات موردنياز :

مبلغ تسهیلات مورد نیاز برابر است با 600000000

 

 

ميزان اشتغال زايي :

3نفر

          2نفر پرستار

       1نفر منشی

 

 

 

 

2-  شرح توصيفي کسب و کار ((The Business Profile

 

با توجه به  پیشرفت روز افزون علم و تکنولوژی درهمه علوم بخصوص در زمینه پزشکی و نیاز بیماران به استفاده از تجهیزات به روز دنیا جهت معالجه خود استفاده از علوم و تجهیزات به روز دنیا علاوه بر بهبود وضعیت جسمانی نیازمندان، از نظر روحی نیز مثمر ثمر واقع می گردد ودر نهایت باعث افزایش طول عمر و نهایتا کاهش آمار مرگ و میر می گردد.

 

2-1- شرح توصيفي:

 

 

 

2-1-1-  محصولات و  خدمات

 

رديف

نام محصولات  يا خدمات

ظرفيت (ساليانه)

1

ارائه خدمات درمانی(بابت هر روز15نفر)

4500نفر

 

 

2-1-2- چشم انداز:

 

با توجه به نیاز مبرم جامعه به دانش روز پزشکی واستفاده از نیروهای متخصص و تجهیزات پیشرفته و با توجه به تخصص این جانب در زمینه رادیو تراپی(اونکولوژی) واینکه استان کردستان درصد بالای از آمار بیماران سرطانی را شامل میشود نیاز مبرم به استفاده از دانش روز وتجیزات پیشرفته تخصصی پزشکی می باشد.

 

 

2-1-3- ماموريت:

 

باتوجه به آمار بالای بیماران صعب العلاج در سطح استان کردستان و استانهای هم جوار امید است با استفاده از تجهیزات جدید و به روز دنیا بتوان گامی بلند در جهت ارتقای سطح سلامت جامعه برداشت که جدا از کسب درآمد و منفعت مالی خالی از اجر معنوی نخواهد بود.

 

 

 

 

2-2- شرح بازار هدف ومشتريان بالقوه:

 

بیماران سرطانی استان کردستان و استانها ی همجوار

 

2-3- برنامه‌ها

 

 

 

3- منابع انساني)  Human Resource)

 

رديف

 

عنوان شغلي

 

رشته و مقطع تحصيلي

 

تعداد(نفر)

 

هزينه استخدام

 

1

پرستار

کارشناس پرستاری

2

8000000

2

منشی

دیپلم

1

2500000

3

سریدار

دیپلم

1

2000000

 

 

 

 

 

4- تجهيزات مورد نياز) Equipment (

 

رديف

تجهيزات

مشخصات

تعداد

 

1

 

دستگاه هود ال آمریکن

  مخصوص شیمی درمانی

1

 

2

2

دستگاه آندوسکوپی با متعلقات آلمانی

 

1

 

 

 

 

5- طرح مالي ((Financial Plan

 

5-1- سرمايه گذاري مورد نياز طرح:

 

5-1-1-  سرمايه ثابت:

سرمایه ثابت برابر2670000000 میلیون ریال میباشد که در مراحل بعد به تفضیل مورد برسی قرار می گیرد

 

5-1-1-1- مكان مورد نياز طرح

 

مکان مورد نیاز برای ارائه خدمات درمانی پزشکی به بیماران مورد نیاز استان کردستان شهرستان سنندج میدان آزادی کوچه سجادی1 نبش سجادی2 پلاک95 می باشد

 

 

 

5-1-1-2- تجهيزات

 

رديف

شــرح

تعداد

هزينه واحد(ريال)

هزينه (ريال)

1

دستگاه هود ال آمریکن (مخصوص شیمی درمانی)

1

400000000

400000000

2

دستگاه آندوسکوپی با متعلقات آلمانی

1

200000000

200000000

3

ترالی اورژانس با متعلقات

1

100000000

100000000

جمــــع

700000000

 

 

  6-1-1-3-  اثاثيه اداري

 

رديف

شــرح

هزينه ( ريال)

 

لوازم اداری(فایل، میز، صندلی،گوشی تلفن و...)

40000000

 

جمـــع

40000000

 

 

6-1-1-4- هزينه هاي قبل از بهره برداري

 

رديف

شـــرح

هزينه (  ريال )

 

هزینه کسب مجوز

20000000

 

هزینه حمل و نقل تجهیزات

10000000

 

هزینه نصب تجهیزات

10000000

جمـــع

40000000

 

6-1-1-5- جمع كل سرمايه گذاري ثابت

 

شـــرح

هزينه (ريال )

مكان مورد نياز طرح

1000000000

تجهيزات

700000000

اثاثيه اداري

40000000

هزينه هاي قبل از بهره‌برداري

40000000

جــــمــــع

1780000000

پيش بيني نشــده ( معادل 5 % اقلام فوق )

89000000

جمـــــع كل

2670000000

 

 

 

 

 

6-1-2- سرمايه در گردش :

 

 

 

 

 

6-1-2-1- ملزومات(مواد اوليه)

 

رديف

شـرح

مصرف سالانه

هزينه واحد (ريال)

هزينه كل(‌ريال)

1

محلول ضد عفونی کننده

 

7500000

90000000

2

چسب

200حلقه

 

7500000

3

ماسک

20بسته

 

7500000

4

پنبه

150بسته

 

7500000

5

دسکش

      250بسته

 

7500000

جــــمــــع

120000000

 

 

 

 

6-1-2-2- سوخت و انرژي

رديف

شــرح

هزينه ( ريال)

1

بــرق

24000000

2

تلفـن

6000000

3

آب شهري

2400000

4

گاز شهري

10000000

            جمـــع

42400000

 

 

 

 

 

 

 

 

 

6-1-2-3- حقوق و دستمزد

( ارقام به ريال )

رديف

شــرح

حقوق ماهانه

23%سهم‌كارفرما

تعداد(نفر)

حقوق‌ كل

1

پرستار

4000000

 

2

8000000

2

منشی

2500000

 

1

2500000

3

سرایدار

2000000

 

1

2000000

جـــمـــع

 

12500000

 

6-1-2-4- هزينه استهلاك

( ارقام به ريال )

رديف

شرح

ارزش دارايي

ضريب استهلاك

هزينه استهلاك

1

ساختمان

1000000000

10/.

100000000

2

تجهیزات

700000000

10/.

 

70000000

3

اثاثه اداری

40000000

20/.

8000000

جمـــع

178000000

 

6-1-2-5- هزينه  نگهداري و تعميرات

( ارقام به  ريال )

رديف

شرح

ارزش دارايي

ضريب نت

هزينه نت

1

ساختمان

1000000000

02/0

20000000

2

تجهیزات

700000000

05/.

35000000

3

اثاثه اداری

40000000

10/.

4000000

جمـــع

59000000

 

6-1-2-5- هزينه هاي جاري طرح

 

رديف

شرح

هزينه كل (  ريال )

1

ملزومات يا مواد اوليه

120000000

2

سوخت و انرژي

42400000

3

حقوق و دستمزد

150000000

4

استهلاك

178000000

5

نگهداري و تعميرات

59000000

6

جمع

549400000

7

هزينه هاي پيش بيني نشده ( 5% اقلام فوق )

27470000

جــــمــع

576870000

 

 

6-1-2-6- سرمايه در گردش ( يكماهه )

 

شرح

هزينه كل (  ريال )

ملزومات مصرفي

10000000

حقوق و دستمزد

12500000

سوخت و انرژي

3533334

جمع

26033334

 

 

 

 

6-1-2-7- جمع كل سرمايه گذاري طرح

شـــرح

هزينه (  ريال )

سرمايه ثابت

2670000000

سرمايه در گردش

576870000

جمـــــع كل

324050000

 

6-1-3-درآمد طرح

(ارقام به  ريال )

رديف

شــرح

تعداد(سالانه)

ارزش

جمـع

1

مراجعه بیماران (ویزیت)

3000

100000

300000000

2

مراجعه بیماران(شیمی درمانی)

1500

500000

750000000

جــمــع

1050000000

 

6-1-4- پيش‌بيني مالي طرح

 

شرح

 ريال

درآمد طرح

1050000000

هزينه جاري طرح

(576870000)

سود ناويژه

473130000

 

 

 


 

نوشته شده توسط raman در 89/11/27 ساعت 16:15 موضوع | لینک ثابت


نامه اي از شهید فرزاد کمانگر :(( بگذار قلبم پس از مرگم در سینه کودکی بتپد))


ماههاست که در زندانم ، زنداني که قراربود اراده ام را ، عشقم را و انسان بودنم را درهم بشکند . زنداني که بايد آرام و رامم ميکرد چون "برده اي سر براه " ، ماههاست بندي زنداني هستم با ديوارهايي به بلنداي تاريخ .

ديوارهايي که قرار بود فاصله اي باشد بين من ومردمم که دوستشان دارم ، بين من و کودکان سرزمينم فاصله اي باشد تا ابديت ، اما من هر روز از دريچه سلولم به دور دستها ميرفتم و خود را در ميان آنها ومثل آنها احساس مي کردم و آنها نيز دردهاي خود را در منِ زنداني ميديدند و زندان بين ما پيوندي عميق تر از گذشته ايجاد نمود .
قرار بود تاريکي زندان معناي آفتاب و نور را از من بگيرد ، اما در زندان من روئيدن بنفشه را در تاريکي و سکوت به نظاره نشستم.
قرار بود زندان مفهوم زمان و ارزش آن را در ذهنم به فراموشي بسپرد ، اما من با لحظه ها در بيرون از زندان زندگي کرده ام وخود را دوباره به د نيا آورده ام براي انتخاب راهي نو.
و من نيز مانند زندانيانِ پيش از خود تحقيرها ، توهينها و آزارها را ذره ذره ، با همه وجود به جان خريدم تا شايد آخرين نفر باشم از نسل رنج کشيدگاني که تاريکي زندان را به شوق ديدار سحر در دلشان زنده نگه داشته بودند.
اما روزي "محاربم " خواندند ، مي پنداشتند به جنگ "خدا"يشان رفته ام و طناب عدالتشان را بافتند تا سحرگاهي به زندگيم خاتمه دهند و از آن روز ناخواسته در انتظار اجراي حکم ميباشم. اما امروزکه قرار است زندگي را ازمن بگيرند با "عشق به همنوعانم" تصميم گرفته ام اعضاي بدنم را به بيماراني که مرگ من ميتواند به آنها زندگي ببخشد هديه کنم و قلبم را با همه ي" عشق ومهري" که در آن است به کودکي هديه نمايم . فرقي نميکند که کجا باشد بر ساحل کارون يا دامنه سبلان يا در حاشيه ي کوير شرق و يا کودکي که طلوع خورشيد را از زاگرس به نظاره مي نشيند ، فقط قلب ياغي و بيقرارم در سينه کودکي بتپد که ياغي تر از من آرزوهاي کودکيش را شب ها با ماه وستاره در ميان بگذارد و آنها را چون شاهدي بگيرد تا در بزرگسالي به روياهاي کودکي اش خيانت نکند ، قلبم در سينه کسي بتپد که بيقرار کودکاني باشد که شب سر گرسنه بر بالين نهاده اند و ياد "حامد " دانش آموز شانزده ساله شهر من را در قلبم زنده نگهدارد که نوشت ؛ "کوچکترين آرزويم هم در اين زندگي برآورده نميشود " وخود را حلق آويزکرد.
بگذاريد قلبم در سينه کسي بتپد مهم نيست با چه زباني صحبت کند يا رنگ پوستش چه باشد فقط کودک کارگري باشد تا زبري دستان پينه بسته پدرش ، شراره ي طغياني دوباره در برابر نابرابريها را در قلبم زنده نگهدارد.
قلبم در سينه کودکي بتپد تا فردايي نه چندان دورمعلم روستايي کوچک شود وهر روز صبح بچه ها با لبخندي زيبا به پيشوازش بيايند واو را شريک همه ي شادي ها وبازيهاي خود بنمايند شايد ان زمان کودکان طعم فقر وگرسنگي را ندانند ودر دنياي آنها واژه هاي "زندان ، شکنجه ، ستم ونابرابري" معناي نداشته باشد.
بگذاريد قلبم در گوشه اي از اين جهان پهناورتان بتپد فقط مواظبش باشيد قلب انسانيست که ناگفته هاي بسياري از مردم وسرزمينش را به همراه دارد از مردمي که تاريخشان سراسر رنج واندوه ودرد بوده است.
بگذاريد قلبم در سينه ي کودکي بتپبد تا صبحگاهي از گلويي با زبان مادريم فرياد برارم :

"من ده مه وي ببمه باييه
خوشه ويستي مروف به رم
بو گشت سوچي ئه م دنياييه "

معني شعر : مي خواهم نسيمي شوم و"پيام عشق به انسانها" را به همه جاي اين زمين پهناور ببرم.

فرزاد کمانگر
بند بيماران عفوني ، زندان رجايي شهر کرج
مورخ 8/10/87


 

نوشته شده توسط raman در 89/11/03 ساعت 19:9 موضوع کردها | لینک ثابت


شش نامه از شهید فرزادکمانگر آموزگار اعدام شدهءکرد

۱*
*نامه ی فرزاد کمانگر به دانش آموزانش*

*بچه ها سلام، **
**دلم برای همه شما تنگ شده، اینجا شب و روز با خیال و خاطرات شیرینتان شعر زندگی میسرایم، هر روز به جای شما به خورشید روزبخیر میگویم، از لای این دیوارهای بلند با شما بیدار میشوم، با شما میخندم و با شما میخوابم. گاهی «چیزی شبیه دلتنگی» همه وجودم را میگیرد.*
کاش میشد مانند گذشته خسته از بازدید که آن را گردش علمی مینامیدیم، و خسته از همه هیاهوها، گرد و غبار خستگیهایمان را همراه زلالی چشمه روستا به دست فراموشی میسپردیم، کاش میشد مثل گذشته گوشمان را به «صدای پای آب» و تنمان را به نوازش گل و گیاه میسپردیم و همراه با سمفونی زیبای طبیعت، کلاس درسمان را تشکیل میدادیم و کتاب ریاضی را با همه مجهولات، زیر سنگی میگذاشتیم چون وقتی بابا نانی برای تقسیم کردن در سفره ندارد چه فرقی میکند، پی سه ممیز چهارده باشد یا صد ممیز چهارده، درس علوم را با همه تغییرات شیمیایی و فیزیکی دنیا به کناری میگذاشتیم و به امید تغییری از جنس «عشق و معجزه» لکه های ابر را در آسمان همراه با نسیم بدرقه میکردیم و منتظر تغییری میمانیدم که کورش- همان همکلاسی پرشورتان- را از سر کلاس راهی کارگری نکند و در نوجوانی از بلندای ساختمان به دنبال نان برای همیشه سقوط ننماید و ترکمان نکند، منتظر تغییری که برای عید نوروز یک جفت کفش نو و یک دست لباس خوب و یک سفره پر از نقل و شیرینی برای همه به همراه داشته باشد.
کاش میشد دوباره و دزدکی دور از چشمان ناظم اخموی مدرسه الفبای کردیمان را دوره میکردیم و برای هم با زبان مادری شعر می سرودیم و آواز میخواندیم و بعد دست در دست هم میرقصیدیم و میرقصیدیم و میرقصیدیم.کاش میشد باز در بین پسران کلاس اولی همان دروازه بان میشدم و شما در رویای رونالدو شدن به آقا معلمتان گل میزدید و همدیگر را در آغوش میکشیدید، اما افسوس نمیدانید که در سرزمین ما رویاها و آرزوها قبل از قاب عکسمان غبار فراموشی به خود میگیرد، کاش میشد باز پای ثابت حلقه “عمو زنجیرباف” دختران کلاس اول میشدم، همان دخترانی که میدانم سالها بعد در گوشه دفتر خاطراتتان دزدکی مینویسید کاش دختر به دنیا نمیامدید.
میدانم بزرگ شده اید، شوهر میکنید ولی برای من همان فرشتگان پاک و بی آلایشی هستید که هنوز «جای بوسه اهورا مزدا» بین چشمان زیبایتان دیده میشود، راستی چه کسی میداند اگر شما فرشتگان زاده رنج و فقر نبودید، کاغذ به دست برای کمپین زنان امضاء جمع نمیکردید و یا اگر در این گوشه از «خاک فراموش شده خدا» به دنیا نمی آمدید، مجبور نبودید در سن سیزده سالگی با چشمانی پر از اشک و حسرت «زیر تور سفید زن شدن» برای آخرین بار با مدرسه وداع کنید و «قصه تلخ جنس دوم بودن» را با تمام وجود تجربه کنید. دختران سرزمین اهورا! فردا که در دامن طبیعت خواستید برای فرزندانتان پونه بچینید یا برایشان از بنفشه تاجی از گل بسازید حتماً از تمام پاکی ها و شادی های دوران کودکیتان یاد کنید.
پسران طبیعت آفتاب! میدانم دیگر نمیتوانید با همکلاسیهایتان بنشینید، بخوانید و بخندید چون بعد از «مصیبت مرد شدن» تازه «غم نان» گریبان شما را گرفته، اما یادتان باشد که به شعر، به آواز، به لیلاهایتان، به رویاهایتان پشت نکنید، به فرزندانتان یاد بدهید برای سرزمینشان برای امروز و فرداها فرزندی از جنس «شعر و باران» باشند به دست باد و آفتاب میسپارمتان تا فردایی نه چندان دور درس عشق و صداقت را برای سرزمینمان مترنم شوید.

رفیق، همبازی و معلم دوران کودکیتان
*فرزاد کمانگر* – زندان رجایی شهر کرج
۹/۱۲/۱٣٨۶


* ۲* *به ققنوس های دیار ما*

*نازنینم سلام ! روز زن است ، همان روزی که همیشه خدا منتظرش هستم . **
**در این روز به جای دستان مهربان تو ، شاخه گل نرگسم را آراسته خیال پریشان تر از گیسوانت می نمایم. دو سال است که دستانم نه رنگ بنفشه به خود دیده است و نه عطر گل یاس . دو سال است چشمان بی قرار چند قطره اشک از سر ذوق و خوشحالی است تو بهتر می دانی که همه روزهای سال برای رسیدن به این روز لحظه شماری می کنم اما امروز مانده ام برای این روز چه هدیه ای مناسب توست آواز ” مرا ببوس ” یا آواز ” باغچه پاشا “**۲** یا شمعی که روشنی بخش خاطراتمان** باشد اما نازنینم نه صدای آوازم را می شنوی** و نه می توانم شمعی برایت روشن نمایم ، اینجا ارباب ” دیوارها ” شمع ها را نیز به زنجیر می کشد شاعر هم نیستم تا به مانند آن ” پیر عاشق به کالبد باد ، روح عشق بدمم تا نوازشگر جامه تنت باشد “٣*
یا غزلی برایت بسرایم که وزن آن آلام هزاران ساله ات باشد و قافیه اش معصومیت نگاهت ، تازه تو به زبان مادریمان هم نمی توانی بخوانی ، وگرنه چون “ناله هیمن”٣ هر شب مهمان مهتابت می کردم به ناچار به زبان “فروغ ” برایت می نویسم تا نگویی که “کسی به فکر گلها نیست” یا “دلم گرفته است ” می نویسم تا من هم ایمان آورده باشم به آغاز “فصل پنجم”
اما راز بی قراری من و روز تو : گلکم من در سرزمینی به دنیا آمده ام که زنانش بسان همه زنان دنیا نه نیمی از همه ، که “نیمی از آسمان اند” اولین گریه زندگی ام را در این سرزمین و همصدا با فریاد صدای زنانی سر دادم که همراه با رقص شعله ها درس اعتراض و تسلیم نشدن را به آتش می آموختند.
غنچه اولین خنده کودکانه به هنگامی بر لبانم شکفته شد که درختان کهن سال بلوط به راز ماندگاری و سلابط زنان سرزمینم غبطه می خوردند و اولین قدم های زندگی ام و در همان مسیری گذاشتم که پیشتر آلاله ها گام های استوار زنانش را در سخت ترین و سرکش ترین قله های زندگی و تاریخ با شبنم صبحگاهی جلا بخشیده بود .
زنانی که امروز هم سرود عشق و ایستادگی را در گوش دیوارها نجوا می کنند ، لای لای کودکان سرزمین من همان سرودی است که انسان ها در برابر” آسرویدت ها “و ” ایشتارها ” نخستین معبودهای بشریت زمزمه می کردند.
پس چگونه ممکن است روز تو “قربان”م و “نوروز”م نباشد بسیاری چون تو سالها در کنار پنجره چشم به راه عزیزانشان اند تا بازگردند فرقی نمیکند کی … همراه با اولین برف زمستان که گنجشک ها را با مشتی گندم میهمان تنهایشان می کنند ، یا هنگامی که برای بازگشت پرستو ها خانه را آب و جارو می نمایند یا نه ، زمانی که خدا را مهمان سفره افطارشان می نماید … تو نیز برای چنین روزی با تن پوشی به رنگ آسمان و لطافت ” سیا چمانه عثمان “۴ و ” شاخه برزرن ” و گردنبندی از میخک منتظرم باش چون میخک برای من یادآور بوی زن ، بوی سرزمینم ، بوی جاودانگی و در یک کلام بوی توست تا آن زمان به خالق شبنم و باران می سپارمت .

________________________________________

۱ -نام نامه اشاره ای است به آمار بالای خودسوزی در میان زنان شهرمن که دردی است جانکاه که از کودکی ذهنم را می آزارد.
۲- باغچه پاشا شاهکاری از گورا شاعر کرد که عمردزهعی با صدای مخملی آن را جاودانه کرده است . داستان دختری است که از گل زرد و سرخ میخواهد ، عاشق برای پیدا کردن گل مجبور میشود وارد باغ گل پادشاه شود ، گل سرخ را می آورد ولی سرخی گل از رنگ خون جوان است که تیر خورده. ۳- اشاره به استاد قباد جلی زاده شاعر نازک خیال سلیمانیه و یکی از شعرهای زیبایش
۴- سیا چمانه : نوعی آواز بسیار زیبای کردی است که در وصف طبیعت و معشوق گفته مشود . عثمان هورامی، استاد مسلم و جاودانه این نوع آواز است.
۵- برزرن : گلی بسیاز خوش بو و کم یاب در ارتفاعات کوه شاهو
۶- مرا ببوس :گل نراقی
۷- نامه خطاب به یک معشوقه خیالی است

*۳* *از تو نوشتن، قدغن!*

*آن زمان که برای اولین بار تو را به بهانه دختر بودن از حلقه بازیهای کودکانه امان جدا کردند هنوز به یاد دارم. تو با چشمانی گریان بازی را به اجبار ترک کردی و از آن روز من هنوز حسرت یک دل سیر نگاه کردن دوباره خانم معلم کلاس دو نفره امان بر دلم مانده است. *

نازنین!

دانش آموز حواس پرت کلاس تو، حالا در هنگامه طرح امنیت اجتماعی به مانند کودکی ها، هوس گرفتن دستهای تو در انظار عموم و واژه های قدغن شده عشق و لبخند به سرش زده است. همبازی کودکی تو انگار نه انگار سالها گذشته و دهها طرح برای جدا کردن زن و مرد از هم اجرا شده است. او تازه در دهه تذکر شفاهی و کتبی و دستبند و دادسرا و چادر سیاهها، حال و هوای برابری به سرش زده، گویا نمی داند در قرنی که هم جنس های تو کهکشانها را تسخیر کرده و ماه و زحل و ناهید را در آغوش گرفته اند، در سرزمین تو نوع پاشنه کفش و سایز پاچه شلوار و رنگ لباسهای تو را مردان لباس سبز تعیین میکنند تا مبادا امنیت جامعه به خطر بیفتد.
همبازی آرام تو، انگار نه انگار که بزرگ شده، اینجا از پشت دیوارهای زندان دلش هوای کوچه های خلوت تابستانهای گرم شهرمان را کرده، آنگاه که همه خوابند و کوچه در سکوت. تا در فرصتی پیش تو بیاید و او را مهمان کنی و بشقاب هندوانه ات را با او قسمت کنی.

نازنین!
همبازی تو این روزها، دلش بدجوری هوایی شده، گویا هنوز نمی داند تو تازه به حق ارث از امول منقول و غیرمنقول رسیده ای!، گویا نمی خواهد باور کند که چند زن در انتظار حکم سنگسار به سر می برند. نمی خواهد باور کند در دنیایی که عقیده، فکر، حق، آزادی، شرافت، انسانیت و وطن فروخته میشود زن هنوز مالک تن خود نیست.

راستی این همه نابرابری و جدایی از کجا آغاز شد؟
از آن زمان که حوا با “ویاری عصیانگونه” به امر و نهی خدایش پشت پا زد و زمین را برای رنج کشیدن انتخاب نمود؟
یا از آن زمان که برای اولین بار دخترکی موهایش را به دست باد، این هرزه هرجائی سپرد و او دستی از سر هوس به گیسوانش کشید و راز پریشانی موهای دخترک را کوی به کوی به گوش کوه و درخت نجوا کرد و این “معصیت عظما” سبب خشم قبیله بر او گشت؟
یا نه، از آن زمان که چشمه قامت زیبای دخترکی را در خود دید و غافل از این گناه کبیره عاشق دخترک شد و در وصف او آوازی در گوش رود زمزمه کرد و رود نیز مست و زنگی از حدیث عاشقی چشمه، داستان را به دریا گفت و این دزدیده دیدن ها به “غیرت مردانه تاریخ” برخورد و دخترک را خانه نشین کرد؟
یا آن زمان که دست دادن با فرشته های نه ساله، ستون اعتقاداتمان را ویران کرد، سنتها و روایات توجیحی گشت برای جنس دوم بودن تو؟
یا نه، شاید آن هنگام که “عطر خوش تو”، من همبازی کودکیت را به کوچه های خلوت خاطرات کشاند تا به دنبال سارای کودکیهایش ردی از عشق را در اولین نگاه و آخرین اشکت پیدا کند و این گونه به “قانون نانوشته طبیعت” برخورد و ما نامحرم به هم گشتیم.
نمیدانم… نمیدانم… از کجا آغاز شد؟

اما من هنوز در سودای رویاهای خود روزی هزاربار جمله ناتمامی را که قرار بود در اولین سپیده مشترک با هم بودنمان به تو بگویم بر زبان دارم، آن زمان که تو با آن نگاه معصومانه همیشگی ات در چشمانم بنگری و من سرمست از این نگاه به تو بگویم: “دوشیزه دوشین، بانو شدنت مبارک”¹.
اما افسوس نگذاشتند حتی برای آخرین بار همدیگر را ببینیم تا من از پشت میله های زندان شکوه و عشق زندگی را در چشمانت بخوانم در حالیکه تو زیر نگاههای سنگینشان هنوز عروسک کوچکت را به نشانه پایبندی و دلبستگی به همبازی ات در دست میفشاری و عشقت را انکار نمی کنی.

اما اکنون به پاس تحمل هزاران سال رنج و نابرابری های زن بودن
به پاس هزاران خاطره و رویای ناتمام
با یک امضا به کمپین برابری برای زنان می پیوندم، “یک امضا به پاس زن بودن و زن ماندنتان”

همبازی کودکیهای سارا
*فرزاد کمانگر*
بند بیماران عفونی زندان رجایی شهر کرج
۲۱ بهمن ۱٣٨۷

۱- شعری از دوست شاعرم کاک بیژن مارابی



* *نسل سوخته*

*طوفان تبر زنگار بسته‌اش را زمین بگذارد **
**نرگه ای میخواهد بروید **
**تفنگ ها لال شوند **
**کودکی می خواهد بخوابد ****خانم … عزیز! **
**سلام !**
**گفتی که نامه بابا آب داد را دوست داری و با روحیات تو نزدیکی بسیاری دارد، راست‌اش را بخواهید آن نامه را با تمام وجود برای دانش آموزان‌ام و برای کودکی‌های خودم نوشتم و در آن آرزوها و رویاهای‌ام را بر روی کاغذ آوردم. *

کودکی من (و نسل ما) به گونه‌یی بوده تاثیرات عمیقی بر همه‌ی وجوه زندگی‌مان گذاشته است. من شعری از کودکی ام به یاد ندارم. اصلا شعری به ما یاد ندادند. تازه در دهه‌ی سوم زندگی‌ام فهمیدم که توپ قلقلی را باید از بابا جایزه می‌گرفتم و پاهای‌ام را باید دراز می‌کردم تا مادر برای‌ام اتل متل می‌گفت. باید معلمان به ما یاد می‌دادند تا برای خورشید و آسمان شعر بسراییم، باید همراه درخت‌ها قد می‌کشیدیم، باید با رودخانه جاری می‌شدیم، باید با پروانه‌ها آسمان را در می‌نوردیدیم و باید و باید و باید و…

ولی موسیقی ما مارش نظامی بود، شعر ما برای تفنگ و سنگر بود و از ترس هلی‌کوپتر جرات به آسمان نگاه کردن را هم نداشتیم.

در دهه‌ی سوم زندگی‌ام فهمیدم قصه‌یی بلد نیستم، اصلا نمی‌دانستم که کودک باید پای قصه پدربزرگ و مادربزرگ‌ها بنشیند و به قصه‌ی خرگوش شجاع و جوجه اردک زشت گوش کند و با آن‌ها بخوابد.

نمی‌دانستم که کودک باید با رویاهای‌اش زنده‌گی کند و با آن‌ها بزرگ شود، آخر قصه‌ی کودکی‌های ما تعداد کشته‌ها در فلان کوهستان یا ساعت‌ها جنگ در فلان کوه بود.

باور کن نگذاشتند کودکی کنیم شاید به همین دلیل باشد که هنوز در سی و چند ساله‌گی دوست دارم بازی‌های کودکانه انجام دهم. شاید به همین دلیل باشد که این‌قدر از بازی با بچه‌ها لذت می‌برم و هنوز آرزو دارم باز فرصتی پیش آید تا پای ثابت حلقه عمو زنجیر باف و گرگم به هوای کودکان شوم.

از نسل ما بازی، شادی و لذت را گرفتن به همین خاطر چیزی از کودکی‌ها به یاد ندارم. حال تو بگو، اگر از شعر تو اعتراض، فریاد و عشق را بگیرند، چه می‌ماند؟ اگر از طبیعت بهار را و از شب، ماه و ستاره را بدزدند چه می‌ماند و حال بگو اگر از یک انسان کودکی‌اش را بگیرند از او چه به جا می‌ماند؟

… عزیز

در دوران نوجوانی‌مان نیز به جای خواندن داستان‌های علمی-تخیلی یا به دنبال خواندن اساس‌نامه‌ی فلان حزب بودیم و شیوه‌های جنگ مسلحانه یا درس‌مان تاریخ ادیان بود.

به جای نوشتن شعر برای معشوق یا تاریخ جنبش‌های آمریکای لاتین را می‌خواندیم یا درسمان مبارزات مسلمانان کومور و موریتانی بود. هنوز کودکی نکرده بودیم که وارد دنیای بزرگ‌سالی‌مان کردند. حتا فرصتی برای عشق و عاشقی هم نمانده بود.

.. عزیز

کودکی من با بوی سرب و گلوله و رگبار تفنگ آغاز شد.

روستای زیبای ما با آن‌همه چشمه که اکنون جز ویرانه چیزی از آن به جای نمانده در میان چند کوه محصور شده بود به کندوی زنبور عسلی می‌ماند که راه‌های بسیاری از اطراف به آن ختم میشد. خاطرات من از این روستا و این‌گونه آغاز می‌شود (قبل از آن چیزی به یاد ندارم)

روزی از چهارسوی روستای‌مان ورود جوانان مسلحی را به نظاره نشستم، اولین بار بود تفنگ را به چشم می‌دیدم، اولین نفیر گلوله هراس عجیبی در من ایجاد کرد. دیگر فرصتی برای شمردن چشمه‌های اطراف روستا نمانده بود. کاری که هنوز هم آرزوی‌اش را دارم و ناتمام ماند، فرصتی برای بستن تاب روی درخت گردوی حیاط‌مان نبود، دیگر وقت جمع کردن شاه‌توت‌های درخت پشت مدرسه نبود، دیگر زمانی برای چیدن گل‌های صحرایی نمانده بود.

کارمان شده بود دیدن زخمی‌ها و کشته‌هایی که به روستا می‌آوردن یا شنیدن گریه و زاری مادرانی که خبر مرگ فرزندان خود را شنیده بودن و از شهرها و روستاها آواره روستای ما می‌شدند. گریه، شیون، خون، بوی باروت و زنده بادها و مرده بادها فضای روستای ما و کودکی‌مان را آکنده بود.

روزی جوانی زخمی را زیر درخت توت مسجد گذاشته بودند، کسی دور و برش نبود. با ترس به او نزدیک شدم تا یک جوان زخمی را ببینم، او از من طلب آب کرد. بدون این‌که بدانم آب برای او ضرر دارد. دوان دوان کاسه آبی را برای‌اش بردم که یک نفر از هم‌قطاران‌اش سرم داد کشید، کاسه‌ی آب از دست‌ام افتاد و شروع به گریه کردن کردم. روی‌ام را به طرف ابراهیم، جوان زخمی در حال مرگ برگرداندم دیدم لب‌خندی بر لب دارد. آن روز علت لب‌خند او را نفهمیدم ولی از آن روز لب‌خند آن جوان در خواب و بیداری بارها به سراغم آمده و رهای‌ام نمی‌کند. شاید او با دیدن من کودکی‌های خود را به یاد آورده بود. من نیز هزاران بار از آن روز با حسرت و بغض به کودکان سرزمین‌ام نگریستم و لب‌خندی به روی‌شان زده ام تا کودکی‌های خودم و آینده‌ی آن‌ها را مجسم سازم.

…. عزیز، روزی که آن جوانان روستای ما را ترک کردند، گروهی دیگر آمدند با تفنگ‌ها و لباس‌های متفاوت، کسی به فکر مدرسه و کلاس‌مان نبود. همه به فکر سنگر محکم تری بودند، به ناچار روستا را ترک کرده و به شهر آمدیم در آن‌جا هم صدای آمبولانس و جنازه‌ی جوانان که از چپ و راست وارد شهر می شد و ما را هم به اجبار به تماشای‌شان می‌بردند. دست از سر کودکی و نوجوانی‌مان برنداشت. هر روز عصر بعد از پایان مدرسه از فراز تپه خارج شهرمان به تماشای مزارع سوخته گندم که در زیر بارش توپ و تفنگ در حال سوختن بود می‌نشستیم و جنگل‌های بلوط سوخته‌ی شاهو را می‌نگریستم. دیگر فرصتی برای کودکی‌مان نمانده بود.

….. بعدها معلم شدم، تا از دنیای کودکی و از بچه‌ها جدا نشوم و به روستاهای دامنه‌ی کوه شاهو برگشتم تا شاهوی زخمی را از نزدیک ببینم و با او دوست شوم. درختان بلوط بعد از سال‌ها جان گرفته بودند. کوهستان آرام بود اما هنوز جای زخم‌های عمیق را به یادگار نگه داشته بود.

زندگی در آن جریان داشت، با عشق و علاقه‌ی فراوان به کلاس می‌رفتم، اما فقر و بی‌کاری مردم، کفش‌های پاره و لباس‌های رنگ و رو رفته دانش آموزان آزارم می‌داد. با نگاه کردن به سیمای زجر کشیده‌ی آن‌ها روزی هزار بار می‌مردم و زنده می‌شدم هر چند دوست نداشتم شاهد مرگ آرزوهای کودکان سرزمین‌ام باشم اما معلم شده بودم و می‌دانستم که معلمی در این سرزمین یعنی شریک شدن با رنج و درد دیگران و رنج و درد در این قطعه‌ی فراموش شده از دنیا به یک معلم مسئولیت، آگاهی و شخصیت تازه می‌بخشید. باید معلم می‌ماندم به حرمت کودکی‌ها، به خاطر رویاهای کودکانه‌ام، معلمی که دوست دارد کودک بماند، حتا در این سن و در زندان.

کودکی با موهای سپید، کودکی که هنوز شیدای بازی‌های کودکانه و کودکان سرزمین‌اش هست، اما از همین‌جا و از لای این دیوارها هنوز نفیر گلوله‌ها را در سرزمین‌ام می‌شنوم، همراه با صدای انفجار با کودکان سرزمین‌ام از خواب می‌پرم و با ترس آن‌ها همان هراس کودکی همه‌ی وجودم را در بر می‌گیرد که این‌بار لب‌خند آن جوان زخمی بر لبان من می‌نشیند و از ته دل آرزو می‌کنم کاش امشب خواب هیچ‌کدام‌شان با صدای گلوله‌یی بر نیاشوبد، کاش امشب قصه‌ی شب هیچ‌کدام‌شان بوی باروت ندهد. پس .. عزیز به رسم وفاداری و به جای چشمان‌ام با چشمان زیبای‌ات به چشمان پر از سئوال دانش‌آموزان‌ات بنگر و بارقه‌های کم سوی امید را به نظاره بنشین و لب‌خندی را که سال‌ها من به امانت نگه داشته بودم به جای من به کودکان سرزمین‌مان تقدیم کن.

معلم اعدامی، *فرزاد کمانگر*
سالن ۶ اندرزگاه ۷ زندان اوین
۱۲ اردیبهشت ماه ٨٨

* ۵
*
*دیگر تنها کفش‌هایم مرا به این خاک پیوند نمی‌دهد*

*نباید فراموش کنم؛ در این دیار واژه‌ها گاهی به سرعت برق و باد به زبان آوردن‌شان «جرم» می‌شود و گناهی نابخشودنی. لغزش قلم بر سفیدی کاغذ می‌تواند موجب «تشویش اذهان» شود و تعقیب به دنبال داشته باشد و به زبان آوردن اندیشه و افکار می‌تواند «تبلیغ» به حساب آید. **
**همدردی می‌تواند «تبانی» باشد و اعتراض موجب «براندازی» شود. کلمات بار حقوقی دارند پس باید مواظب بود. *
نباید فراموش کنم که به چشمانم بیاموزم که هر چه را می‌بیند باور نکند، زبان همه چیز را بازگو نکند، آنچه هر شب می‌شنوم فریاد نیست، موج نیست، طوفان نیست، صدای خس و خاشاک است! که خواب از چشم شهر ربوده.
نباید فراموش کنم که در شهر خبری از خط فقر و اعتراض و گرانی و بیکاری و بیداد و گرسنگی و نابرابری و ظلم و جور و دروغ و بی اخلاقی نیست. اینها واژه‌های دشمنان است.
اما این روزها زیر پوست این شهر خبرهایی است که به شاعر واژه، به کارگردان سوژه، به نویسنده قلم، به پیر جسارت، به جوان امید و به ناامید حرکت می‌بخشد، این روزها گویا قلب جهان در این شهر می‌تپد، گویا گرینویچ دنیا تهران شده، تا مردم این شهر نخوابند خبری از خواب نیست و تا بیدار نشوند نیم کره ما رنگ روز به خود نمی‌بیند.
این روزها نیازی نیست برای سرودن یک شعر دور دنیا راه بیفتی تا ببینی کجا قلبت به درد می‌آید یا کجا تراوش قلم به فریادت می‌رسد، برای گرفتن یک عکس دیگر نیازی به سرک کشیدن به فلان نقطه بحران زده دنیا نیست، برای خواندن یک آواز یا ساختن یک آهنگ نیاز به لمس درد و رنج مردم فلسطین و عراق و افغانستان نیست، نت و ضرب آهنگت را می‌توانی با ضربان قلب مادران نگران این شهر هماهنگ کنی، صدای سنج و طبل آن را همراه با فرود آمدن «چوب الف» بر سر و گرده این مردم هم وزن کنی.
این روزها هوای تموز ناجوانمرده خزانی شده، حکایت بیابان کردن جنگل است، می‌توان همه چیز را دید حتا اگر «تلویزیون کور باشد»، می‌توان همه چیز را شنید حتا اگر «رادیو هم کر باشد»، می‌توان ناخوانده‌ها و نانوشته‌ها را از لای سطور سیاه روزنامه فهمید حتا اگر «روزنامه هم لال شده باشد»، می‌توان همه چیز را لمس و درک کرد حتا اگر پیرامونت را دیوارهایی به بلندا و ضخامت اوین فرا گرفته باشد.
این روزها دیگر تنها در کوچه پس کوچه‌های شهرمان پرسه نمی‌زنم. دلم در میدان هفت تیر و انقلاب و جمهوری می‌تپد، در دستم شاخه گلی است تا به مادران داغدار این شهر نثار کنم.
این روزها فقط تنهایی ابراهیم در بازداشتگاه سنندج بر دلم سنگینی نمی‌کند، دیگر برادران و خواهرانم تنها در زندان‌های سنندج و مهاباد و کرمانشاه نیستند، ده‌ها خواهر و برادر دربند دارم که با شنیدن فریادشان اشکم سرازیر می‌شود و با دیدن قیافه‌های رنجورشان و لباس‌های پاره‌شان بغض گلویم را می‌گیرد و بر خودم می‌بالم برای داشتن چنین خواهران و برادرانی.
دیگر این شهر برایم آن شهر غریب و دلگیر با ساختمان‌های بلند و پر از دود و دم نیست، این روزها این شهر پر از ندا و سهراب شده، انگار پس از سال‌ها «پپوله آزادی»¹ در آسمان این شهر به پرواز درآمده و با مردم این شهر برای ترنمش هم آواز شده است.

*فرزاد کمانگر*
زندان اوین – چهاردهم آذرماه ۱٣٨٨

۱- پپوله (پروانه) آزادی، آهنگی از استاد خالقی است که چهل سال پیش همراه با ارکستر تهران اجرا کرد.




*
*فرشته هایی که دوشنبه ها می خندند*

/تقدیم به نیایش و شکیبا بداقی و همه کودکانی که سفره هفت سین امسال والدینشان در کنارشان نیستند./

به لالایی هم سلولم گوش سپرده بودم، برای دخترانش پریا و زهرا می خواند، همراه با لالایی حزین او هق هق گریه هم سلولی دیگر من نیز بلند شد، اشک های مرا نیز ناخودآگاه سرازیر نمودند.دومین بار بود که دستگیر میشد، بار اول به یکسال حبس محکوم شده بود و حالا باید ۱۰ سال دیگر می ماند، همه شوق و اشتیاقش این بود که کودکانش روز دوشنبه به ملاقات او می آمدند.
روز ملاقات بدون اینکه توجهی به آدم های اطرافشان داشته باشند، در برابر چشمان پدرو مادر و در میان میز و صندلی های سالن ملاقات پشتک و وارو میزدند و روی دستهایشان راه میرفتند تا پدر پیشرفت آنها را در ورزش ببیند.
پدر سر مست و مغرور از جست و خیز کودکان لبخندی بر لبانش مینشست و مادر نیز با چهره ای معصومانه در حالی که سعی داشت درد تنهایی و انتظارش را انکار نماید. با چشمی خوشحال، شوهر و با چشمی دیگر اشتیاق فرزندانش را عاشقانه مینگریست.
من نیز که ماهها بود از فضای بچه ها و مدرسه ها دور شده بودم محو تماشای زهرا و پریا می گشتم و در مورد آنها برای مادرم توضیح میدادم. یکی از تاثیر گذارترین لحظه هایی که چون تابلو بر ذهنم نقش بسته است ، لحظه ملاقات این خانواده با هم بود.
انگار در خلاء، در رویا و در آسمان و یک جایی در خارج از این دنیا و در همین تعلقات دور هم جمع شده اند، هیچ کس اطرافشان نبود. بی توجه به نگهبان ها و دیوارها و سایر زندانیان، لبخند و اشتیاقشان را با هم دیگر تقسیم می کردند. همیشه آرزو داشتم کاش خانواده پریا و زهرا را بیرون از زندان میدیدم یا کاش نیم ساعت ملاقات بیشتر طول میکشید. هنگام وداع نیز سعی می کردم به آنها نگاه نکنم تا شکوه و جاودانگی لحظه دیدار و با هم بودنشان در ذهنم همانگونه جاودانه بماند، این دختران زیبا انگار با هر پشتک و وارویی که میزدند با زبان بی زبانی دنیایی ساختگی اطراف پدرشان را به خنده و استحزاء می گرفتند.
سرنوشت پریا و زهرای قصه ما سالهاست، نسلهاست نوشته می شود و هر روز پریا و زهرای دیگری به ملاقات پدرشان می روند. یا کودکی چون “آوا”چند سال بعد در کنار سفره هفت سین برای ماهی هایش شعر بخواند و گریه کند که ” امسال بابا در زندان است ” لحظه وداع پریا و زهرا را میدیدم که دست پدرشان را گرفته اند و لبخند زنان سالن ملاقات را به سوی درب خروجی طی میکنند انگار داشتند با پدر به شهر بازی می رفتند. دوست داشتم من نیز دست آنها را می گرفتم و شریک شادیشان میشدم قبل از اینکه پدر از زهرا و پریایش خداحافظی کند رویم را بر می گرداندم تا چشمان پر از اشکش را نبینم، اما این سو تر نیز چشمان پر از اشک مادرم را میدیدم که او نیز خود را آماده جدا شدن از فرزند خود می کرد و من نیز کودکانه به تقلید از پریا و زهرا مادرم را در آغوش میکشیدم و هنگامی که پریا و زهرا ما را صدا میزدند، همه سعی ام برای دزدیدن نگاهم از آنها بی نتیجه می ماند و آن دو فرشته کوچک برای من نیز دستی تکان می دادند فرشته هایی که تنها بال نداشتند.

*فرزاد کمانگر
*زندان اوین
اسفندماه ۱٣٨٨


 

نوشته شده توسط raman در 89/11/03 ساعت 19:4 موضوع شعر | لینک ثابت


شعری ازعزیز از دست رفته فرزاد کمانگر

شب، شلاق، شعر، شکنجه
دیریست مثل ستاره ها چمدانم را
از شوق ماهیان تنهایی خودم
پر کرده ام ولی،
مهلت نمی دهند که مثل کبوتری،
در شرم صبح پربگشایم.
با یک سبد ترانه و لبخند،
خود را به کاروان برسانم.
اما،
من عاقبت از اینجا خواهم رفت
پروانه ای که با شب میرند
... (این بند برایم مفهوم نبود. شنودگان عزیز در صورت تفهیم خواهشمند است در کامنتی جهت درج به اینجانب ارسال فرمایند. پدرام)
شب بود
نه از آن شب ها که "گلاویژ"
خود را در آینه "سراب نیلوفر"
به نظاره نشسته باشد
نه از آن شب ها که فرهاد
در کنار بیستون به خواب رفته باشد.
شب بود
نه از آن شب ها که "پرتو"،
به دنبال ساقی "ارمنی" شعر هایش،
از "سرتپه" و "سه ی فاطمه"
آواره کوچه ها و
کوچه خیابان های کرمانشاه شده باشد
نه از آن شب ها که بیستون
با صدای طنبور به وجد و سماع افتاده باشد
از آن شب هایی بود که زخمه تار " اسماعیل مسقطی"
هوس پرشان کردن
"مینا"ی آوازهایش را نداشت.
از آن شب هایی بود که طاق بستان
آواز "گل و ناو شوباخان" "لرنژاد" را
در کرمانشاه انعکاس نمی داد.
شب بود.
نه ماه بود نه ستاره،
نه آسمان،
نه ابر.
فقط دیوار بود.
تاریک شبی بود و
اتاقکی تنگ و تاریک و نمور
با دری کوچک که
از سویی به آینده و از سویی دیگر به گذشته
باز می شد.
و من شعری را
با دیوار ها زمزمه می کردم.
... (شعر مورد نظر "فرزاد" را پیدا نکردم- پدرام)
تق و تق در
آشفته کرد رویای شبانه ام را
و به هم ریخت قافیه لالایی های نانوشته مادرم را
که زمزمه می کردم.
: "چشم ها پایین تر، چشم بند ببند. دستها جلو، دستبند. راه بفت."
از سلول کوچکم کشان کشان بیرون آوردند.
راه را بلد بودم
بهتر از نگهبانی پیری که مثل در و سلول ها فرسوده شده بودند
بهتر از بازجوهایم تعداد پله های زیر زمین
و زیز هواخوری را می دانستم.
انگار سالها بود این زندان را زیسته بودم.
هیچ
حتی می توانستم جای پای زندانیان قبل از خودم را ببینم
هنگام پایین آمدن از پله ها
از زیر چشم بند
تعداد پا های حاضران را می شمردم.
1...
2...
3...6...
آمده بودند تا قدرت خود را
روی یک انسان نمایش دهند.
و آنگاه که می ایستادم،
شعری مرا زمزمه می کرد:
"خدایا من کجایی این زمین ایستاده ام..."
و با اولین ضربه،
ناتمام می ماند شعر.
و می بستندم به تخت ...
چقدر می ترسیدم...
نه از درد شلاق
از اینکه در قرن بیست و یک
در قرن گفتگو
در دهکده جهانی، هنوز کسانی با شلاق
فاتحالنه بر بدن انسانی رنجور
بکوبند و بخندند
می لرزیدم
... نه به خاطر ضربات مشت و لگد،
ترس ما از پایمال شدن ارزشهای انسانی بود
در سرزمینی که منشور اخلاق برای دنیا می نویسد.
وحشت برم می داشت...
نه از درد شک الکتریکی،
از پزشکی که معاینه ام می کرد و
با نوک خودکارش برسرم می کوبید که:
" خفه شو." ... " خفه شو." ...
درحالی که قرنهاست که از سوگندنامه بقراط گذشته بود.
با صدای شلاقشان
که "ذوالفقار" می نامیدند،
به گوشه ای دیگر از دنیا می رفتم
آنجا که دغدغه فکری انسان هایش
نجات سوسمار های آفریقا و مارهای استرالیاست.
آنجا که به فکر مارمولک های فلان جهنم دره در
ناکجاآباد دنیا هستند.
اما اینجا ...
اینجا ...
وای ...
وای، وای.
با هر ضربه "ذوالفقار"ی سالها به عقب برمی گشتم
به عصر "قاجاری"
به مناره ای از سر و گوش و چشم.
به دهه "هیتلر"
به عصر "تاتار" و "مغول" و "بربر"
و باز می زدند.
می زدند تا به ابتدای تاریخی که خوانده و نخوانده بودم می رسیدم.
اما باز درد تمامی نداشت ...
بیهوش می شدم و ساعتی بعد
در سلولم به دنیا می آمدم.
و چون نوزادی شروع به دست و پا زدن می کردم.
و شعری
مرا به خود می خواند:
"تولد نوزادی را دیده ام
باری همین می دانم
جیق کشیدن و دست و پا زدن
اولین نشانه های
زندگی و زادن است."
فردا شب
باز صدای درد
و باز ...
یک می زد به خاطر افکارم.
دیگری می زد به خاطر زبانم.
سومی می پنداشت که امنیت ملی را به خطر انداخته ام.
چهارمی می زد تا ببیند صدایم به کجای دنیا می رسد.
پنجمی گستاخانه تر می زد که
چرا در شهر شیرین عاشق شیرین بچه شده ام....
و حال باز شب است.
از آن شب ها مدت ها گذشته.
ولی به هم می ریزد هر صدایی،
رویا و خواب شبانه ام را.
و نیمه شب،
الهه میدیا ای رویاهایم
در گوشم نجوا می کند:
"بخواب ای گل
نه اینکه وقت خوابه.
بخواب جونم که بی داری عذابه."

پی نوشت:
گلاویژ: ستاره صبح
سراب نیلوفر: سرابی در بیست کیلومتری غرب کرمانشاهان
پرتو: علی اشرف نوبتی شاعر و ادیب کرمانشاهی که شعر "ارمنی" ایشان شهره خاص و عام کرد زبانان می باشد. این شعر توسط خوانندگانی چون "کاک ناصر رزازی"، "حمید حمیدی" و ... خوانده شده است.
سرتپه : نام یکی از محله های قدیمی و معروف کرمانشاه می باشد.
سه ی فاطمه: یا سیده فاطمه زیارتگاهی است در کرمانشاه که نام محله ای که در آن مدفون می باشند به این نام نام گذاری شده است.
اسماعیل مسقطی: نوازنده ارزنده و توانای کرمانشاهی تاز می باشند که چندی پیش دعوت حق را لبیک گفتند.
لرنژاد: مرحوم حشمت اله لرنژاد از خوانندگان توانا و به نام کرمانشاهی.


 

نوشته شده توسط raman در 89/11/03 ساعت 19:1 موضوع شعر | لینک ثابت


پسران خرمگس و باغبان پیر گل نیلوفر

پسران خرمگس و باغبان پیر گل نیلوفر

در بزرگترین میدان شهر استانبول مجسمه ای از آتاتورک وجود دارد که با دست اروپا را نشان می دهد. اما منظور او از اشاره به اروپا جدای از منظور اشاره مجسمه صدام و فرماندهان جنگی او به ایران می باشد. آتای تورکان به پسرانش نمی گوید که به اروپا حمله کنید بلکه مثل جریان روشنفکری عرب اوایل سده اخیر میلادی به آنها آموزش خوشبختی می دهد. به زبان ساده می گوید «مثل آنها باشید تا قدرتمند و خوشبخت زندگی کنید».

دنباله این ماجرا را از استانبول عصر «سیبل کان» داشته باشید تا با هم به استانبول عصر لاله بر گردیم. از 1720 میلادی یک روند عجیبی در دارالخلافه عثمانی شروع شد که بعدها به تب لاله یا عصر لاله معروف شد. گل لاله نماد دربار فرانسه بود و این جریان نشان ظهور اولین فرنگ زده ها در قلب دارالخلافه مسلمین داشت. خلفای کُند مغز عثمانی به این نتیجه رسیده اند بودند که اگر دربار خود را مثل دربار شارلمانی درآورند، البته در شکل و شمایل رختخواب ها و درو دیوار و توالت و مثل آنها شلوار بپوشند و پوتین به پا کنند، کلیه امور به خودی خود اصلاح می شود و امپراطوری رو به زوالشان به دوران شکوه خود باز می گردد. پس گل های لاله فراوانی در باغ دارالخلافه کاشتند. شکست از صفویان گل لاله را پرپر کرد و به عصر لاله پایان داد. و به آنها فهماند برای فاتحان نبرد مخاچ قلعه تنها راه سعادت همان دین وشمشیر است. مرد بیمار تنگه بوسفور به حیات خود ادامه می داد تا آنکه جنگ جهانی اول 1914-1918 به جان کندنش پایان داد. قبل از کفن و دفن میراث خلافت، به سال 1798 میلادی و به کنار کاوشگران فرانسوی اهرام مصر که ناپلئون همراه با لشکر خود به مصر آورده بود، می رویم.

این کاوشگران شاید اولین کسانی بودند که نه تنها به گور آبا و اجدادمان خندیدند بلکه کارهایی دیگری هم با آنها گروه ها کردند.

این سال عجب سال بدی برای مسلمین بود. مصریان که تسلط کفار را بر اسلام فقط مربوط به قبل از بدر و احد می دانستند اکنون مجبور بودند که برای این کافر کوتوله که بر جایگاه عمروعاص نشسته بود موسیقی سنتی(و صد البته غنایی!!) را اجرا کرده و برای او شراب سرخ مصری بیاورد. این نکبت (قرضاوی همواره از شکست اعراب با نام نکبت یاد می کند!!) این نکبت دیری نپایید چون با همراهی دیگر کفار، روسها و انگلیس ها ناپلئون از مصر رانده شد.ولی این مدت کوتاه کار خود  را کرد و مصریان آن تلنگری را که لازم بود که بخورند، خوردند.

اینان لنگ کار را در خیانت به اصول خلافت و مسلمانی خود یافتند و خواستار بازگشت(به معنای اصیل پسرفت) به عصر طلایی شدند!! این جریان خیالپروری که از این دوره به راه افتاد پس از رویکرد آرام اسدآبادی و عبده در نتیجه شکست های دیگر اعراب وارد فاز کند البنّا و قطب شد و الان علمش در دست الظواهری است که خلافت را زنده کند. از کنار  بوی گند مومیایی شده اجدادمان که فرانسوی ها خواب خوششان را پریشان کردند، روی عرشه کشتی های ایتالیایی در دریایی مدیترانه در سده دوازدهم میلادی بر می گردیم.

از اوایل این سده تسلط قطعی تجار ونیزی، جنوایی، آمالفی، پیزایی بر کل تجارت مدیترانه مشخص شده بود . دیگر حتی اگر کشتی های مسلمین بادبانشان هم از پارچه تبرک شده ساخته می شد مورد دستبرد کشتی های ایتالیایی قرار می گرفتند. پر سودترین تجارت جهان یعنی تجارت اد ویه عملاً از دست مسلمین خارج شده و تازه اروپا در آغاز عصر رنسانس قرار داشت. پاپ مشغول نوشتن لیست کتابهای ممنوعه با پر کفتر بود که کشتی های اروپایی به توپ مسلح شدند. در سال 1498 میلادی واسکودوگاما دماغه «امید نیک» را دور زد این فرمانده ناوگان پرتغالی پس از دور زدن قاره آفریقا سر از حیات خلوت مسلمین (اقیانوس هند) در آورد. در واقع این آب سردی بر حرارت تجارت مسلمین بود. راه ابریشم عملاً متروک شد و دیگر حتی در هر بندی در دریای عمان و دریای سرخ می شود که کفار چشم آبی را دید که دارند سر مردم آنجا را شیره می مالند . کار از اقیانوس هند و خاورمیانه فراتر رفته بود. سن‏فرانسوا‏اگزوایه در مقابل اولین جزیره ژاپنی صلیبی را در خاک فرو کرد تا آبی را که از سر خاورمیانه ای ها گذشته بود به دماغ ژاپنی ها هم برسد.

به سال 1918 میلادی بر می گردیم، فاتحان اروپایی برای تقسیم میراث مرد  مرده بوسفور به خاور مقدس آمدند. آنها نقشه هایی که در سایس پیکو و قبل از آن کشیده بودند در دست راست خود گرفته و با لبی خندان پا به خاورمیانه گذاشتند. یکی از این مردان گورو نام داشت. ژنرال گورو نماینده کشور فرانسه برای تشکیل کشور سوریه بود او پس از ورود به دمشق آدرس مسجد الامیه را پرسید و به آنجا رفت. او که اهل آیین عبادی سیاسی نماز جمعه نبود  برای انجام مهمترین رسالت خود  عزم آنجا کرده بود. گورو به سر قبر صلاح الدین رفت و با لگد به سنگ قبر فاتح جنگ های صلیبی کوبید و فریاد بر آورد: «های صلاح الدین! بیدار شو ما بر گشتیم».

بازگشت صلیبیان 2

این بازگشت نه از نوع بازگشت به اندلس بود بلکه تکه ای از یک پازل جهانی بود که غربی سازی تمام جهان نام داشت. در دو دوره قبل نیز صلیبیان بر صلاحیان تسلط یافته بودند اما این بار دنیا کاملاً متفاوت بود. اولین بار غربی سازی خاورمیانه توسط اسکندر مقدونی اجرا شد. دهها شهر ساخته شد، صدها هزار دختر پارسی به ازدواج یونانیان مو سرخ در آمدند و صدها خانوار یونانی به خاور مقدس کوچ داده شدند و مثل همیشه راحت طلبان، نان به نرخ روز خورها(اجداد جاش ها) شروع به یونانی کردند. در مدت 130 سال حکومت جانشینان اسکندر بر ایران و حدود 200 سال حکومت اشکانی میراث اولین غربی سازی خاورمیانه( زبان و دیوان یونانی) پابرجا بود. دومین موج با رومی سازی آناتولی و ارض مقدس تا قرن هفتم میلادی طول کشید. ظهور اسلام، غرب را از یک جهت تا دشت های فرانسه و در دوره بعدی تا پشت دیوارهای وین پس راند. تسلط بر شریان اقتصادی فرهنگی جهان یعنی جاده ابریشم، توجه خلفای اولیه عباسی به علوم و فنون برای دیوان سالاری عظیم خود، ترجمه آثار تمدن های عظیم قبلی و عدم تسلط اندیشه های خشک و خردستیز بر کل دنیای اسلام، عصری را رقم زد که به عصر طلایی اسلام معروف است. مسلمین(در معنای کل جامعه خاورمیانه ای و شمال آفریقا اعم از مسلمان و غیر مسلمان آن) تا حدودی از سایر ملل جهان پیش افتادند و این برتری علمی سیاسی از قرن نهم میلادی تا حدود قرن 14 میلادی دارای تداوم بود. آیا این عصر طلایی که ما از آن دم می ز نیم صرفاً یک دیلمون جدید در ذهن اسطوره فهم ما نیست؟ در واقع هم هست و هم نیست. چون جواب نه خیر است و نه بله.

البته این عصر طلایی در ذهن خیلی ها به معنای توسعه‏ی ارضی، یعنی بزرگترین امپراتوری جهان بودن!! یک حکومت قدرتمند و نظامی. اما در جایی که مالکیت تنها برای یک نفر(خلیفه) معنا داشت، حکومتی که خود قانونگذار بود خود مجری قانون و خود داور اجرای قانون. مملکتی که دُمی در چین و سری در آندلس داشت. اوضاع رعیت ها برتر از بنده های هیچ کجای دنیا نبود. رعیت بودن و برده بودن هیچ فرقی که تو در کجای دنیا باشی، ندارد. پس منظور از عصر طلایی دوران اسلامی نه خلافت و اقتدار منصور و مامون، بلکه عصر پیشگامی علوم خاورمیانه ای است.

دوران فروغ این تمدن پس از قرن پنجم قمری کم کم به سر رسید و این بار این تمدن به جای همتای اروپایی خود وارد قرون وسطی می شد. در واقع در این مرحله اروپای مسیحی پس از شکست در جبهه شرق وارد دوران جدیدی می شد که به تمام امور با رویکردی علمی می نگریست.

جنگ های صلیبی کل اروپای دوران فئودالی تحت سیطره ایدئولوژیکی کلیسا بر ضد شرق نزدیک وارد جنگ کرد. هدایت جنگ را از لحاظ فکری، پاپ و از لحاظ مالی فئودال های اروپا به عهده داشتند. نتایج شکست در این جبهه بر هر دو ساختار، یک کلیسا و دو ساختار جامعه فئودالی ضربات هولناکی وارد آورد و حتی می توان ریشه اصلاحات مذهبی اجتماعی را در دلایل روانی این شکست نیز جستجو کرد.

لوسین فِور (lucien febure) و مکس وبر (max weber) معتقدند که آنچه که در اروپا در عصر رنسانس و بعد از شوالیه های صلیب نشان اتفاق افتاد باز تعریف «فرد»، «کار»، «ثروت» بود که ریشه در باورهای جدید دینی یعنی پروتستانیسم مخصوصاً کالونی مشرب ها داشت. اما انچه که مشخص است اروپاییان بعد از جنگ های صلیبی دارای رویکردی عقلی و تجربه گرا نسبت به کار، تجارت، دین و رویکردی آینده نگرانه و بسیاری از مفاهیم دیگر شدند.

به 4000 سال قبل از میلاد و به میان سومریان بر می گردیم. «در آن حجره آفرینش خدایان، در خانه آنان، در دول کوگ، لاهار و آشنان سرشته شدند. حاصل کار لاهار و آشنان را آنوناکی های دوکوگ می خوردند، اما همچنان گرسنه می ماندند...». اما لاهار و آشنان بر اثر افراط در شراب مست می شوند و به جان هم می افتند. خدایان دونکوک گرسنه می مانند پس آنها انسان را در آغل خلق می کنند که غذایشان را تامین نمایند. «به خاطر چیزهای خوب در آغل هایشان به انسان نفس داده شد». بر طبق بسیاری از این نوع اسطوره های خلقت سومری، بابلی در جهان در آغاز خلقت به صورت روستاها، شهرها و مزارع بود. خدایان پس از خسته شدن از کارهای ملال آور کشاورزی تصمیم به خلق انسان می گیرند. در کنار این خود در دیلمون سرزمین بی مرگی رفاه و جاودانگی به سر می برند. شهرها و روستاها پس از خلقت انسان همه روزه وضعشان نسبت به گذشته بدتر و نسبت به آینده بهتر است. این اسطوره ها همراه با خود سومریان از صحنه روزگار محو شدند. اما دید آینده بهتری و آینده نگری هرگز فراگیر نشد. مفاهیم کار و ثروت و رابطه انسان و کار چندان پیشرفتی به خود ندیدند. و مالکیت هیچ گاه پایی نگرفت. مالکیت همواره تفویضی بود. یعنی از جانب حاکم همواره بخشیده می شد و بسترهای قانونی قضایی برای تولید و دفاع از مالکیت خصوصی در برابر حکومت افسار گسیخته هیچ گاه رشد چشمگیری به خود ندید. کافی است سری به ادبیات عربی و فارسی و ترکی بزنید و جایگاه تجارت به (معنای ناب دلالی) و عرفان را نسبت به تولید بیابید. از این فضا بگذریم و به سال 1380 هجری شمسی که اینجانب این سوال را که چرا ما از لحاظ علوم و فنون به چنین وضعی درافتادیم از شخص روشنفکری در جلسه ای پر از روشنفکر در شهرمان پرسیدم. مخاطب اینجانب که نویسنده ای ادیب و فاضل بود، گفت:« فرزندم، عقاب تیز پرواز علم ما در جهان تک بود. صلیبیون در آندلس یک بالش را شکستند و یاجوج و ماجوج(مغولان) در خراسان بال دیگرش را و ترکان(عثمانی ها) سرش را که مصر بودند خوردند. بعدها فهمیدم که این نظریه چرت، نظر بسیاری از روشنفکران هم بوده است. هر چند نابودی تمام مسلمین در اسپانیا زادگاه ابن رشد و ابن میمون و نابودی شهر عمر خیام و به خاک و خون کشیده شدن خاورمیانه توسط مغولان و حکومت های بعدی نوادشان را نمی توان به عنوان وقفه ای در مراودات تجاری و آبادانی و مراکز تمدن در نظر نگرفت و عملاً دلیل محسوب نمی شود.

جالب اینجاست که در عصر مغولان ما شاهد شکوفایی در بسیاری از زمینه های به خصوص علم هستیم. به عنوان مثال اوج دستاورد علم اسلامی مدل سیاره ای در نجوم است. که در واقع نشان از فرا رفتن مسلمانان از بطلمیوسیان است که حاصل کار دانشمندان رصد خانه مراغه بود که خود توسط مغولان تاسیس شد. یا تحولات چشمگیر علم حساب عددی در عصر مغولان تیموری است. نظریه حکومت های اسلامی هم چندان جالب نیست چون حکومت های اسلامی همواره حامی دانشمندان و عالمین نبوده باشند چندان هم ممانعتی از پیشرفت علوم نکرده اند. گفتیم که مفاهیم مربوط به کار، فرد، ثروت در دوران رنسانس در میان اروپاییان تحولی چشمگیر یافت. اما در عصر طلایی مورد اشاره ما اصلاً تحول چشمگیری به خود ندیدند. با متروک شدن جاده ابریشم در 1500 میلادی عملاً دریچه ورود صنایع و افکار جدید به خاورمیانه بسته شد. و کم کم با گسترش امپراطوری عثمانی و صفوی کلیت خاورمیانه از دو سو ضربه دید. 1- وارد شدن کل خاورمیانه به جنگ های بزرگ مذهبی و به تبع تبعات آن. 2- حرکت در مسیری کاملاً متضاد با اروپا یعنی تصوف و تعصب گر ایی در میابل تساهل و انسان گرایی. عدم توان ایجاد ارتباط سایر گرو ه های خاورمیانه با دنیای غرب نیز مزید علت شد. به طوری که تمام راه ها به استانبول و از آنجا به غرب منتهی می شد و فرمان سلطان سلیم در ممنوعیت چاپ نه تنها ولایت ترکان را، کل خاورمقدس را در بر می گرفت. جنگ مداوم عثمانی مانع از ان شد که موج اروپای غربی که به روسیه و شرق اروپا رسید حداقل از حوزه مدیترانه ای یعنی مصر و سوریه وارد شود. حوزه های بسیاری برای بررسی کردن در این زمینه وجود  دارد در ادامه به نقش استبداد، اقتصاد، جغرافیا، دین خواهیم پرداخت.

اما برای شروع از حوزه علم آغاز می کنیم.

بسیاری از علوم آشکارا ریشه ای خاورمیانه ای و اسلامی دارند. جبر، شیمی، مثلثات و حتی بعضی از دستاوردهای شگرف در نجوم و ریاضیات و طب در میان عصر طلایی مسلمین کسب شده است. اگر بخواهیم این مسئله از عصرهای اولیه تمدن شروع کنیم و بگوییم هر انچه نشان از مدنیت و تمدن بوده ریشه ای مزوپوتامیایی داشته است اصلاً اسطوره گویی نکرده ایم. اما این بحث ما جدای از تاریخ علم خاورمیانه ای یا تمدن خاورمیانه ای است. آشکارا معلوم است که علم در خاورمیانه به هیچ وجه به جایگاه خود نرسید و حتی دوران شکوفایی به سرعت رو به افول نهاد.

برعکس علم اروپایی همراه با افول نوع خاورمیانه ای اش به سرعت رو به جلو رفت. هدف از مطالعه تطبیقی و زمانی دوره بعد از جنگ های صلیبی در هر دو تمدن، چرایی این مسئله است. به گفته هاف مسئله این نیست که آیا عرب ها، چینی ها یا هندی ها در رشته نور، شیمی، طب، نجوم یا ریاضیات یونانی ها را پشت سر گذاشته اند  یا نه. بلکه مسئله این است که کدام تحول فراگیر در اخلاقیات و تفکر و در منطق های تصمیم وجود  داشت که کلیت های وسیعتر گفتمان و مشارکت را گشود.

علم اسلامی آشکارا دارای دو ضعف اساسی بود. یک: عدم موفقیت برای ایجاد علم جدید. دو: نزول و انحطاط آشکار در تفکر و اقدام علمی پس از قرن سیزدهم میلادی است. همزمان با تحولات یاد شده در دنیای اسلام اروپاییان د ر دوره رنسانس دو کار اساسی کردند. 1- روح قوانینی رومی را زنده کردند. 2- ماهیت عقل گرایانه فلسفه یونان را به شکل موثری در کالج های خود سامان دادند و زیربنای مهمی برای دیدگاه علمی جهانی ایجاد کردند. و همزمان به آزمایش کردن فوق العاده بها دادند. اسکریپنرز در کتاب «اخلاق و روحیه پروتستانی در سرمایه داری» می گوید: « هنر بزرگ آزمایش کردن در دوره رنسانس حاصل اختلاط بی نظیر دو عنصر بود. یکی مهارت تجربی هنرمندان غربی بر مبنای صنعت گری و دو جاه طلبی های تعیین شده توسط جامعه و تاریخ. در واقع خود این رنسانس محصول بازیافت قوانین رم به همراه انتقال میراث فراموش شده یونانی در اثر تماس های ایجاد شده با مسلمین در جنگ های صلیبی بود. به گفته تینا استیفل در کتاب «انقلاب فکری» در اروپای قرون وسطی پژوهشی علمی به وجود آمد که حاوی اصول مهمی بود که تداوم آنها به علم نوین غربی منجر شد.

در این عصر پژوهش در اروپا از روش ریاضی و استدلال قیاسی بهره گرفت. و پژوهش عقلی و عینی در مورد طبیعت به منظور درک آن مطلوب و امکان پذیر شمرده شد. روش شناسی کاملاً تجربی یعنی مبتنی بر داده های حسی شکل گرفت و این پژوهشگران معتقد شدند که نظر کلیه مقامات و مردم عامه در رابطه با پرسش چگونگی عملکرد طبیعت اجتناب ورزند مگر تا جاییکه این اطلاعات از لحاظ عقلی قابل تایید باشند. هاف متعقد است که حقوقدانان در قرن 12 و 13 یک برنامه جدید و شجاعانه را آغاز کردند که محدودیت های قانونی نمونه ای قبلی را از منطق و استنتاج دگرگون کرده و بر آنها غلبه کرده اند. یک نظام جدید آفریدند که محدودیت های روش و منطق و همچنین آیین و سنت را که تحلیل را در چارچوب محلی قومی و دینی محبوس می کرد در هم شکست و روش جدیدی از تحلیل و ترکیب به وجود آورد که قادرشان ساخت که یک نظام قانونی جدید را با ویژگی کاربرد جهانی خلق کنند چون بر معیار عقل و قانون طبیعی استوار بود. در مرکز این انقلاب حقوقی نظریه جدید نحوه برخورد با یک گروه متشکل از مردم وجود داشت که مجموعه یا صنف نام داشتند. این نظریه مبتنی بر این اصل بود که بازیگران جمعی را می توان به عنوان یک واحد  محسوب کرد. دوام قانونی یافتن صنف و حق داشتن نماینده و وکیل برای گروه یا صنف منجر به شکل گیری شخصیت های حقوقی و جوامع حقوقی گردید و حتی منجر به حق نمایندگی یعنی تکامل حکومت و سوق دادن آن به سمت یک نهاد نمایندگی و مشروطیت شد که مبتنی بر همان نظریه حقوقی صنف که ماهیتاً یک قرارگاه عمده نهادی برای محدودیت های اساسی حکومت است. این امر ایجاد کننده یک نظم اجتماعی جدید شد که مفاهیم تازه و جدید عاملیت، تقابل، مسئولیت و نمایندگی را دارا بود.

در زمینه جامعه شناسی و فرهنگی اگر یک جامعه تولیدگر علم بخواهد تفکر علمی و خلاقیت فکری را به صورت کلی و دراز مدت حفظ کند و به حوزه های جدید رقابت و خلاقیت در قلمروهای چند جانبه آزادی وارد شود باید در درون آن گروه های بزرگی از افراد وجود داشته باشند که بتوانند نبوغ خود را به دور از محدودیت های به وجود آمده توسط مقامات سیاسی و مذهبی پیگیری کنند تا آنجا که به علم مربوط می شود افراد باید درک کنند که از موهبت عقل برخوردارند و جهان مجموعه ای عقلانی و منسجم فرض شود و سطوح مختلف نمایندگی و مشارکت و گفتمان جهانی باید موجود باشد. اروپاییان در این عصر تعداد زیادی موسسات مستقل و خود مختار آموزش عالی ایجاد کردند که دانشمندان زیادی را در خود جای داده بود. سپس کیهان شناسی قدرتمند از لحاظ روش شناسی و غنی از ماورالطبیعه ای را به آن وارد کردند که به صورت مستقیم بسیاری از جنبه های جهان بینی مسیحیت را به چالش کشید و آنها را در کرد آنها با تبدیل علوم طبیعی به گفتمان رسمی و عمومی آموزش عالی از طریق گنجانیدن کتابهای طبیعی ارسطو در برنامه درسی دانشگاه های آن دوره یک دستور کار بی طرفانه در مورد پژوهش طبیعت گرایانه نهادینه کردند.

مرتون در کتاب «ساختارهای هنجاری علم» از آداب علم نام می برد، این آداب در نظر او متشکل از چهار مجموعه از الزام های نهادی مرتبط با فعالیت علمی است که به ترتیب به صورت جهان گرایی، اشتراک گرایی، بی طرفی، شکاکیت سازمان یافته نام می گیرند.

اروپاییان در این دوره به نسبه چنین مفاهیمی را در حوزه های علمی و پژوهشی خود به کار گرفتند و چنین آدابی عملاً در قرن چهاردهم نهادینه شده بود. ولی برعکس مسلمانان در نهادینه کردن چنین آدابی در مدارس خود تا حال حاضر هم ناکام مانده اند. بیایید از حوزه های علمی در میان اجدادمان حرف بزنیم. آنها علم را به دو دسته: یک علوم داخلی (اسلامی) که شامل زبان عربی، شعر عربی، فقه، کلام و حدیث بود  و دسته دوم علوم خارجی (طبیعی) ریاضیات، هندسه، طب، کیمیاگری، نور و نجوم بود که گاهی این دسته را علوم پست نیز می نامیدند، تقسیم کرده بودند.  این تقسیم بندی خود گواه بر برتری شاخه اول از علوم را در ذهن آنان می داد. حتی در بعضی موارد علوم خارجی در مدارس اسلامی تدریس نمی شد که هیچ، تقبیح هم می شد. که این البته بیشتر به بعد از غزالی و تاثیر افکار او همتایانش می باشد.

اما  آموزش در میان اجدادمان.

هاجسون در کتاب «جسارت اسلام» می گوید «آموزش به طور عمومی به عنوان تدریس گفته و فرمول های ثابت و قابل حفظ کردن تصور می شد. که می توانست به صورت کامل بدون استفاده از فرایند تفکر فرا گرفته شود . یک جمله یا صحیح بود  یا غلط مجموعه صحیح ها را دانش می گفتند. شخص می توانست به مجموعه قابل دسترس جملات صحیح که در میراث او وجود داشت بیفزاید اما انتظار نداشت که جملات صحیح قدیمی را روشن کرده آنها را اصلاح نماید یا منسوخ کند]...[ . علم به صورت مجموعه ای ساکن و محدود به جملات تلقی می شد و حتی اگر تمامی جملات بالقوه ارزشمند حقیقتاً برای یک شخص در یک زمان مشخص ساخته نشده باشد».

دانشگاه ها و کالج های ما عملاً آموزشی وقفی بودند، علیرغم رایگان بودن تحصیل و خرج دادن محصلین از جانب متولین این نهاد خیریه ای یکی از ضعف های اساسی در همین جا بود. شخصی که وقف را انجام می داد خود تولیت آن را بر عهده می گرفت و عموماً قصد مذهبی در کار بود. خود به خود آموزش سایر علوم کم رنگتر شد هر چند که همواره در کتابخانه های این مدارس وقفی هم می شد کتابهایی در باب علوم خارجی پیدا کرد. در کل شخص متولی، تولیت این نهاد را به نفر بعد  از خود تفویض می کرد یا خواه یا ناخواه اداره این نهاد به دست دولت می افتاد حتی گاهاً این نوع مدارس طرفدار یک دیدگاه خاص فقهی و کلامی بودند و پیروان سایر دیدگاه ها را به خود نمی پذیرفتند ولی این به معنای عمومیت چنین جریانی نبود هر چند که در غرب نیز کلیساها برای خود کتابخانه ها و مدارسشان را هنوز هم حفظ کردند.

در هیچ کجای دانشگاه های ما هیئت علمی معنایی نداشت و دانشجویان در کشورهای ما با مراجعه به یک استاد خاص شروع به یادگیری یک علم کاملاً شخصی آن استاد و کپی برداری از کتاب او می کردند و در عین حال هیچ مدرک رسمی از جانب کالج یا دولت برای آنها صادر نمی شد و هیچ استانداردی در این میان نبود. یک استاد به صورت کاملاً شخصی این کار را انجام می داد و این یکی از نتایج فقدان نظریه های قانونی برای تشکیل گروه های مردمی و صنف بود. نبود  یک برنامه درسی ثابت و یک مدرک تحصیلی نهایی، عنصر رقابت را (که معمولاً همیشگی بود) بین کسانی که دائماً درگیر مباحثه بودند تشدید می کرد و از آنجا که هیچ گونه مرزبندی برای یک کار خوب انجام شده وجود نداشت، جر و بحث عمومی و دائمی با هدف نشان دادن توانایی های یک نفر و خارج کردن دیگران از صحنه رقابت های دائمی را به وجود آورد.

از طریق مباحثه بود که عالی بودن در یک زمینه علمی اثبات می شد وبرای آنکه یک فرد جایگاه بالاترین را به دست آورد باید ثابت می کرد که شکست ناپذیر است. این در حالی بود  که در قرن 13 در اروپا (برای مثال در دانشگاه های انگلستان) برای گرفتن مدرک از رئیس دانشگاه باید نه نفر از اساتید صلاحیت دانشجو را برای گرفتن آن مدرک تایید می کردند و از جانب رئیس دانشگاه نیز باید اطمینان حاصل می شد که دانشجو کتابهای مخصوص توصیه شده را خوانده است و بعداً یک مدرک رسمی و استاندارد از جانب آن دانشگاه به دانشجو اعطا می شد. ارنست رونان در کتاب« اسلام و علم در گفتمان ها و کنفرانس ها» عوامل ضعف ما خاورمیانه ای ها را 1- نژادی 2- استبداد سیاسی 3- موضوعات مربوط به روانشناسی عمومی4- عوامل اقتصادی 5- عدم موفقیت فلاسفه مسلمان در باب کردن استفاده از روش تجربی 6- تسلط مطلق بعضی نهادها بر آموزش علوم خارجی و 7- ظهور تصوف را به عنوان دلیل می آورند که در بعضی موارد استدلال ایشان قابل قبول نمی باشد.

در مقاله بعدی بر جوابیه ها و نظرات خود خاورمیانه ای ها و نظرات غربی ها در مورد دانش ما و چرایی عقب ماندگی مان بیشتر به کنکاش می پردازیم.

نویسنده کیومرث فتحی

 


 

نوشته شده توسط raman در 89/11/03 ساعت 18:42 موضوع | لینک ثابت


پان تركيست ها از دوران حكومت آتا ترك كوشيده اند.....

پان تركيست ها از دوران حكومت آتا ترك كوشيده اند كه ده ها  تمدن غير ترك را به سود خود، ترك قلمداد كنند.  به گفته ولاديمير مينورسكي خاورشناس معروف:

«هر جا كه پرسش حل نشده ای در زمینه فرهنگ قوم های شرق باستان پدید آید ترکان بی درنگ دست خود را همان جا دراز می کنند».

 

Pan Turkism, par minorsky dans ensycolpdie de islam, Livraison N. P. 924 Akopov

 

 

يكي از اين تمدن هاي درخشان و كهن كه دچار بازي سياسي پان ترك ها گرديده، تمدن سومري است. صد سال پيش كه دانش سومرشناسي در آغاز راه خود بود ، اشخاص مختلف نظريه هاي متفاوتي را درباره زبان سومريان ارائه كرده بودند. مثلا برخي نويسندگان زبان آن ها را افريقايي شمردند و بعضي زبان آنان را دراويدي و شماري ديگر حتا زبان آن ها را هندو اروپايي يا آلتايي يا اورالي پنداشتند.  مثلا كلوگ (سومرشناس) معتقد است كه زبان سومري را نمي توان از نظر ساختاري با خانواده زبان هاي فينوايغوري مقايسه كرد، بل كه اين زبان با زبان هاي حامي و بسياري از زبان هاي سوداني قابل مقايسه است. همچنين مين هاف (1915-1914) براي نخستين بار شباهت هاي زبان سومري و برخي زبان هاي آفريقايي (بانتو و حامي) را تشخيص داد (1).  امروزه پان تركيست ها براي اثبات تركي بودن زبان سومري، از صد سال پيش تاكنون، تنها نام يك   دانشمند را به ميان مي آورند. اين دانشمند، شخصي آلماني به نام هومل بود. از زماني كه هومل ادعاي تعلق زبان سومري را به خانواده اورال-آلتايي مطرح كرد، صد و ده سال مي گذرد.  در زمان هومل، تنها خود وي بود كه در ميان همه ديگر سومر شناسان به اين ادعا اعتقاد داشت. مثلا دانشمند بزرگ آن زمان، موريس جاستروي كوچك (  Morris Jastrow JR) كه استاد دانشگاه پنسيولونياي آمريكا (Pennsylvania) در سال 1906 بود، در باره ادعاي هومل مي نويسد:

«نظر هومل را در اين مورد مانند بسياري از مسائل ديگر تنها يك دانشمند قبول كرده است، آن دانشمند خود هومل مي باشد!  فهرست واژگان سومري، با مترادف هاي تصور شده تركي شان، كه او ترتيب مي دهد، اعتماد و اطميناني را به روش وي، القا نمي كند»  (2)

 امروزه حتا يك سومري شناس وجود ندارد كه زبان سومري را زباني تك خانواده اي نداند.

مقصود ما از يك دانشمند سومري شناس، پژوهشگري است كه مقالاتي را در مجلات بزرگ خارجي، كه مبتني بر شيوه ي نقد و مداقه اند، منتشر ساخته است و نه نويسندگاني كه كتاب هايي را به زبان تركي مي نويسند يا در نشريات كه به لحاظ سياسي پان تركيسم را تشويق مي كنند، مطالبي را منتشر مي سازند. ما در اين مقاله، به بسياري از اين مجلات گسترده كه بر شيوه ي نقد و مداقه مبتني اند، اشاره و مراجعه مي كنيم. اشخاصي چون صديق، زهتابی و هيئت هيچ مقاله اي را در اين مجلات معتبر ندارند و خود مي دانند كه نظريات شان را به طور خطرناكي، فقط پان ترك هاي مغزشويي شده پذيرفته اند.

با اين مقدمه، ما اين مقاله را به سه بخش تقسيم كرده ايم.  در بخش اول از چند مقاله متعلق به سومري شناسان و زبان شناسان،  و كتابهاي سومري درباره تك خانواده اي بودن زبان سومري نقل قول مي كنيم.  در بخش دوم بر اساس چند مقاله معتبر كه در پايگاه آذرگشنسپ موجود هستند تفاوت هاي فاحش دستور زبان سومري و زبان تركي را بررسي مي كنيم.  در بخش سوم  به فهرستي واژگاني كه فردي پان تركيست براي ما فرستاده بود نگاه مي كنيم و مي بينيم كه چگونه اين اشخاص براي تركي جلوه دادن زبان سومري، واژه هايي را از جانب خود جعل كرده و به زبان سومري نسبت داده اند. هم چنين براي مقايسه، شماري از واژگان سومري را كه با زبان هاي افريقايي و استراليايي و دراويدي و باسك و هندو اروپايي شباهت آوایی دارند، در ادامه نقل مي كنيم.   

بخش اول - نقل قول هايي از دانشمندان و كتاب هاي معتبر امروزي:

 

(الف)

"The isolated nature of Sumerian is further brought into relief when we take a look at certain typological features of the language. In contrast to all the surrounding languages, Sumerian has ergative argument marking and, as Nichols (1994) has shown, ergativity is relatively stable."

Prof.  Piotr Michalowski

University of Michigan

Ann Arbor

http://www-personal.umich.edu/~piotrm/cv1.htm 

ترجمه:

از بررسی نوع شناسی زبان سومری-تک خانواده بودن آن آشکارتر می شود .  بر خلاف زبانهای همسایه، زبان سومری ارگتیو می باشد و نیکلوس(1994) نشان داده است که ارگتیویتی

یک امر ثابتی است.

اصل مقاله:

The Life and Death of the Sumerian Language in Comparative Perspective

 

كه از اين جا بر گرفته شده:

http://www-personal.umich.edu/~piotrm

(ب(

 “Sumerian is a language isolate, meaning that it has no relatives living or dead (though there have been unsuccessful attempts to connect Sumerian to a number of languages).”

«زبان سومري، يك زبان منفرد است، بدين معني كه هيچ نسبتي با زبان هاي زنده و مرده ندارد (هرچند تلاش هاي انجام شده براي ارتباط دادن زبان سومري با تعدادي از زبان هاي ديگر، ناموفق بوده است)».

http://ccat.sas.upenn.edu/psd/

Prof.  Steve Tinney, Middle Eastern Languages, Sumerian specialist

 

درباره كار و موفقيت اين سومر شناس بزرگ از دانشگاه پنسيلوانيا مي توانيد اين جا بيش تر بخوانيد:

http://news.nationalgeographic.com/news/2002/07/0723_020724_cuneiform.html

(پ(

“Sumerian is an isolated language: there is no evidence that it is

related to any other language at all, living or dead.  It certainly

cannot be connected with Indo-European (IE) or Semitic, nor can these

two be related to each other.”

«زبان سومري، زباني منفرد و مجزاست: مدركي در دست نيست كه نشان دهد اين زبان با هر زبان ديگري، مرده يا زنده، خويشاوندي داشته است. اين زبان يقينا ارتباطي با زبان هاي هندواروپايي يا سامي نداشته و نمي توان اين دو را با يكديگر ارتباطي داد».

Prof. Larry Trask                                      

COGS

University of Sussex

Brighton BN1 9QH

UK

http://www.sussex.ac.uk/linguistics/profile2712.html

larryt@cogs.susx.ac.uk

(ت(

 

"Sumerian is an isolate, a language with no known relatives.  It can't be 

placed in any language family at all."

     -Steven Schaufele, Ph.D., Asst. Prof. of Linguistics, English

«سومري زباني منفرد است، زباني با خويشاوندان ناشناخته. اين زبان را در هيچ خانواده ي زباني نمي توان جاي داد».

-Steven Schaufele, Ph.D., Asst. Prof. of Linguistics, English

Department Soochow University, Waishuanghsi Campus, Taipei 11102, Taiwan

(ث(

يكي از كتابهاي مشهور كه مورد استفاده تدريس زبان سومري مي باشد كتاب:

John Hayes, University of California, Berkeley  

"Sumerian"  2nd printing June 1999, Languages of the World/Materials 68,

LINCOM EUROPA, Paul-Preuss-Str. 25, D-80995 Muenchen, Germany.

در مقدمه این کتاب می خوانیم:


”Sumerian has the distinction of being the oldest attested language in
the world. Spoken in the southern part of ancient Mesopotamia, the
Iraq of today, its first texts date to about 3100 BCE. Sumerian died
out as a spoken language about 2000 BCE, but it was studied in the
Mesopotamian school system as a language of high culture for almost
two thousand more years. A language-isolate, Sumerian has no
obvious relatives.  Typologically, Sumerian is quite different from
the Semitic languages which followed it in Mesopotamia. It is
basically SOV, with core grammatical relationships marked by affixes
on the verb, and with adverbial relationships marked by postpositions,
which are cross-referenced by prefixes on the verb. It is split
ergative; the perfect functions on an ergative basis, but the
imperfect on a nominative-accusative basis.

Because Sumerian is an isolate, and has been dead for thousands of
years, special problems arise in trying to elucidate its
grammar. There are still major challenges in understanding its
morphosyntax, and very little is known about Sumerian at the discourse
level. This volume will describe some of the major questions still to
be resolved.

 

ترجمه:

زبان سومري اين امتياز را دارد كه كهن ترين زباني است كه اسنادي از آن به جا مانده است. نخستين متن هاي كشف شده از اين زبان كه در نواحي جنوبي ميان رودان (بين النهرين) باستان، عراق امروزي، رايج بوده، به 3100 سال پيش از ميلاد مربوط مي شود. سومري، به عنوان زباني گفتاري، دو هزار سال پيش از ميلاد متروك شد اما تقريبا تا دو هزار سال پس از آن هم اين زبان به عنوان زبان "فرهنگ والا" در مدرسه هاي ميان رودان تدريس مي شد. سومري زباني جدا است و بطور مشخص وابسته به هيچ خانواده اي نيست. از ديدگاه گونه شناختي، زبان سومري با زبان سامي كه جايگزين آن در ميان رودان شد كاملا فرق دارد. ساختار جمله در زبان سومري به صورت «فاعل، مفعول، فعل» است. روابط دستوري در اين زبان با «وند» هايي كه به فعل اضافه مي شوند تعيين مي گردد و قيدها نيز بصورت «پي بست»  در جمله مي آيند. اين پي بست ها به وسيله ي پيشوندهاي متصل به فعل ارجاع داده مي شوند. همچنين روابط دستوري در اين زبان، ارگاتيو و گسسته است و از اين جهت، در ساختارهاي ارگاتيو بهترين بازدهي را دارد و در ساختارهاي فاعلي- مفعولي بازدهي كمتري دارد.  چون سومري زباني تك خانواده اي است و نيز هزاران سال است كه از آن استفاده نمي شود، تعيين دستور اين زبان دشواري هاي ويژه اي را فرا روي پژوهشگران قرار مي دهد. هنوز چالش هاي بزرگي در تشخيص ترتيب تكواژها در اين زبان وجود دارد و شناخت ما از زبان سومري در سطح گفتمان بسيار اندك است.

توضیح چند مفهوم زبان شناسی:

Post position را در فارسي هم پي بست و هم پس آيند ترجمه كرده اند. از ديدگاه من چون ممكن است واژه ”پس آيند“ با ”پسوند“ اشتباه شود، بهتر است از پي بست استفاده كنيم. پي بست، واژه يا عبارتي است كه واژه يا عبارت پيش از خود را تعريف مي كند. براي مثال در عبارت ”poets bold and free“ كه يعني شاعران شجاع و آزاد، bold and free پي بست poets است.

 

ergative به حالتي گفته مي شود كه در آن مفعول فعل متعدي مي تواند بدون تغيير در معنا در نقش فاعل فعل لازم بكار گرفته شود. براي مثال در زبان انگليسي، فعل open در دو جمله  I opened the door و The door opened به ترتيب در قالب فاعلي و مفعولي آمده است بدون آنكه ما با استفاده از قانون هاي دستوري و فعل كمكي was بخواهيم در آن نغييري ايجاد كنيم.

 

discourse يا سخن، گروهي از جمله هاي معنادار، پيوسته، و هدفمند را مي گويند. پس آنرا با جمله اشتباه نگيريد.

  

(ج(

 

The School of Oriental and African Studies

(SOAS), University of London.  In their Sumerian Language Studies Brochure:

 

The  School of Oriental and African Studies(SOAS), University of London.  In their Sumerian Language Studies Brochure:

“Sumerian, the oldest known written language in human history, was spoken in Mesopotamia (modern Iraq and peripheral regions) throughout the third millennium BC and survived as an esoteric written language until the death of the cuneiform tradition around the time of Christ.  The Sumerian language, which is related to no other known tongue, was only properly deciphered this century. A considerable literature in Sumerian is currently being reconstructed from fragmentary clay tablets housed in the museums of the world.“

«زبان سومري، كهن ترين زبان شناخته شده مكتوب در تاريخ بشر، در ميان رودان (عراق كنوني و مناطق پيراموني آن) در سراسر هزاره سوم پيش از ميلاد و به عنوان يك زبان مكتوب محرمانه تا زمان از ميان رفتن تداول خط ميخي در حوالي عصر مسيحيت، برجاي بود. زبان سومري، كه با هيچ زبان شناخته شده ديگري خويشاوندي ندارد، صرفا در اين سده به درستي رمزگشايي گرديد. عمده ي متون سومري عموما براساس الواح رسي شكسته ي محفوظ در موزه هاي جهان نوسازي گرديده است».

(چ(

 

Kramer, Samuel, Noah 1963. The Sumerians. Chicago: University of Chicago Press.

 “In vocabulary, grammer, and syntax, however, Sumerian still stands alone and seems to be unrelated to any other language, living or dead”.

«واژگان، دستور، و نحو زبان سومري همچنان بر يگانگي پاي مي فشارد و به نظر مي رسد با ديگر زبان ها، زنده يا مرده، فاقد خويشاوندي است»

 (ح)

 

 

Encyclopedia Britannica. 2004: Under Sumerian Language

 

language isolate and the oldest written language in existence. First attested about 3100 BC in southern Mesopotamia, it flourished during the 3rd millennium BC. About 2000 BC, Sumerian was replaced as a spoken language by Semitic Akkadian (Assyro-Babylonian) but continued in written usage almost to the end of the life of the Akkadian language, around the beginning of the Christian era. Sumerian never extended much beyond its original boundaries in southern Mesopotamia; the small number of its native speakers was entirely out of proportion to the tremendous importance and influence Sumerian exercised on the development of the Mesopotamian and other ancient civilizations in all their stages.

 

 

«زبان سومري، زباني منفرد و كهن ترين زبان مكتوب موجود است. اين زبان براي نخستين بار در حدود 3100 پيش از ميلاد در جنوب ميان رودان گواهي گرديده و در طول هزاره سوم پ.م. رشد و توسعه يافته است. در حدود 2000 پيش از ميلاد، زبان سومري به عنوان زباني محاوره اي، با زبان سامي اكدي (آشوري- بابلي) جاي گزين شد اما كاربرد كتبي آن كمابيش تا پايان حيات زبان اكدي، در حوالي آغاز عصر مسيحيت، ادامه داشت. زبان سومري هرگز بسيار فراتر از مرزهاي اصلي خود در جنوب ميان رودان توسعه نيافت؛ شمار اندك گويندگان بومي اين زبان، تناسبي با اهميت عظيم و تأثيرات زبان سومري بر توسعه تمدن ميان رودان و تمدن هاي ديگر، در همه مراحل آنان، نداشت».

(خ)

كتاب ها و اسناد ديگر كه نگارنده به آن ها رجوع كرده است:

M.L. Thomsen, The Sumerian Language: An Introduction to Its History and Grammatical Structure; Copenhagen 1984

J.L. Hayes, A Manual of Sumerian Grammar and Texts; Malibu 1999

B. Alster, Proverbs of Ancient Sumer: The World's Earliest Proverb Collections, 2 vols; Bethesda, Maryland, 1997.

Encyclopedia of the Ancient World / editor, Sharon Grimbly.

- London : Fitzroy Dearborn, 2000

تا آن جا كه نگارنده تحقيق كرده است، كتاب نخستين و سومين، كتاب هاي درسي سومري شناسي در بزرگ ترين دانشگاه هاي امريكا مانند Berkeley , Stanford , Pennsylvania مي باشند. 

نتيجه بخش اول:  هيچ يك از دانشمندان و سومري شناس كنوني زبان سومري را تركي نمي داند!  البته توده اي هاي سابق و پان تركيستان تركيه كه همواره و متكبرانه فضل فروشي مي كنند  اما هيچ مقاله اي در نشريات معتبر (نه مجله هاي پان تركي!) جهان درباره زبان سومري ندارند، خارج از بحث ما هستند. 

بخش دوم - رد ادعاهاي گزاف پان تركيستان  

در سال 1971 فردي مجارستاني مقاله اي در مجله معتبر جهانی CA   درج و ادعا كرد كه زبان مجاري و تركي و اورال و آلتايي يكي از بازماندگان زبان سومري مي باشد. ولي از طريق گونه شناسي زبان ها نمي توان همريشگي آن ها را ثابت كرد و حتا پيوند فرضي ميان دو خانواده زباني اورال- آلتايي نيز اثبات نشده است   (Britannica: Ural and Altaic) چه برسد به سومري و زبان هاي اورالي و زبان هاي آلتايي.    استدلال اين فرد درست مانند استدلال پان تركيستان است. زيرا اين فرد مي گفت چون زبان سومري التصاقي است پس زبان مجاري و سومري از يك خانواده اند. همچنين فرد ياد شده با استفاده از چند واژه مجعول سومري و تلفظ غير واقعي و تغيير معني آن ها مي خواست بگويد كه لغت هاي مشترك بسياري ميان زبان سومري و مجاري موجود است!!  ما متن اصلي انگليسي پاسخ بيش از ده زبان شناس و سومري شناس بزرگ را به اين شخص افراطي در آذرگشنسپ از CA   درج كرده ايم. در زبان مجاري مانند زبان تركي ريشه كلمات همواره ثابت است و لغات با افزودن پسوند هاي متفاوت به ريشه كلمات ساخته مي شود. براي همين در دوران گذشته يعني (60) سال پيش اشخاصي بودند كه فرض مي كردند اين دو زبان از يك ريشه اند. اما همانطور كه در بالا تذكر داديم نظر همه منابع معتبر بر اين است كه اين دو خانواده (اورالی و التایی) از هم جدا هستند.  همچنين ادعاي يكي دانستن ريشه زبان تركي و سومري كلا باطل است. پيشوندها و پسوندها در ساختار واژگاني زبان سومري، آزادانه به كار مي روند. سومري از اين نظر با ديگر زبان هاي پيوندي آسيايي، مانند اورالي-آلتايت، دراويدي، ژاپني، و كره اي فرق دارد؛ از اين رو كه در اين زبان ها در هنگام صرف فعل، اسم، يا ضمير، تنها از پسوندهاي معيني مي توان استفاده نمود.

در ادامه، به برخي از پاسخ هاي زبانشناسان به اين افراط گر مجاري، نگاهي مي افكنيم.  همين گفتارها در جاي خود، ادعاي پان تركيستان را نيز ابطال مي كند زيرا استدلال شان درست مانند آن فرد مجاري است. برخي از نوشته هاي اين دانشمندان را در اين جا مي خوانيد. اصل مقاله همان طور كه اشاره كرديم در بخش اسناد در پایان این مقاله وجود دارد. 

«اين واقعيت كه زبان سومري در عين پيچيدگي، به خوبي شناخته شده است، در صدسال گذشته بسياري را وادار كرده تا دست به قلم برند و اين زبان را در عمل به همه زبان هاي موجود در سرزمين هاي ميان پلي نزيا و آفريقا ارتباط دهند. نويسندگان چنين پژوهش هايي به گونه اي استوار و قابل اعتماد اين نكته را اثبات مي كنند كه يا زبان خودشان يا زباني كه به آن علاقه مند شده اند به زبان سومري باستان مربوط است. قاعده ي اي نگونه پژوهش ها آن است كه پژوهشگران يادشده، چند واژه ي شبيه به واژگان سومري و تعدادي از ويژگي هاي زباني سومريان را كه از بافت متن ها برداشته شده و مي تواند با ويژگي هاي دستوري چند زبان ديگر هم شباهت داشته باشد،  به عنوان دليل ادعاي خود مطرح مي كنند.»  

« تقسيم زبان ها به دو گونه ي «پيوندي» و «تصريفي» تنها بخشي از كل ساختار زبان را، كه ساخت شناسي واژگاني ناميده مي شود، دربر مي گيرد. شباهت ساخت شناسي واژگاني ميان دو زبان، لزوما به معناي همريشه بودن آن دو زبان نيست.» 

براي مثال، همه زبان هاي زير زبان هايي پيوندي هستند، اما در گروه هايي متفاوت قرار داده مي شوند:

زبان هاي آفريقايي همچون بانتو، سواحيلي…..؛

زبان هاي دراويدي همچون تاميل و مالزيايي…..؛

زبان هاي بومي استراليا…؛

زبان هاي بومي آمريكا…؛

زبان هاي قفقاز همچون گرجي و چچني و لازي و اودي و لزگي..؛

زبان هاي هند و اروپايي همچون زبان تخاري و تا اندازه اي كمتر زبان هاي آلماني؛

زبان هاي پلي نزيايي.

و  زبان هاي اورالي،

و همچنين زبان هاي آلتايي    

نويسنده اي در اين باره مي گويد: «براي مثال، تخاري كه زباني هندواروپايي است، همانند سومري و مجاري، زباني پيوندي به شمار مي رود، اما هيچ كس زبان تخاري را  به اين دو زبان ربط نمي دهد.  در نتيجه سالها پژوهش بر روي بسياري از زبان ها از نظر پيوندي، تصريفي، يا جداگانه بودن زبان كه موضوعي پرسابقه است ولي امروزه مورد ترديد قرار دارد، من به اين نتيجه رسيده ام: از ديدگاه من، اين مفاهيم سه گانه (پيوندي، تصريفي، و جداگانه) حداكثر، مراحلي است كه زبان ها ممكن است يا بايد در گذر قرن ها از آن عبور كنند. همچنين از نظر من، چگونگي دسته بندي زبان ها به ويژگي هاي بنيادين آن ها بستگي دارد. براي مثال، زبان انگليسي را امروزه به عنوان زباني مستقل مي شناسيم، اما اين نكته پذيرفته شده است كه اين زبان پيش تر تصريفي بوده است و آثار تصريفي بودن هنوز در ساختار فعل هاي آن باقي است. اما اگر به گروهي از واژگان مانند "parent, parenthood,…" ، "man, manly, manliness,…" ، و "rest, restless, restlessness,…"  توجه كنيم، ديگر نمي توان ويژگي هاي پيوندي، به معناي كلاسيك را، در آن انكار كرد.» 

همچنان كه همه مي دانند، زبان عربي و زبان كردي از لحاظ ساختار لغت هر دو زباني تصريفي مي باشند ولي تا به حال هيچ كس ادعاي هم خانواده بودن اين دو زبان را نكرده است.  ساختار لغت تنها يكي از ده ها ابعاد يك زبان مي باشد.  اما همان طور كه اشاره كرديم زبان سومري حتا در شيوه ساختار لغت با زبان هاي تركي و مجاري بسيار فرق دارد. پيشوندها و پسوندها در ساختار واژگاني زبان سومري، آزادانه به كار مي روند. سومري از اين نظر با ديگر زبان هاي پيوندي آسيايي، مانند اورالي- آلتاي، دراويدي، ژاپني، و كره اي فرق دارد؛ از اين جهت كه در اين زبان ها در هنگام صرف فعل، اسم، يا ضمير، تنها از پسوندهاي معيني مي توان استفاده نمود.

برخلاف تركي، زبان سومري زباني ارگاتيو است و ارگاتیوتی همانطور که به آن اشاره شده است امری است ثابت تر در دوران تاریخ یک زبان. زبان پهلوي (و بطور كلي زبان هاي فارسي ميانه)، همانند زبان كردي جديد، ارگاتيو گسسته بوده اند. در زبان فارسي ميانه (و نيز در زبان هاي هندو آريايي ميانه، هندي جديد، پنجابي، راجستاني، ماراتي، و سندي) «زمان گذشته» در هندو اروپايي اصلي (در قالب استمراري، گذشته كامل، و ماضي نامعين) فراموش گرديد و جاي خود را به ساختاري داد كه اسم مفعول مجهول را دربر مي گرفت. براي نمونه در مورد فعل هاي متعدي، جمله ي I hit him تبديل شد به He (was) hit by me . در نتيجه ساختاري به وجود آمد كه در آن مفعول در حالت مستقيم (نهادي) و فاعل در حالت غيرمستقيم (حالت ملكي قديم در زبان هاي ايراني، و حالت ابزاري قديم در زبان هاي هندو آريايي) قرار گرفت.

«تعريف ارائه شده از ويژگي گونه شناختي پيوندي بودن زبان ها بسيار ضعيف است. چراكه اين ويژگي اساسا از اهميت چنداني برخوردار نيست. چنان كه يك فرد با مشاهده صدق كردن ويژگي ياد شده در زبان هاي قفقازي، اورالي، و آلتاي مي تواند به سادگي به كم اهميت بودن آن پي ببرد.

زبان سومري در بسياري از موارد كاملا با زبانهاي اورالي فرق دارد. براي نمونه، در زبان هاي اورالي صرف فعل تنها به وسيله پسوندها صورت مي گيرد، اما در زبان سومري علاوه بر پسوندها، انواع گوناگوني از پيشوند وجود دارد كه به فعل افزوده مي شوند. ضماير مفعولي، وجه نماها و مفاهيم واژگاني به واسطه اين پيشوندها تعيين مي شوند. براي نشان دادن تعدد و نيز شدت يك حالت «بن» در زبان سومري مي تواند تكرار شود؛ حال آن كه اين ويژگي در زبان هاي اورالي(و التایی) وجود ندارد. درهر صورت،  ويژگي هاي مربوط به گونه شناسي زبان ها حداكثر مي تواند يافته هايي آزمايشي به شمار آيد و نمي توان آن ها را سندي بر ارتباط ديرين دو يا چند زبان دانست».

«اگر همريشه بودن تكواژهاي موجود در دو زبان را نتوان با استفاده از قوانيني پايدار اثبات نمود، همانندي ساختار جمله در آن دو زبان به هيچ وجه نمي تواند دليلي بر همريشه بودن آن ها باشد. چنان كه زبان انگليسي جديد با داشتن بن هاي تك هجايي بسيار و تعداد اندكي «دگرواژ»، از نظر برخي ويژگي هاي ساختاري بيشتر شبيه به زبان چيني است تا زبان هاي آنگلوساكسون، لاتين، و روسي. در هر صورت گونه هاي ساختاري زبان ها كم شمار هستند و حدود 3000 (يا بيش از 3000) زبان موجود در جهان را فارق از ريشه ي آن ها مي توان از نظر ساختاري به چند دسته تقسيم نمود. به علاوه، كلوگ (سومرشناس) معتقد است كه زبان سومري را نمي توان از نظر ساختاري با خانواده زبان هاي فينو- ايغوري مقايسه كرد، بلكه اين زبان با زبان هاي حامي و بسياري از زبان هاي سوداني قابل مقايسه است. همچنين «مِين هاف» (1915-1914 (براي نخستين بار مشابهت هاي زبان سومري و برخي زبان هاي آفريقايي (بانتو و حامي) را تشخيص داد». 

نتيجه:  

تفاوت هاي بسياري از لحاظ ساختار لغت و دستور زبان بين زبان هاي سومري و زبان هاي التايي و اورالي وجود دارد و ادعاي پان تركيستان در اين زمينه هم كاملا پوچ هست. 

بخش سوم: جعليات پان تركيستان درباره لغت و عددهاي سومري. 

يكي از پان تركيستان چند ماه پيش از نوشتن اين مقاله يك فهرست لغت همانند سومري و تركي براي ما فرستاد. وي با تصور اين كه من دسترسي به لغت نامه سومري ندارم گمان مي كرد كه مي تواند چند لغت سومري را جعل كند و بعد ادعا كند كه زبان سومري و تركي از يك خانواده مي باشند. اين فهرست لغات هيچ شباهتي با واژگان موجود در لغتنامه معتبر سومري كه در اينترنت موجود هست نداشت.  اين لغت نامه معتبر در اين صفحه موجود مي باشد:

http://www.sumerian.org/

و در آذرگشنسپ اين لغتنامه را جا داده ايم كه:

 

Sumerian Lexicon (2000)

 

ما اينجا به واژگان بسيار ساده يعني مادر و پدر نگاه میفکنیم.   اين پان تركيست مي گويد كه واژه مادر در تركي (آنا) با واژه سومري امه (ama) يا اوما (umum) از يك ريشه است. اما وي مثلا زبان عربي و لغت «ام» (Omm) را كه همصدا با واژه متناظر سومري مي باشد، ناديده گرفته است.  همچنين در فارسي و  انگليسي لغت ماما و مام هم با اين واژه سومري همصدا است. دوباره خواننده را به مطالعه نقل قول هفتم در بخش دوم اين مقاله رجوع مي دهيم.  همچنين اين پان تركيست ادعا مي كرد كه واژه «آبا» در سومري همسان واژه آتا در تركي مي باشد.  دوباره ما اينجا اشاره مي كنيم كه آبا در عربي درست مانند آبا در سومري مي باشد.  و پاپا در فرانسوري و بابا در فارسي هم از نظر صوتي شبيه به آبا سومري هستند. همچنين اپا در الماني يعني پدر و با وجود تغيير پ به ب در بسياري از زبان ها - آلماني ها هم مي توانند به شيوه پان تركيست ها ادعا كنند كه زبان سومري يك زبان آلماني است. 

درباره اعداد سومري اين پان تركيست فراتر رفته است و مدعي شده است كه عدد «دو» در زبان سومري  ikki هست!  زيرا عدد دو در زبان تركي iki- مي باشد.  اما با تحقيق در يك لغتنامه سومري و اکادی ما اين عدد ها را يافتيم:

 

 

1

diš, aš

 Išten

2

min

 Šina

3

 Šalaš

4

limmu

 Erbe

5

ia

 hamiš

6

 šediš

7

imin

 sebe

8

ussu

samane

9

ilimmu

tiše

10

u

 ešer

11

u-diš (?)

ištenšeret

13

 

šalaššer

17

 

sebešer

20

niš

 ešra

30

ušu

šalaša

40

nimin

 erba

50

ninnu

 hamša

60

giš, geš

 šuši

100

 

me'at

600

gešu

nerum

1000

lim

limum

3600

šar

 šarum

 

 

و همچنان كه مي بينيد عدد دو در زبان سومري «مين» تلفظ مي شود و هيچ شباهتي حتا آوايي با عدد «ايكي» در زبان تركي ندارد.  البته اگر به شيوه پان تركيستان عمل كنيم ما مي توانيم بگوييم كه «مين» همان «بين» الاتین هست و واژه binary يعني دو در زبان لاتین!  همچنين اين شخص ادعا كرد كه واژه سه در زبان سومري درست مانند واژه سه در زبان تركي هست! اما واژه سه در زبان سومري (ایش) هست و واژه سه در زبان تركي «اوچ»!  در زبان سومري كه شمارش بر اساس 60 و نه 10 مي باشد عدد 3600=60*60  هم 1000=10*10 مي شود.  اگر ما بخواهيم به شيوه پان تركيستها عمل كنيم چون عدد 3600 در سومري شار هست ما بگوييم كه واژه هژار(كردي)=هشار=شار.  يا واژه شيش=اش.  فهرست عددهای بالا نشان می دهد که بسیاری از عددهای زبان سومری و آکادی(یک زبان سامی) از یک ریشه  هستند. 

 كلمات ديگري هم هستند كه در سومري و هر زباني ممكن هست نزديك باشند. مثلا كلمه اب در زبان سومري يعني درياچه و اين با آب فارسي و هندو اوروپايي ربطي ندارند.  همچنين پان تركيستان مي گويند که اسامی خدایان در زبان سومري  كه  یکیش دينگير مي باشد، همان واژه تنگري است. ولي واژه تنگري در زبان تركي يعني آسمان و واژه دينگير در زبان سومري بنا بر لغتنامه اينترني سومري(3) از دو واژه دي + گير ساخته شده و دي در زبان سومري معني داد را مي دهد و گير معني برآوردن و رساندن را دارد.

با اين شيوه مي شود مانند پان تركيستان گفت كه واژه دادگر فارسي و دينگير سومري يكي هستند!

براي تفريح خواننده ما واژگان مشابه زبان هاي هندو اروپايي و به خصوص زبان هندو اروپايي لاتويان را با سومري در اين جا از اينترنت گرفتيم:

 

Sumerian and PIE

 

Sumerian and PIE 2

 

Sumerian and proto-Indo-European Lexical Equivalence - Latvian Comparison 1

 

Sumerian and proto-Indo-European Lexical Equivalence - Latvian Comparison 2

همچنين در اين جا شباهت زبان تاميل و سومري که در چند مجله معتبر به ان اشاره شده است:

به اسناد (1) نگاه کنید.

و همچنین به اینجا:

Lexical Correspondences between Sumerian and Dravidian

 

Sumerian si-in and Old Tamil cin: A study in the Historical Evolution of the Tamil Verbal System

 

Sumerian :TAMIL  of the First CaGkam

و در اين جا مشابهت زبان باسك و سومري:

Sumerian and Basque

و در اين جا تشابه زبان افريقايي و سومري:

(به اسناد (1) نگاه کنید) 

و در این جا تشابه زبان استرالیایی و سومری:

Austric relationship of Sumerian Language

 

البته از ديد پان تركيستان همه اين زبان ها(حتی هند و اروپایی و دراویدی..) تركي مي باشند؛ چرا كه آنان همه زبان هاي دنيا را از ريشه تركي مي دانند! اين فهرست تشابهي را كسي در دنيا علم جدي نمي گيرد زيرا اولا مانند فهرست پان تركيست ها ممكن است بيش از حد غلط و تحريف شده باشند.  ثانيا اگر پان تركيست ها فكر مي كنند كه زبان سومري و تركي از يك شاخه اند به جاي اين همه هياهوگري و زبان بازي بهتر است مقاله اي را به يك مجله معتبر جهان بفرستند و تلاش كنند كه نظر همه دانشمندان امروزي را عوض كنند. اما حال كه پان ترك ها از انجام دادن چنين عملي ناتوان اند  و دست هاي خود را در برابر محافل علمي جهان كاملا خالي و تهي مي بينند، شايسته است به خود بيايند و چشمان خويش را بر روي حقايقي كه تاكنون از درك آنان غافل بودند، باز كنند.

اسناد:

Responses to Sumerian-Ural-Altaic Affinities (CA 1971) 

A New Aspect of the Sumerian Question  (AMJSLL 1906) 

Sumerian Lexicon (2000)

On the Idea of Sumerian-Uralic-Altaic Affinities (CA 1973)

Are the Sumerians and the Hungarians or the Uralic People Related?    (CA 1976)

 

 

 


 

نوشته شده توسط raman در 89/11/03 ساعت 18:36 موضوع | لینک ثابت


نفت خورها به بهشت نمی روند!

نفت خورها به بهشت نمی روند!

نیکفر در مقاله نه چندان جدیدش «ایمان و تکنیک» که به خیلی جاها سرک کشیده است، مدل توسعه کشورهای اسلامی را بر دو نوع می داند. «یک «مدل خلقی» که با ایده های شبه سوسیالیستی مشخص می شود و در کشورهایی مثل الجزایر، لیبی، سوریه و عراقِ روزگار بعثی ها و مصر دوران ناصری ها پیاده شده است و عاقبت کار در این مدل بر همگان معلوم شد. مدل دو «مدل کویتی» که در عربستان، کویت، امارات و حوزه خلیج اجرا شده، این مدل نیازی به بسیج خلق ندارد. و هر کاری به کمک به نفت پیش می رود. حاکمان ترجیح می دهند مردم استراحت کرده و ساکت باشند و در مصرف هر چه می توانند مدرن تر باشند، اما ساختار قدرت دست نخورده باقی بماند. شرط امکان این چنین مدلی نفت است»

. نفت طلای سیاه، که هم دم آتشین اژدهای فلاکت ماست و سراب رویاهایمان در کویر لم یزرع خاورمیانه. تقریباً پس از پیدا شدن چاه های نفت رقابت قدرتها و شرکت های استعماری بر سر دخالت و چپاول آغاز می شود. و در داخل باندهای مافیایی قدرت شکل می گیرد و عملاً نفت ریسمانی می شود که هم بز سیاستمان و هم سمند رویاهایمان در شعاع بوی خود محدود می کند. به لطف تحلیل هایی که تروریست های کت و شلوار پوش شبکه های الجزیره و العربیه و روزنامه های منطقه در جولانگاه فکر بسته ما منفجر می کنند. غلیان نفت زادگاه آرزوهایمان نیز گشته است و نیز در آن سوی دنیا دیوانی که مدام در حالت نقشه کشی برای دزدیدن این گنج مایند. رابطه نفت با ما حتی به اسطوره هایمان در سومر باز می گردد. در آنجایی که «اوت ناپیشتیم دور» کشتی خود را با قیر، قیر اندود می کند. در جایی که زیگرات های ما با قیر، قیر اندود می شوند. و حتی بر چوب های آتش آزمایش گناه سهراب نیز نفت سیاه می ریزند. اما آن نفت کجا و این کجا!

آنجا نفت ماده بد بویی بود که در نهایت یک دود شیطانی داشت ولی حالا این بو که با خون هزاران انسان نیز آغشته گشته کفتارهای عالم را به دور خود جمع کرده است. از کله مردان سیاست و اقتصاد بگیر تا کله مامه شه‏می و داده توبی (زوج بقال سر محله ما) بوی نفت می دهد و همه چیز حول نفت می چرخد اما چرا. در این سیاهه قصد نگارنده بیان این نیست که ثروت های ملی فی النفسه بد اند یا ما باید پول نفت هایمان را از روی حماقت به جیب بیگانگان سرازیر سازیم، بلکه بیان این نکته است که آیا واقعاً نفت واجد چنین جایگاهی است. آیا ما بدون نفت از گرسنگی می میریم. آیا نفت یک موهبت است که از فرط خوشبختی ما زیر(...) ما سبز شده است. و ما باید از خوشحالی بشکن بزنیم و یا از حسرت آن ثروت های افسانه ای چپاول شده، بسوزیم. هر چه باشد نفت موتور تحولات خاورمیانه از صد سال پیش شده است، حتی برد آن در حال حاضر در شورش سنی های عراقی که از بی نفتی ایالت آینده شان می سوزند و یا ریاست جمهوری احمدی نژاد که با قول آوردن پول نفت بر سر سفره مردم به قدرت رسید، را می توان دید.

اینها همه ناشی از دیدگاه یک خاورمیانه ای در مورد نفت است. باز هم ذهن اسطوره پرور ما، اسطوره ای آفرید. راستی زیگورات الهه سیاه نفت را کجا بسازیم!؟

یکی از مهمترین شاخص های توسعه در جهان درآمد سرانه است. حتی اندیشمندان معتقدند که درآمد سرانه بالا کلید دموکراسی و آزادی است.(البته با چند دموکراسی استثناً فقیر) اما اینجا در خاورمیانه دموکراسی و آزادی حتی در کنار درآمد سرانه بالا نیز بسیار واژه های غریبی هستند. درآمد سرانه کشورهای منطقه قابل رقابت با اکثر کشورهای دنیاست ولی در دنیایی متفاوت یعنی دنیای نفتی ما. خاورمیانه زادگاه هزاران تروریست انتحاری است که در چهار گوشه جهان مشغول به ترکاندن خود هستند. خاورمیانه بهشت دیکتاتورهاست و با اقتصادی مصرفی و فلج که اقتصاد آن فقط از شاخ آفریقا بهتر است. تولید ناخالص ملی بیشتر از 21 کشور عربی چیزی در حدود نصف تولید ناخالص ملی کره جنوبی است!!! اما ما که به دنبال ریشه یابی تروریسم و چرایی آن نیستیم ولی یکی از بزرگترین دلایل فلج اقتصادی ما و دیکتاتوریهای حاکم بر خاورمیانه را می دانیم، همین ماده شیطانی بد بو یعنی نفت!!!

هدف هر دولتی فی النفسه بسط قدرت خود می باشد. قدرت هر دولتی ناشی از درآمدهای آن دولت می باشد و منبع درآمد دولت های غیر خاورمیانه ای (غیر نفتی) مالیات می باشد. اما چرا؟ هیچ آدم جدول ضرب بلدی در دنیا دوست ندارد از او مالیات بگیرند، ولی تمام دولت ها به اجبار مالیات می گیرند و تازه به دنبال مالیات بیشتر هستند. مالیات بیشتر تنها از طریق درآمد بیشتر مردم قابل وصول است چون دولت به دنبال مالیات بیشتر است، پس به دنبال آن است که زمینه های قانونی و نهادی لازم برای توسعه اقتصادی و افزایش درآمدهای جامعه را فراهم آورد تا از درآمد بیشتر مردم مالیات بیشتر بگیرد!! این هم بدبینانه ترین حالت (توهم توطئه).

مالیات یعنی شروع خدمات و پاسخگویی و مدیریت خوب و در نهایت آزادی. همین داد و ستد دو سویه بین مالیات و انتخاب مبنای مشروعیت در دولت مدرن است. اما دولت های نفتی. این دولت ها عملاً با پول نفت پروار شده اند، بی نیازی از مردم و مالیاتشان این رمز پرواری آنهاست. آنهایی که درآمدشان از مردم نیست در صدد تغییر به نفع مردم در خود نیستند و محدودیتی برای اعمال دولتی خود قائل نیستند و خود را ملزم به ایجاد بسترهای لازم برای توسعه اقتصادی و افزایش درآمد سرانه و از همه مهمتر گشایش سیاسی نیستند. توسعه سیاسی یعنی بها دادن به مردم و ایجاد نهادهای واسطه ای و شریک کردن مردم در قدرت. و اینجاست که متلک انتخابات عربی خنده تمام جهانیان است.

دولت های پروار نفت به شدت ثروتمند اند و نامشروع. آنها انتخابات ندارند و حق رای به زنان نمی دهند، اقلیت ها را از قدرت می رانند و به اکثریت هم محل چندانی نمی گذارند. آنها به سرعت به سوی دیکتاتوری پیش می روند. تجهیز ارتش و پلیس مخفی برای آنها بسیار آسان است. برای مثال هزینه نظامی عراق تا قبل از جنگ خلیج، همواره بین 25 تا 40 درصد کل بودجه عراق بوده است. آنها به شدت سرکوبگر می شوند و حتی در بعضی موارد مردم خود را نیز پروار می کنند! عملاً عربستان سعودی و کشورهای عربی به مردم خود پول می دهند تا شورش نکنند( البته این پول خیلی بیشتر از ماهی پنجاه هزار تومان برای افراد بالای نوزده سال است) چون در این فضا پاسخگویی، شفافیت و نمایندگی که ویژگی یک حکومت معقول و لازمه توسعه است، معنایی ندارد. «ثروت طبیعی هم مدرنیزاسیون سیاسی و هم رشد اقتصادی را به تاخیر می اندازد». صحت این گفته توسط «جفری دی ساکس» و «اندرو وارنر» دو اقتصاددان هاروارد در میان 97 کشور جهان تحقیق شده است. بر پایه یافته های آنان موهبت های طبیعی (نفت، گاز، ذغال، معادن آهن و ...) ارتباط محکمی با ناکامی اقتصادی دارد!! گفته آنان حاکی از آن است که هر چه منابع طبیعی یک کشور بیشتر باشد رشد اقتصادی هم کندتر صورت می گیرد (به جز سه استثنا ایالات متحده، شیلی و مالزی). این نظر در مورد 94 کشور دیگر از این مجموعه کاملاً صدق می کند. کافی است که به آخر و عاقبت توسعه کشورهای نفتی خاورمیانه و کشورهای غنی معدنی آفریقایی نگاهی بیندازیم و در مقابل شرق آسیا و آمریکایی لاتین فقیر از منابع طبیعی را در نظر بگیریم. این دقیقاً بدان دلیل است که ثروت طبیعی مانع توسعه نهادهای سیاسی، قوانین و نظام اداری مدرن می شود و دولت را پروار می کند. اما نفت، نفت ما!!!

عملاً این طلای سیاه در خاورمیانه منجر به یک ثروت شبه فئودالی شده، ثروتی درست در مقابل کاپیتالیسم که منجر به توسعه اقتصادی می شود و عملاً تاثیرات سیاسی آن هم شبه فئودالی است. این فئودال های نفتی جدید قدرت خود را در ارتباط با خانواده های سلطنتی عرب یا مافیای نفتی می یابند. این کانون های جدید قدرت و ثروت هیچ سنخیتی با تولید ندارند که باعث توسعه در معنای عام شوند. آنچه که ثروت نفتی برای کشورهایی مثل عربستان به بار آورده است خرید احمقانه مدرنیته غربی است، مدرنیته ای که از روح خود تهی شده و فاقد هر گونه سنخیتی با جامعه جدید است. آخرین مدل ماشین ها، آخرین مدل لوازم خانگی توسط عرب ها خریده می شود. آنها در ساختمان های مد اروپا زندگی می کنند که توسط غربی ها ساخته شده است ولی در عوض آن مرد عرب سوار بر بنز همان مرد سوار بر شتر بیابان است و زنش هم همان زن عرب شتردوش. تفکر غربی، تولید و آموزش غربی هیچ جایگاهی در این جوامع نفتی ندارند. اینجا حتی برای رانندگی ماشین های سنگین هم باید از خارج راننده وارد کرد. دولت های پروار نفت نهایتاً به دولت های پوپولیستی نیز منجر می شوند. یک فرد عوام فریب با چند شعار نفتی می تواند توده های مردم را به دنبال خود بکشد. بی نیازی از مالیات پاسخگویی در بر ندارد، شفافیتی در کار دولت های نفتی نیست و آنها آنقدر پول دارند که بتوانند سرکوبگر شوند. میلیاردها دلار خرید نظامی کنند، پلیس مخفی را آموزش دهند و بر تمام زندگی مردم کنترل خود را اعمال کنند(اخیراً عربستان سعودی در صدد خرید 150 میلیارد دلار تسلیحات نظامی است!!!) و ما مردمان خاورمیانه نمی دانیم«پولی آزادی به بار می آورد که حاصل کار و تلاش باشد(فرید ذکریا)». نه پول مفت نفت در جیب حاکم زورگو. باری باد آورده را باد می برد. نگارنده بر این نظر نیست که این ثروت ها فی النفسه شیطانی اند. ما بسیاری کشورها داریم که هم نفت ندارند و هم توسعه نیافته اند. اما سازوکار استفاده از این ثروت های طبیعی منجر به همین دولت های زورگو شده است.

نویسنده کیومرث فتحی

 


 

نوشته شده توسط raman در 89/11/03 ساعت 18:32 موضوع | لینک ثابت